برای استفاده از تمامی امکانات انجمن و مشاهده ی آنها بایستی ابتدا ثبت نام کنید
صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 از مجموع 37
  1. #1
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تهران
    ارسال ها
    690
    سپاس
    8,273
    از این کاربر 15,522 بار در 1,050 پست سپاس گزاری شده

    حذف به قرینه مستی

    قرار است اینجا تمرین نوشتن کنیم.

    ساده است، نفر اول شروع می کند به نوشتن داستانی کوتاه، و نفرات بعدی باید آن را ادامه دهند، چند قانون ساده داریم:

    شخصیت هایی که توسط نفر قبلی ساخته می شود قابل احترام است! کلهم عوض اش نکنید، می توانید تکمیلش کنید، اما به نوشته های قبلی اهمیت بدهید، آن ها را خوب بخوانید و روند کلی را ادامه دهید.

    سعی کنید در حد امکان شخصیت ها را نکُشید، اگر این کار را کردید دوباره زنده اش نکنید. شخصیت های جدیدی وارد داستان کنید. خلاق باشید و طنز را فراموش نکنید. می خواهیم در کنار هم لذت ببریم.

    اگر از کاربران انجمن در شخصیت سازی استفاده کردید، احترام فراموش نشود، اگر کسی با شما شوخی ندارد، شما هم با او شوخی نکنید.

    سپاس های شما زیر هر نوشته نشان از علاقه شما به ادامه تاپیک دارد، برای اینکه خواندن پست ها راحتر باشد، تا جائیکه امکان دارد از زدن پست هایی خارج از روند تاپیک خودداری کنید، اگر مایل بودید روند داستان عوض شود یا از شما هم در روند داستان استفاده شود حتماً به نویسنده قسمت مربوطه بگویید. باشد که در کنار هم از نوشتن لذت ببریم.

    نکته آخر: عنوان تاپیک برگرفته از یک وبلاگ فراموش شده از پیمان هوشمند زاده است.


  2. #2
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تهران
    ارسال ها
    690
    سپاس
    8,273
    از این کاربر 15,522 بار در 1,050 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : حذف به قرینه مستی

    شخصیت اول: میکادو

    میکادو با صدای زنگ موبایلش بیدار شد، از این صداهای گوش خراش، که مو به تن آدم سیخ میکند، اوایل برای خودش آلارم چهار فصل ویوالدی می گذاشت، بعد از اینکه مجبور شد یک هفته عین اسب تا اولین ایستگاه اتوبوس بدود آدم شد و یک صدایی شبیه زدن ملاقه به کف دیگ های هیئت برای خودش گذاشت، این طوری چنان می پرید که همسایه ها هم از فحش های آبدار چیزی برایش کم نمی گذاشتند، سریع لباس همیشگی اش را پوشید، هر چه فکر کرد نفهمید کدام جورابش کمتر سوراخ دارد، این بود که دو تا را روی هم کرد و صبحانه نخورده راه افتاد.

