برای استفاده از تمامی امکانات انجمن و مشاهده ی آنها بایستی ابتدا ثبت نام کنید

نمایش نتیجه ی نظرسنجی: بهترین شاهکار کوبریک از نظر شما ؟

رأی دهندگان
11. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.
  • Eyes Wide Shut

    4 36.36%
  • Full Metal Jacket

    4 36.36%
  • The Shining

    6 54.55%
  • Barry Lyndon

    0 0%
  • A Clockwork Orange

    5 45.45%
  • 2001: A Space Odyssey

    3 27.27%
  • Dr. Strangelove

    3 27.27%
  • Lolita

    1 9.09%
  • Paths of Glory

    1 9.09%
  • The Killing

    0 0%
  • Killer's Kiss

    0 0%
  • Spartacus

    3 27.27%
نظرسنجی با انتخاب چندگانه
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 6 از مجموع 6
  1. #1
    Master and Margarita
    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    ارسال ها
    599
    سپاس
    2,569
    از این کاربر 7,476 بار در 751 پست سپاس گزاری شده

    new1 سفر ادیسه وار یک هنرمند


    با احترام
    به روح جستجوگر استنلی کوبریک
    و با یاد
    آخریم مرد اسطوره ای سینما
    که شجاعت بیان ((انسان)) را در ((سینما)) داشت
    وجسارت رویارویی با ترسها و ناتوانی های آدمی را...
    با ((چشمان باز بسته))
    مثل چشمان آدمی
    وقتی که به دنیا می آید...


    پیشگفتار :

    چگونه می توانستیم برای تابلوی ((مونالیزا)) ارزشی قائل باشیم ، در صورتی که(( لئوناردو)) پایین بوم آن می نوشت : (( می خندد ، برای اینکه رازی را از معشوقش پنهانن کرده است ...؟!)) پیچیده گویی کامل ترین شکل بیان است . هیچ کس ، حتی تماشاگران دلشان نمی خواهد که همه چیز راحت گفته و تمام شود...))
    ((استنلی کوبریک))



    استنلی کوبریک (به انگلیسی: Stanley Kubrick)‏

    کارگردان و تهیه‌کنندهٔ یهودی تبار آمریکایی بود. بیشتر فیلم‌های کوبریک اقتباسات ادبی هستند. فیلمهای کوبریک معمولاً جنجالی و همینطور مورد ستایش منتقدان واقع شده‌اند. کوبریک به دقیق بودن و به نمایش درآوردن همه جزئیات دقیق در فیلمهایش معروف بود. به همین علت روش او در فیلمسازی کند و طولانی بوده، تا آنجا که گاهی میان دو فیلم او سالها وقفه می‌افتاده‌است. او در طول ۴۸ سال فعالیت در حیطه کارگردانی تنها ۱۳ فیلم بلند ساخت. سبک‌های گوناگون فیلمهایش و انزوای او چه در روش فیلمسازی و چه در مورد شخصیت فردی وی، او را مشهور ساخته‌است. استنلی کوبریک یکی از معدود کارگردانان کمالگرا در تاریخ سینما به شمار می‌آید.


    زندگی‌نامه

    استنلی کوبریک در سال ۱۹۲۸ در منهتن نیویورک به دنیا آمد. او اولین فرزند از خانوادهٔ چهار نفره ژاک کوبریک و همسرش گرترود بود. خواهرش باربارا در سال ۱۹۳۴ به دنیا آمد. اجداد کوبریک از مهاجران یهودی ساکن اتریش بودند. پدر او، ژاک، پزشک بود و آنها در موقع تولد استنلی در آپارتمانی در خیابان کلینتون ۲۱۶۰ در برانکس زندگی می‌کردند. پدرش در دوازده سالگی شطرنج را به او آموخت که در سراسر زندگی‌اش به عنوان یک علاقه ماندگار شد. در سیزده سالگی، پدرش به عنوان هدیه تولد یک دوربین گارفلکس به او هدیه داد که توجه استنلی جوان را به عکاسی سوق داد. در نوجوانی به موسیقی جاز علاقه پیدا کرد و مدت کمی هم به عنوان یک نوازندهٔ درام مشغول بود.