    امروز قرار بود کلاس آناتومی زنان داشته باشد، مثل همیشه تنها پسر کلاس فقط و فقط خودش بود، نه از آموزش، نه از قسمت های اداری، هیچ کدام نفهمیده بودند که چطور پسری در آن دانشگاه، زنان و زایمان قبول شده بود، اوایل نمی خواستند قبولش کنند، ولی وقتی سر و روی میکادو را دیدند دیگر حتی حیف نامه ای که بخواهند به سازمان سنجش بزنند و کسب تکلیف کنند. پسری قد کوتاه، با قوزی نیمچه، ریش بلند همراه سبیل های یکی در میان، گفتند خودش میرود، ولش کن، اما میکادو دو ترم را سخت درس خوانده بود و شاگرد اول ورودی خودش بود، ترم سوم شروع درس های تخصصی بود و او دیگر کم کم ترسش برداشته بود که باید چه کار کند، خودش همین طوری رشته زنان و زایمان را زده بود، فکر کرد این طوری حتماً قبول نمی شود و می تواند برود پیش عمویش در انقلاب کتاب بفروشد، دیگر کسی هم بهش ایراد نمی گیرد که دل به کنکور نداده و درس نخوانده، همه جا می گفت امتحان دادم اما قبول نشدم، اما از شانس او، قبول شده بود، مادرش کلی قربان صدقه اش رفته بود، اما وقتی فهمید رشته اش چیست، زبانش را گاز گرفت و گفت خدا مرگم بده، بعد انگار که سریع خودش پشیمان شده باشد گفته بود، اشکال ندارد، پسرم قراره دکتر بشه!
    نزدیک تالار دانشگاه که رسید پایش خورد به آن پله کوفتی و کتاب هایش پخش زمین شد، همیشه می خورد به همین پله، پیش خودش فکر می کرد یکشب یواشکی می آید و این پله را از اول میسازد تا اینقدر بی آبرو نشود، آرام در حال بلند شدن بود که دید صدای خنده ای نمیاد، بر عکس همیشه، اطراف را نگاه کرد و هیچکس نبود، فهمید که حسابی گند زده، امروز به جای یک ساعت حتما دو ساعت دیر رسیده، شروع کرد به تند تر رفتن که صدایی از پشت او را صدا زد، میــکادو، میـــکادو، برگشت و دید "فریدا" است، دانشجوی ترم اول زنان، نفر اول ملکه زیبایی در فستیوال ذهنی میکادو، با اندامی بلند و کشیده، چشمانی آبی و لبانی کوچک، حتماً باز میخواست مسخره اش کند، رویش را کرد آن طرف که سریعتر برود اما فریدا دستش را گرفت، میکادو جا خورد، برگشت و با صدایی لرزان گفت:
    - چی شده؟
    - هیچی بابا، چرا این طوری میکنی، می خواستم جزوه ترم پیش معارف رو ازت بگیرم.
    میکادو همین طور ماتش بُرده بود دوباره فریدا بهش تنه زد و گفت: چیه بابا خوابی؟ میگم جزوه معارف.
    - باشه، باشه، آره دارم، کی بیارم برات؟
    - نمی خواد بیاری برام، خودم میام ازت میگیرم، کی بیام در خونه ات؟
    میکادو یکم چپ چپ فریدا رو نگاه کرد، باز هم نگاه کرد، همین طور نگاه میکرد که دوباره فریدا بهش تنه زد و گفت: باشه، عصر میام، خونه باشی ها، میام ازت میگیرم.
    میکادو رفتن فریدا را نگاه کرد، یکم دور و بر خودش را نگاه کرد و پیش خودش گفت، حتماً حالم خوب نیست، برم به کلاس آناتومی برسم.


  3. #3
    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    محل سکونت
    کرج
    ارسال ها
    56
    سپاس
    396
    از این کاربر 486 بار در 52 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : حذف به قرینه مستی

    شخصیت دوم:فریدا
    دهانش را باز نگه داشته بود و داشت توی آیینه آرایش می کرد، معتقد بود بین باز بودن دهانش و حفظ تعادلش هنگام ریمل زدن رابطه ی مستقیمی وجود دارد." عین احمقا شدم! اگه اینجوری ببینتم امکان نداره درو برام باز کنه!"
    بعد از یک ساعت و سی و نه دقیقه درگیری درونی با خودش که عصر دقیقا چه ساعتی ست 7 دقیقه را صرف سرزنش ساده لوحی اش کرد، چرا وقتی گفته عصر ساعت دقیقش را مشخص نکرده و آیا این باعث می شود میکادو فکر کند او خنگ است؟ به هر حال او عادت به مقصر دانستن خودش نداشت، چون می دانست طبیعت قانونی دارد که طبق آن درصد تقصیر دخترهای خوشگل در مقابل قسمت قابل توجه ای از جامعه ی مردها به حداقل می رسد. در واقع اگر میکادو یک پسر عادی بود، اگر آن روز توی دانشکده گوشیش از دستش نمی افتاد و فریدا محض مسخره کردن گیج بودن همیشگی تنها پسر دانشکده گوشی را بر نمی داشت. اگر اتفاقی اس ام اس های ایتالیایی مشکوک از شماره ای که به اسم "مونیکا" ذخیره شده بود را نمی دید، اگر شماره ی را بر نمی داشت و به کمک خاطرخواه های دانشجوی مترجمی زبان ایتالیایی اش با شماره تماس نمی گرفت، اگر شخصا صدای مونیکا بلوچی را نمی شنید که می گفت میکادو جذاب ترین مردی ست که تا به حال دیده، با تقریب خوبی می دانست می تواند مادر او را به جرم سهم داشتن در خلق دست و پاچلفتی ترین پسر دنیا بکشد و طبق همان قانون طبیعت میکادو او را مقصر نداند. اما حالا ماجرا فرق می کرد. برای اولین بار در رابطه اش با مردها وارد بازی ای می شد که از پیش باخته بود.آن هم نه یک باختن عادی، یک شش هیچه به تمام معنا، مونیکا فقط یکی از نشانه های شکست مفتضحانه اش بود.
    درحالی که به قصه ی صعود سیندرلایی میکادو به صدر جدول مردهای دست نیافتنی ذهنش فکر می کرد بی هیچ دلیل خاصی به نظرش رسید ساعت 6 را برای راه افتادن انتخاب کند.

    پ.ن: من شخصا جسارت وارد کردن باقی اعضای سایت به این ماجرا را ندارم، مخصوصا که قرار است بیشتر طنز باشد،اما اگر تمایل داشتید توی داستان حضور داشته باشید یا با استفاده از نام کاربریتان در قسمت های بعدی مشکلی نداشتید، خبر بدهید


  4. #4
    کیشلو پرانگز
    تاریخ عضویت
    Jan 2012
    ارسال ها
    598
    سپاس
    688
    از این کاربر 4,654 بار در 638 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : حذف به قرینه مستی

    شخصیت سوم :مجتبی


    مجتبی داشت یک بار دیگه به اراجیفی که دیشب نوشته بود نگاه میکرد.حوصله لباس پوشیدن هم نداشت.مگه می خواست بره کیو ببینه؟همین شلوارگرمکن هم از سرش زیادی بود.دمپایی کهنه را پایش کرد و رفت سمت اسانسور "اسانسور هم خرابه.این هم از شانس ما...همیشه شانس من همین بوده"...همین که از پله های خانه پایین میرفت با خودش فکر میکرد که اخر چه بلایی بود که ماری به سر من نگون بخت اورد؟حالا دردم رو پیش چه کسی ببرم؟مگر من با نماز خواندنش کاری داشتم؟باید میکادو را ببینم.فقط خودش م...تقققققققق

    -کی بود؟؟؟؟ چی شد؟؟؟؟
    -اقای محسن!!!مدیر عزیز ساختمون مگه 10 بار خواهش نکردیم از شما یه چسبی به این در شیشه ای ها بچسبونید..ملت سرشونو از سر راه نیاوردن
    -پسره ی دست و پا چلفتی سر به هوا ...جلوتو نگا کن ...زدی در رو از جا دراوردی
    -به خدا سر من پایین بود اقا ...

    طبق معمول...بدهکار هم شدیم.اخر هم نفهمیدیم فرق سر به ریزی و سر به هوایی کجاست.در هر 2 صورتش جلوتو نمیبینی.
    نگاهی به ساعت انداخت.ساعت 5:50 بود.با این رخش خوش رنگش ده دقیقه ای طول میکشید که خانه ی میکادو برسد.پیکان جوانان کرم رنگش رو روشن کرد و یه طبق معمول به یاد پدر بزرگ فقیدش یه فاتحه خواند.اخر ماشین یادگاری اون مرحوم بود تو دوران جوانی.با هزار زبون بازی و زبون درازی سوویچ ماشین رو گرفته بود.حداقل می توانست جلوی دوستاش پزی بدهد که ما تو کار سری ماشین های کلاسیکیم.به قول خودش کلاسیک بازیم...دیگر دوستانش خبر نداشتن که بی نوا برای خرید یک پراید لگن باید دار و ندارش را می فروخت...با همین پیکان چه روزهایی رو با ماری سپری کرده بود.به صندلی شاگرد که نگاه کرد یاد روز اولی افتاد که کنار نشسته بود و خبر نداشت پشتی صندلی خرابه.محکم تکیه دادو پرت شد عقب.چقدر مسخرش کرده بود....نفهمید چطور رسید دم در خونه ی میکادو.در ماشین را از داخل قفل کرد و دستگیره را نگه داشت و در رابست و رفت به سمت پنجره اتاق میکادو...این دختره اینجا چیکار داره؟چرا اینقدر مضطربه؟حتما با همسایه ها کار داره...

    -اووووووووی میکادوووو بیا پایین که سیاه بخت شدم..هوووی کوششی پــــَ ؟
    سرش را اوردی بیرون...پس چرا سرخ شده؟

    -سلام میکادو...
    مجتبی سرش را چرخاند...