    در دوران دبیرستان، کوبریک با دوربین هدیه پدرش، به طور جدی به عکاسی پرداخت و به زودی به عنوان عکاس رسمی مدرسه شناخته شد. بعد از فارغ‌التحصیلی، عکس‌های خود را برای مجلهٔ نیویورکی لوک فرستاد. پس از مدتی به بازی حرفه‌ای شطرنج روی آورد و در همین حال فروش عکس به مجلهٔ لوک را نیز ادامه می‌داد، او در سال ۱۹۴۶ به عنوان یکی از خبرنگاران تمام وقت مجله شناخته شد. در شش سال فعالیت کوبریک در مجلهٔ لوک او عکس‌های بسیاری از مناظر و وقایع در آمریکا گرفت. او در این سال‌ها با «توبا متز» ازدواج کرد و به دهکدهٔ گرنویچ واقع در نیویورک نقل مکان کرد. او با دیدن فیلم‌های سینمایی در نیویورک، تحت تأثیر کارگردانی قرار گرفت.

    دوران فیلم‌سازی

    در سال ۱۹۵۱ «آلن سینگر» دوست کوبریک او را تشویق کرد که یک فیلم مستند کوتاه برای شرکت March of Time بسازد. کوبریک موافقت کرد و با هزینهٔ شخصی فیلم روز نبرد را ساخت. اگرچه پخش‌کننده در همان سال کارش را تعطیل کرد، اما کوبریک توانست فیلم را به قیمت ۱۰۰ دلار به شرکت «آر. ک. او» (به انگلیسی: RKO)‏ بفروشد. کوبریک کار در مجله لوک را رها کرد و دومین مستند کوتاهش را با نام «کشیش پرنده» در همان سال و با سرمایه‌گذاری RKO ساخت. سومین فیلمش «ملوان» اولین فیلم رنگی او به مدت ۳۰ دقیقه، تبلیغی برای «اتحادیهٔ جهانی ملوانان» بود. این فیلم‌ها همراه با چند فیلم کوتاه دیگر که اکنون باقی نمانده‌اند، تنها آثار او در گونه سینمای مستند بودند. او همچنین دستیار کارگردان یکی از قسمت‌های برنامه تلویزیونی «اتوبوس همگانی» درباره زندگی آبراهام لینکلن بود.

    «هراس و هوس» در سال ۱۹۵۳ اولین فیلم داستانی کوبریک بود. هراس و هوس، داستان گروهی سرباز بود که در جنگی خیالی پشت خطوط دشمن گیر افتاده بودند. در پایان آن‌ها درمی‌یافتند که تصویر دشمنان درواقع همان تصویر خودشان است (بازیگران دو نقش یکی بودند). کوبریک و همسرش توبا متز تنها عوامل فیلم بودند و داستان را دوست کوبریک «هوارد ساکلر» نوشته بود که بعدها نویسندهٔ موفقی شد. فیلم با برخورد خوبی مواجه شد اما توفیق تجاری نیافت. بعدها وقتی کوبریک کارگردان مهمی شد آن را اثر یک تازه‌کار که باعث خجالت او است نامید و نگذاشت که در هیچ‌جا به عنوان آثار قبلی او نمایش داده شود. بعدها به شکل غیررسمی به صورت DVD منتشر شد.

    زندگی مشترک او با «توبا» دوست دوران مدرسه‌اش هم‌زمان با ساخت «هراس و هوس» پایان یافت. او با «روت سوبوتکا» رقصندهٔ اتریشی در سال ۱۹۵۴ ازدواج کرد. او باید در فیلم بعدی کوبریک با نام «بوسهٔ قاتل» (۱۹۵۵) هنرنمایی می‌کرد. بوسهٔ قاتل، همانند «هراس و هوس» فیلمی کوتاه با زمانی کم‌تر از یک ساعت بود. و همانند آن با توفیق تجاری و انتقادی کمی مواجه شد. فیلم داستان مشت‌زن سنگین‌وزنی است که در پایان دوران حرفه‌ای خود درگیر یک جنایت می‌شود. این دو فیلم با سرمایه خانوادگی خود کوبریک تهیه شدند.

    اولین فیلم حرفه‌ای

    آلکس سینگر، کوبریک را به تهیه‌کنندهٔ جوانی به نام «جیمز بی هریس» معرفی کرد و آن دو برای تمام عمر دوست هم باقی‌ماندند. شرکت مشترک آن دو هریس-کوبریک، تهیه کنندهٔ سه فیلم بعدی او بود. آن دو حقوق کتاب «شکست کامل» (به انگلیسی: Clean Break)‏ نوشتهٔ «لیونل وایت» را خریدند، کوبریک و «جیم تامپسون» آن را به داستانی دربارهٔ سرقت از یک مسابقه که پایان وحشتناکی دارد تبدیل کردند. «استرلینگ هیدن» در این فیلم بازی کرد.

    «کشتن» اولین فیلم کوبریک با بازیگران و دست‌اندرکاران حرفه‌ای بود. فیلم به‌خوبی از روش داستان‌گویی غیرخطی استفاده کرده بود که در دههٔ ۵۰ نامتداول بود و اگرچه توفیق تجاری نیافت ولی با تحسین منتقدان مواجه شد. تحسین زیاد از فیلم توجه استودیوی «متروگلدین مه‌یر» را جلب کرد و به او پیشنهاد ساخت دو فیلم‌نامه که در اختیار آن‌ها بود داده شد. کوبریک داستان «رازهای آشکار» نوشتهٔ نویسندهٔ آلمانی «اشتفان تسوایگ» را انتخاب کرد. اما آن‌ها پیش از ساخت به توافق نرسیدند.

    فیلم‌شناسی

    ۱۹۹۹- چشمان کاملاً بسته
    ۱۹۸۷- غلاف تمام فلزی
    ۱۹۸۰- درخشش
    ۱۹۷۵- بری لیندون
    ۱۹۷۱- پرتقال کوکی
    ۱۹۶۸- ۲۰۰۱: اودیسه فضایی (فیلم) (در ایران با نام «راز کیهان» شناخته می‌شود)
    ۱۹۶۴- دکتر استرنجلاو: چگونه یاد گرفتم دست از هراس بردارم و به بمب عشق بورزم
    ۱۹۶۲- لولیتا
    ۱۹۶۰- اسپارتاکوس
    ۱۹۵۷- راه‌های افتخار
    ۱۹۵۶- کشتن
    ۱۹۵۵- بوسه قاتل
    ۱۹۵۳- هراس و هوس

    گونه‌های سینمایی فیلم‌ها

    گونه‌های سینمایی که کوبریک در آن‌ها فعالیت داشته‌است:

    سینمای وحشت: درخشش
    سینمای علمی تخیلی: ۲۰۰۱: اودیسه فضایی
    سینمای مجهول (راز): چشمان کاملاً بسته
    سینمای گناه و جنایت: کشتن، بوسه قاتل، پرتقال کوکی
    سینمای جنگ: غلاف تمام فلزی، بری لیندون، دکتر استرنجلاو: چگونه یاد گرفتم دست از هراس بردارم و به بمب عشق بورزم، راه‌های افتخار، ترس و علاقه
    سینمای کمدی: دکتر استرنجلاو: چگونه یاد گرفتم دست از هراس بردارم و به بمب عشق بورزم
    سینمای رمانتیک: اسپارتاکوس، لولیتا، بری لیندون
    سینمای اکشن: اسپارتاکوس
    سینمای هیجانی: چشمان کاملاً بسته، درخشش، کشتن

    جوایز

    - نامزد اسکار فیلم‌نامهٔ اقتباسی برای فیلم غلاف تمام فلزی به همراه مایکل هر و گوستاو هاسفورد.
    ۱۹۷۶- نامزد اسکار کارگردانی برای فیلم بری لیندون.
    ۱۹۷۶- نامزد اسکار بهترین فیلم برای فیلم بری لیندون.
    ۱۹۷۶ - نامزد اسکار بهترین فیلم‌نامهٔ اقتباسی برای فیلم بری لیندون.
    ۱۹۷۲- نامزد اسکار کارگردانی برای فیلم یک پرتقال کوکی.
    ۱۹۷۲ - نامزد اسکار بهترین فیلم برای فیلم یک پرتقال کوکی.
    ۱۹۷۲- نامزد اسکار فیلم‌نامه اقتباسی برای فیلم یک پرتقال کوکی.
    ۱۹۶۹- برنده اسکار جلوه‌های ویژه برای فیلم ۲۰۰۱: اودیسه فضایی.
    ۱۹۶۹- نامزد اسکار کارگردانی برای فیلم ۲۰۰۱: اودیسه فضایی.
    ۱۹۶۹- نامزد اسکار فیلم‌نامه اقتباسی برای فیلم ۲۰۰۱: اودیسه فضایی به همراه آرتور سی کلارک.
    ۱۹۶۵ - نامزد اسکار کارگردانی برای فیلم دکتر استرنجلاو: چگونه یاد گرفتم که از بمب نترسم و آن را دوست داشته باشم.
    ۱۹۶۵ - نامزد اسکار بهترین فیلم برای فیلم دکتر استرنجلاو: چگونه یاد گرفتم که از بمب نترسم و آن را دوست داشته باشم.
    ۱۹۶۵ - نامزد اسکار فیلم‌نامهٔ اقتباسی برای فیلم دکتر استرنجلاو: چگونه یاد گرفتم که از بمب نترسم و آن را دوست داشته باشم به همراه پیتر جرج و تری ساترن.