    -شرمنده به دلیل پاره ای از تمرینات شخصی مجبور به تغییراتی شدم.باز هم عذر می خوام
    It was the best of times, it was the worst of times
    it was the age of wisdom, it was the age of foolishness
    it was the season of Light, it was the season of Darkness
    it was the spring of hope, it was the winter of despair
    we had everything before us, we had nothing before us
    we were all going direct to Heaven, we were all going direct to Hell


  5. #5
    تو مسئول گلتی...
    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    محل سکونت
    تهران
    ارسال ها
    238
    سپاس
    991
    از این کاربر 4,344 بار در 275 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : حذف به قرینه مستی

    شخصیت چهارم: شمیم
    جزوه هاش را پخش کرده بود روی زمین، خودش نشسته بود وسط و با غصه نگاهشان می‌کرد، نمی دانست با این همه جزوه و ترجمه و فلان و بیسار چه غلطی باید بکند. زیر لب غرغر کرد: "بابا اصلا غلط کردم گفتم عاشق زبانم، اونم ایتالیایی. من که این جزوه های 100 ساله ی مزخرف و نمی خواستم که، اینم شد مثلا زبان..." و بعد دوباره با هجوم تصویر هایی از کوچه پس کوچه های نورانی رم، قایق های شناور روی آبهای ونیز زیر نور ماه، توریستهای خوشحال! اطراف برج پیزا،سینما پارادیزو و زندگی زیباست و مالنا و زندگی شیرین و هزار تا فیلم دیگر، پسرک ها و دخترک های شاد و خندان و خوش پوش توی شبکه های ایتالیایی، که همه برایش مفهوم عشق داشتند، دلش خواست سرش را محکم بکوبد به دیوار! آخر این چرت و پرت های دانشگاهی چه ربطی دارند با این عشق و عاشقی ها! ... ناگهان مثل اینکه تونلی پیدا کرده باشد برای فرار از این جنگ اعصاب، پرید روی گوشی اش و شماره‌ی فریدا را گرفت. شمیم و فریدا دوستان خیلی خیلی قدیمی بودند، در اصل شمیم هر وقت ذهن خود را کند و کاو میکرد تا اولین تصویر زندگیش را به یاد بیاورد، فریدا هم توی آن تصویر بود. آن دو از کودکی همسایه ی دیوار به دیوار بودند، در نتیجه "باید" دوست هم می‌شدند، دوستی ای که به طرز عجیبی بیش از دو دهه ادامه داشته و هیچ کس و هیچ چیز نتوانسته زیر آب این دوستی را بزند. راستش شمیم به این مساله که فکر می کند هیچ منطقی پشتش نمی بیند، دو آدم متفاوت، ولی چنین جدا ناشدنی!
    بعد از چند بار زنگ خوردن، فریدا جواب داد:
    -"وقت گیر آوردی تو هم این موقع؟"
    -"اه، خوب میخواستم ببینم چی کار کردی؟ رفتی یا نرفتی؟"
    -" تا حالا داشتم فکر می‌کردم کی برم، از بس احمقم یادم رفت ساعت مشخص کنم."
    -" اوه، حالا همچین استرس داره انگار میخواد چی‌کار کنه!"
    -"خدایی تو بودی استرس نداشتی؟"
    -"امممم...خوب چرا، ولی بی خیال، میری یه جزوه میگیری میای دیگه، نمی خوای خواستگاری بری که!"
    -"توام با این ساپورت کردنت، اصن بیشتر آدمو عصبی می کنی."
    -"اگه خدا بخواد از اون موقعاس که اصن نمیشه باهات حرف زد. بیا برو، بعدش بهم خبر بده چی کار کردی."
    -" باشه، هی زنگ نزنیا."
    -" خیله خوب، برو تو هم خوش اخلاق. خداحافظ"
    -"خداحافظ"
    شمیم تلفن را قطع کرد و زل زد به آینه. روزی را یادش آمد که یکی از بچه های کلاس که گلویش پیش فریدا گیر بود را مجبور کرده بود به مونیکا زنگ بزند، آن روز از تعجب داشت رسما شاخ در می‌آورد. فکر نمی کرد میکادو چنین آدم جذاب و پر از رمز و رازی باشد و حالا فریدا، دوست صمیمی اش در راه بازی هیجان انگیزی بود که همیشه آروزی تجربه‌اش را داشت و هیچ وقت نتوانسته بود با دوست پسر خودش آن هیجان و عاشقیت را تجربه کند. همین طور که توی آینه به بینی اش که از دوران بلوغ تغییری نکرده بود و پوستش که بیشتر به اسفنج شبیه بود زل زده بود گفت:"خوشکله دیگه..."