    ---------------------------------------------------------------------------------------------

    منابع : ویکی پدیا - کروز/کیدمن/کوبریک در چشمان باز و بسته ((کتاب)) -کتاب کوچک کارگردانان (1) استنلی کوبریک

    هیچ رویایی نیست که تنها یک رویا باشد
    و واقعیت یک شب ، همه حقیقت زندگی نیست ...
    ((استنلی کوبریک / چشمان باز بسته))




  2. 18 کاربرِ زیر از Gallow بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


  3. #2
    Master and Margarita
    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    ارسال ها
    599
    سپاس
    2,569
    از این کاربر 7,476 بار در 751 پست سپاس گزاری شده

    new3 شطرنج‌باز

    میشل سیمان، سردبیرِ مجلّه‌ی پوزیتیف ـ که گفت‌وگویی خواندنی را با کوبریک منتشر کرده ـ یک‌بار نوشته بود شیوه‌ی فیلم‌سازیِ کوبریک دست‌کمی از بازیِ شطرنج‌ ندارد و هر شطرنج‌‌بازِ حرفه‌ای پیش از آن‌که مُهره‌ای را جابه‌جا کند قاعدتاً به احتمالاتِ این حرکت فکر می‌کند و به فکرِ مات‌شدنِ احتمالی‌اش هم هست؛ یا دست‌کم به فکرِ این‌که بازی پات نشود. [پات وقتی‌ست که مات‌کردنِ دیگری ممکن نیست؛ مثلاً وقتی شاه کیش نیست، ولی حرکتِ دیگری هم ممکن نیست.] علاقه‌ی بی‌حدّ کوبریک به شطرنج انگار یکی از معدود چیزهایی‌ست که واقعاً درباره‌ی او می‌دانیم؛ هرچند ظاهراً او هم، مثلِ بسیاری از متولدانِ ماهِ جولای آدمی بلندپرواز و البته صریح بوده و این بلندپروازی و صراحت را می‌شود در همه‌ی فیلم‌هایش و به‌خصوص ۲۰۰۱: یک اُدیسه‌ی فضایی دید که اساساً آن تضادِ دائمیِ آدمی و محیطِ اطرافش را به‌خوبی نشان می‌دهد.

    امّا مسأله این است که کوبریک و سینمایش، صرفاً در طرفدارانی خلاصه نمی‌شوند که فیلم‌های او را صورتِ کمال‌یافته‌ی سینما می‌دانند (چه‌کسی در کمال‌گراییِ او شک دارد؟) و توجّه ویژه‌ی او را به جزئیاتِ هر داستان ستایش می‌کنند (ولادیمیر ناباکُف، دوست و همکارِ کوبریک گفته: جزئیات؛ جزئیاتِ ملکوتی را نوازش کنید)؛ همیشه مخالفانی هم هستند که صراحتِ سینمای کوبریک و سردی و ای‌بسا سختیِ فیلم‌هایش را نمی‌پسندند. (منتقدانی که مخالفِ پرتقالِ کوکی بودند از نفرت و تحقیری می‌گفتند که در فیلم و شخصیتِ الکس موج می‌زند) هرچند بعید است کسی، حتّا همین منتقدانِ مخالف، در جدّی‌بودنِ فیلم‌های کوبریک تردیدی داشته باشد، امّا ظاهراً ساده‌نبودنِ فیلم‌هایش و اشاره‌های گاه پنهان و گاه آشکارش به ادبیات و موسیقی و معماری، به مذاقِ هر تماشاگری خوش نمی‌آید.

    *

    کوبریک بااین‌که هیچ‌وقت علاقه‌اش را به هزارتوها پنهان نکرد، امّا هیچ‌وقت فیلمی نساخت که داستانی تودرتو داشته باشد. کارِ کوبریک شاید این بود که درست مثلِ شطرنج‌بازی ماهر، در نهایتِ ذکاوت، شخصیت‌ [مُهره]های فیلمش را طوری بچیند و با تماشاگر [حریف]ش طوری بازی کند که در پایان برنده‌ی کار باشد و با مات‌کردنِ او داستان را هم به پایان برساند. و می‌شود خیال کرد که مات‌شدن هم به مذاقِ هر حریف [تماشاگر]ی خوش نمی‌آید. امّا برای تماشاگری که در صحنه‌ی گذرگاهِ ۲۰۰۱: یک اُدیسه‌ی فضایی خودش را بومَنی می‌بیند که در این سفرِ فضایی به تماشای چیزهای عجیب‌وغریب نشسته، آن مات‌شدنِ پایانی هم دردناک نیست؛ به‌خصوص وقتی‌که خودِ بازی، مهم‌تر از بُرد‌و‌باخت باشد. افسانه‌های علمی، معمولاً، شرحِ پیروزی بر زمانند و پایان‌های مُعّینِ چنین داستان‌هایی معمولاً پیش‌بینی‌پذیر است.