    پ.ن: عاشق داستانم ولی اولین باره که نوشتم، اگه خدشه وارد کردم به داستانتون ببخشید.


  6. #6
    Israel Hands
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    ارسال ها
    6,451
    سپاس
    26,401
    از این کاربر 85,410 بار در 9,064 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : حذف به قرینه مستی

    شخصیت پنجم: اشکان
    اشکان دانشجوی زمین شناسی بود، دانشکده شون زیاد با دانشکده پزشکی فاصله نداشت و بیشتر وقتش رو اونجا میگذروند! از خدا پنهون نیست، از شما چه پنهون: همه هم کلاسی هاش از دخترهای زشت و پسر های بیریخت تشکیل شده بودند به خاطر همین میرفت پزشکی تا با خانم دکترها اشنا بشه. تو یکی از همین روزها دلش پیش یه دختر خوشگل موشگل گیر کرده بود!! اما یه مانع سد راهش بود قد رضازاده! میکادو. از شانس گند اشکان دختره خاطرخواه میکادو بوده!! اخه پسر زپرتی چی داشت که اشکان نداشت؟ تازه رشتش مامایی بود. درسته زمین شناسی هم رشته نیست اما از مامایی که دیگه سرتره!! سرهمین خیلی شاکی بود، به خاطر همین میرفت پیش بهترین دوستش تا درد و دل کنه. از قضا این بهترین دوستش مجتبی بود!! تورو خدا شناس رو میبینید؟ مجتبی اخه رفیق میکادو هم هست! اشکان از اون بچگی شانس نداشت!! بچه ام بود درحقش جفا میشد! غذا که میخواستن بخورن مامانش بیشتر برای خواهرش شمیم میکشید!! اما از طرفی پایانش خوش بود!! شمیم هم هیکل جوونی های مونیکای فرندز بود. هر وقت اشکان به این قضیه فکر میکرد دلش خنک میشد.
    سرتونو درد نیارم دیگه! اشکان بیچاره تو منجلابی گیر کرد بود که بیا و ببین. دو ترم هم تو دانشگاه مشروط شده بود، اگه این ترم هم مشروط میشد باید دانشگاه رو میبوسید میذاشت کنار. دانشگاه براش مهم نبود، دختره مهم بود. اگه اخراج میشد دیگه نمیتونست دختر رویاهاش رو ببینه. از طرفی حس و حال درس خوندن نداشت که. به خاطر همین رفت پیش مجتبی تا...

    پ.ن شرمنده بار اولمه مینویسم، کم و کاستی هاش رو به بزرگی خودتون ببخشید. تاپیک زیبایی هم هست. اگه به کسی جسارت کردم هم واقعا عذر میخوام.



  7. #7
    تاریخ عضویت
    May 2012
    ارسال ها
    198
    سپاس
    4,149
    از این کاربر 2,533 بار در 231 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : حذف به قرینه مستی

    شخصیت ششم: آرمان
    تلویزیون را خاموش کرد.پس از دو ساعت و سی سه دقیقه تماشای فیلم "inglourious basterds" استاد تارانتینو ارام به کاناپه تکیه داد . سیگاری روشن کرد.بنا به عادت باید سراغ لپ تاپ می رفت تا در پیجی که به همراه چند دوست مجازی در فیسبوک برای نقد و بررسی فیلم ها ساخته بودند نظر بدهد و درکش از محتوا را با سایرین در میان بگذارد اما امشب ...
    امشب حال و حوصله هیچ کاری نداشت;غوغایی در درونش در غلیان بود. افکار ماتریالیستی نشأت گرفته از اثار سارتر که چندین ماه روز و شب او را فرا گرفته بود امانش را بریده بود;خودش در درون میخواست مقاومت کند و تسلیم نشود. رؤیاهای کودکیش را گاهی خوداگاهانه به خود یاد اوری می کرد;غلت زدن روی چمن ها و خیره شدن به ابرها;زمانی فکر میکرد بزرگ میشود; عاشق میشود; رومئو میشود!!
    واقعیت امّا... به کل چیز دیگری بود,بیشتر به تَرَک های برج میدان ازادی می مانست تا صلابت برج میلاد! با خود فکر کرد:

    ــ این روزها بیشتر دلم براش تنگ میشه,اگه نداشتمش چکار میکردم؟!
    گوشی را برداشت تا چند کلمه ای با شمیم صحبت کند بلکه ارام تر شود

    ساعت : شش عصر
    ــ " الو شمیم؟بدموقع که زنگ نزدم؟!"
    ــ" نه ,بدموقع نیست,تو خوبی؟ اتفاقا یه ذره پیش داشتم با فریدا حرف می زدم..."

  8. 29 کاربرِ زیر از M.pirate بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


  9. #8
    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    محل سکونت
    کرج
    ارسال ها
    56
    سپاس
    396
    از این کاربر 486 بار در 52 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : حذف به قرینه مستی

    زمانی که به خانه رسید فکر می کرد آمدن فریدا قطعا مهم ترین اتفاق آن روز، آن ماه، آن سال و یا شاید تمام زندگیش...نه خب تا وقتی چیزی که رد و بدل می شود صرفا جزوه ی معارف است این یکی دیگر کمی زیاده روی ست. به هر حال هنوز لباس هایش را در نیاورده بود که تلفنش زنگ خورد.
    صدا با لهجه ی انگلیسی غلیط گفت: سلَم اِه من. به توو. یَره گدیمی. و بعد با صدای بلند خندید.
    باقی مکالمه به زبان انگلیسی بود که میکادو چون در 2 ساعت گذشته، با احتساب شُک حاصل از شنیدن صدای زنگ گوشی بعد از چند هفته، سه سوپرایز عجیب را پشت سر گذاشته بود چیز زیادی نفهمید.بیشتر به نظرش آمد دارد یکی از آهنگ های الویس را می شنود با این تفاوت که یک زن آن را باز خوانی کرده. وقتی جمله های زن تمام شد میکادو از ترس درست بودن چیزی که شنیده گوشی را روی زمین انداخت. تا جایی که او فهمیده بود زن ادعا می کرد آنجلینا جولی ست و تمایل دارد توی فیلم او بازی کند و امیدوار است میکادو برای جبران بی مهری همکار و هم وطنش(فرهادی) هم که شده نقش را به او بدهد و پرسیده بود واقعا چرا فرهادی آن دختره ی فرانسوی را به او ترجیح داده؟ آخر هم اضافه کرده بود که میکادو شرط را برده و صدای هایده خیلی خیلی بهتر از صدای سلن دیون است و او واقعا دیوانه ی آهنگ های هایده شده.
    این دیالوگ ها می توانست توهمات ادمین یک پیچ بکوب لایکو در ف.ی.س بوک باشد که دنبال پیدا کردن افتخارات این چنینی برای مام وطن است. اما او نه ادمین پیچ بود نه کارگردان. نمی توانست علاقه اش به هنر را انکار کند اما به هر حال این واقعیت که مهم ترین دستاورد هنری اش تا آن سن یک بار دیدن باران کوثری در تاتر شهر و زیرنویس کردن نصف فصل از سریال لست من استندیگ در یک فاروم بود باعث می شد ترجیح دهد این علاقه را پنهان نگه دارد. مخصوصا که دستاورد اولی خیلی دستاورد محسوب نمی شد و هرکسی بالای 4 بار حوالی یکی از سالن های تاتر پرسه می زد از شانس نود درصدی برای دیدن باران کوثری برخوردار بود.با این وجود میکادو ته دلش می دانست وقتی تارانتینوی وحشیو بی کلاس توانسته نخل طلا ببرد او هم حتما یک روز می تواند...

    حالا به عنوان دانای کل قصه لازم است با این فرض که تا به حال داشتیم قصه ی چهارشنبه عصر را می شنیدیم شما را به سه شنبه صبح ببرم. میکادو با صدای برخورد کفگیر به ته دیگ از خواب بیدار شد، هنوز به آن سطح از هشیاری نرسیده بود که با حقایق زندگی اش رو به رو شود. مهم ترین حقیقت سه شنبه این بود که او باید تا ساعت 8 شب وقتش را سر کلاس هایی که همه شان به طور مستقیم یا غیر مستقیم به پرو پاچه ی زن ها مربوط بود تلف کند. در نظر اول مطالعه ی این چیزها جذاب به نظر می رسد اما نظر اول همان دو هفته ی ابتدایی ترم یک تمام شده بود. منزجر کننده تر از حفظ کردن اسم و کارکرد جزئیات بدن زن ها تشریح جسد بود. اولین باری که جنازه ی تکه پار شده را توی آزمایشگاه دید، می ترسید دیگر هیچ وقت دلش نخواهد بدن هیچ زنی را از نزدیک ببیند، به هرحال آدم ها معمولا در زمان مرگ چندان تر و تمیز و اتو کشیده نیستند. تنها دلیل درس خواندش همزادپنداری با تمام چیزهای غیر جذاب روی زمین بود که قطعا بیوشیمی و آناتومی هم جز این گروه قرار می گرفت. به هر حال خیلی زود راه هایی برای وقت گذراندن در دانشگاه پیدا کرد، لابی علوم یکی از بهترین گزینه ها بود. آن روز صبح هم تصمیم گرفت به جای حاضر شدن سر کلاس تشریح(با توجه به این حقیقت که بعد از مرگ به علت انقباض عضلات موهای بدن چند سانتی متری بلند تر به نظر می رسند)برود دانشکده ی علوم تا با اشکان ماکارونی بخورند. ماکارونی های دانشکده جز هیجان انگیز ترین قسمت های زندگی آن ها بود.اما اشکان آن روز به دلیل نامعلومی حالش گرفته بود و پیشنهاد داد به جای خوردن ترکیب چاق کننده ی روغن و کربوهیدرات و کافور بروند انقلاب گردی. انقلاب هم جز آن چیزهایی بود که بعد از پایان دوره ی دو هفته ی ابتدایی ترم یک، یا همان "نظر اول"، از یک رویا تبدیل به یک کابوس شده بود. کابوس موتوری ها، دست فروش ها،بلندگوهای مغازه هایی که کلمه های انگلیسی را ناگهان بیخ گوش آدم داد می زنند و مردهایی که می پرند توی صورتت:" کتاب مدیریت می خواید آقا؟ بفرمایید داخل پاساژ" و اگر در ده دقیقه ده بار هم از جلویشان رد می شدی باز هم فکر می کردند ممکن است به کتاب مدیریت نیاز پیدا کنی. بیشتر شبیه یک شوخی کثیف برای دست انداختن مردم بود تا تبلیغ یک فروشگاه. اما آن روز فقط یک انقلاب گردی ساده در انتظارشان نبود. اشکان با احمد قرار داشت که ساقی به نامی بود. به احمد گفته بود می خواهند با میکادو و محتبی یک جنس جدید را امتحان کنند. نه اینکه جنس های قدیمی را امتحان کرده باشند، اما فکر می کرد اینکه به احمد بگوید "جنس جدید" باعث می شود فکر کند حرفه ای هستند و چیز به درد نخوری بهشان قالب نکند...

    پ.ن: شما فکر کنید به نوعی داریم هنگ اور را بازنویسی می کنیم... در قسمت های بعدی حتما از همه ی شخصیت ها استفاده خواهد شد،این قسمت فقط خواستم سوژه ای مطرح کنم که دست دوستان برای ایده های تازه باز باشد
    پ.ن: این دانای کلی هم که گفتم خدایی نکرده به این معنا نبود که دقیقا می دانم قرار است در قسمت های بعدی چه اتفاقی بیفتند، منظورم صرفا به سبک نوشتن پست بود اگر نه اینکه بعدا چه خواهد شد را قرار است با هم بنویسیم...

  10. 24 کاربرِ زیر از freeda بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


  11. #9
    خدایا خسته ام فردا بیدارم نکن
    تاریخ عضویت
    Feb 2012
    محل سکونت
    In Hell
    ارسال ها
    486
    سپاس
    1,760
    از این کاربر 2,406 بار در 480 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : حذف به قرینه مستی

    شخصیت هفتم: امین
    با خودش فکر می کرد چرا اینقدر زندگی بهش فشار میاره و چرا حالا دیگه زندگی روی خوبی یهش نشون نمیده.....
    چرا همیشه باید آخر باشه در حالیکه یه زمانی بود که همیشه اول بود .....
    راستش دلش برای اون زمون ها تنگ شده بود ......
    خیلی دوست داشت بازم برگرده به روزگاری که همیشه اول بود و هیچ کوچیکتری نبود که بهش بی احترامی کنه ......
    آخه بعد از لیسانس رفته بود سربازی و بعد از سربازی برگشته بود دانشگاه تا دوباره راهی برای آرزو هایی باز کنه که آرزو داشت بهشون برسه اما ........
    دنیا تجربه ها رو با قیمت بسیار بالایی بهش می فروخت ..... قیمتی که قابل خرید نبود و حالا مونده بود توی سیاهچاله ای فضایی که نه راهی برای خروج ازش وجود داشت و نه زندگی ش تموم می شد تا راحت شه ......
    توی توهماتش بود که توی انقلاب به اشکان و میکادو و مجتبی رسید ......
    - "سلام"
    - "سلام"
    - "کجا با این عجله؟"
    - "داریم میریم پیش احمد!"
    - "خبریه"
    - "قراره یه جنس تازه رو امتحان کنیم!"
    - "چیه؟"
    - "میگن آدمو میبره فضا!"
    - "منم میام!"


    ادامه ش با دوستان....... ببینیم این ماده جدیده چی هستش!!!!؟؟؟؟؟؟؟
    I'm Done trying to get her

  12. 17 کاربرِ زیر از H@RiR بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


  13. #10
    تاریخ عضویت
    Aug 2012
    ارسال ها
    254
    سپاس
    528
    از این کاربر 2,486 بار در 341 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : حذف به قرینه مستی

    آنها از احمد مواد را خریدند، بعد مواد را زدند، بعد توهم زدند، بعد به مونیکا بلوچی ایمیل دادند، مونیکا بلوچی تحت تاثیر قرار گرفت به رفیقش انجلینا گفت اینها بچه های "هاتی" هستند، بعد آنها عاشق اینها شدند، بعد تاثیر مواد پرید، بعد فریدا آمد در خانه میکادو،بعد آنها از هم خوششان آمد، بعد آنها ازدواج کردند، بعد مجتبی هم یک روز که از خانه می آمد بیرون یک اتوبوس زد بهش کشته شد. بعد میکادو کارگردان شد، چون این داستان زندگی اش را متحول کرده بود، رفت آمریکا آن را ساخت، بعد نوژان یک فرومی زده بود به اسم تی وی ورد، بعد یکی یک تاپیکی زد:
    فیلم قرینه به مستی Gharine be Masti| تریلر| بحث| گفتگو ...
    بعد یه عده آمدند نظر دادند، حالا بخوانید نظرات را :

    Kingmiladkh: اصلا فیلم خوبی نبود، شخصیت ها پرداخت نشده بودند، فرصت اینکه با کارکتر همزاد پنداری کنیم را نمیداد، اصلا خوب نبود، داستان اصلا واقعی نبود
    irag62:اقا اینو بر اساس یک داستان واقعی ساختند
    prongz: من امروز آب هویج خوردم ...
    kingmiladkh: نه prongz جان شما اشتباه میکنی، اینی که من میگم درسته
    prongz: ای بابا ولمون کن، من چجوری بیام در لفافه نظر بدم تو بیخیال ما شی ؟!
    در ضمن کاربری به اسم Dordi هم از همه سپاس کرده بود.

    شـــــــق !! ( برخورد دست کسی با گوش کس دیگر، در اینجا برخورد دست میکادو با گوش kingmiladkh)
    پفق !! ( برخورد آرنج کسی با شکم کسی دیگر، در اینجا برخورد آرنج میکادو با شکم kingmiladkh)
    &^@@####### ( برخورد پا با ناحیه ای حساس)

    سخنی از kingmiladkh پس از صحبتی دوستانه با میکادو: اقا این پست رو در نظر نگیرید، از پست قبل ادامه دهید، صرفا تراوشات یک ذهن بیمار بود ...

  14. 21 کاربرِ زیر از kingmiladkh بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


 

 
صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
  • شما نمی توانید به پست ها پاسخ دهید
  • شما نمی توانید فایل پیوست ضمیمه کنید
  • شما نمی توانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
  • قدرت گرفته از سیستم vBulletin نسخه ی 4.2.3
  • قالب اختصاصی انجمن TvWorld نسخه ی 1.0
  • طراحی و اجرای قالب : نوژن
  • تمام حقوق مطالب و محتوا برای تی وی وُرلد محفوظ می باشد
Powered by vBulletin® Version 4.2.1
Copyright ©2000 - 2009, Jelsoft Enterprises Ltd.