    بااین‌همه، ۲۰۰۱: یک اُدیسه‌ی فضایی چهل‌‌وچهار ‌سال پیش از این، مرگ را ـ به‌قولِ منتقدی ـ به تعویق می‌اندازد و زندگیِ تازه‌ای را به تماشا می‌گذارد. همین است که هنوز هم به‌گمانِ شماری از دانشمندان ۲۰۰۱: یک اُدیسه‌ی فضایی تنها فیلمی‌ست که مسأله‌ی تکامل را به‌خوبی نشان می‌دهد. آن میمون‌های ضجّه‌زنی که در ابتدای فیلم ناله می‌کنند و جیغ‌های سوزناک می‌زنند و درست مثلِ یک گروهِ کُرِ موسیقی صدای‌شان لحظه‌به‌لحظه بالاتر می‌رود، فاصله‌ی زیادی با آن جنینی که در انتهای فیلم شناور است ندارند.

    این تعبیرِ یک فیلسوفِ انگلیسی را درباره‌ی فیلم باید جدّی گرفت که هرچند بومن درنهایت به یکی از آن میمون‌ها بدل نمی‌شود، امّا تضمینی هم نیست که به چیزی کامل‌تر از بومن تبدیل نشود. درست همان‌طور که استخوانِ عظیمی در ابتدای فیلم در آسمان حرکت می‌کند و بَدَل می‌شود به سفینه‌ای بی‌نهایت مُدرن. استخوانی که اسبابِ آزار و شکنجه است، استخوانی که سلاحِ میمون‌هاست، سلاحِ آدمیانِ مُدرنی می‌شود که زمین و هرچه در آن است را جست‌وجو کرده‌اند و به جست‌وجوی چیزهای دیگری در فضا برآمده‌اند؛ جایی که حتّا نمی‌شود نفس کشید؛ جایی که جای آدمیان نیست انگار.

    از شباهت‌های فیلم‌سازی و شطرنج‌بازی ـــ استنلی کوبریک


    استنلی کوبریک: می‌شود شباهتی بینِ شطرنج و فیلم‌سازی پیدا کرد؛ مثلاً شگردهای شطرنج کمکِ بزرگی است برای فیلم‌سازی که نمی‌داند باید کدام راه را انتخاب کند و نمی‌داند در آن لحظه‌ی به‌خصوص چه تصمیمی بهتر و درست‌تر است.

    نکته این است که شطرنج بستگی دارد به دو چیز: اوّل صبر و حوصله و دوّم انضباط.

    طبیعی‌ست که هیچ آدمی اگر ذوقِ شطرنج نداشته باشد شطرنج‌بازِ خوبی نخواهد شد و هیچ آدمی اگر ذوقِ فیلم‌سازی نداشته باشد فیلم‌سازِ خوبی نخواهد شد. امّا داشتنِ ذوق به تنهایی کافی نیست. فکر هم لازم است. بدونِ داشتنِ نقشه‌ی راه نه می‌شود شطرنج‌بازِ خوبی شد نه فیلم‌سازِ خوبی.

    شباهت‌های دیگری هم بین شطرنج و فیلم‌سازی پیدا می‌شود. درواقع دو چیز در فیلم‌سازی همیشه محدود است: زمانِ فیلم‌برداری و بودجه‌ای که برای فیلم در نظر گرفته‌اند.

    من فکر می‌کنم فیلم‌ساز اگر شطرنج‌بازِ ماهری باشد بهتر می‌تواند با این دو محدودیت کنار بیاید.


  4. 7 کاربرِ زیر از Gallow بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


  5. #3
    Master and Margarita
    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    ارسال ها
    599
    سپاس
    2,569
    از این کاربر 7,476 بار در 751 پست سپاس گزاری شده

    new4 خاطرات نیکول کیدمن از همکاری با استنلی کوبریک و لارس فن‌‌تریر



    به گزارش خبرآنلاین، نیکول کیدمن که این روزها در پاریس برای بازی در فیلم «گریس از موناکو» در نقش گریس کلی به سر می‌برد، در سفری کوتاه به نیویورک در جشنواره فیلم نیویورک حضور پیدا کرد.

    نیکول کیدمن که با تعداد بسیاری از فیلمسازان مولف سینما از جمله استنلی کوبریک، لارس فن‌تریر، گاس ون سنت، جین کمپیون، آلخاندرو آمنابار، جان کامرون میچل، استفن دالدری و جاناتان گلیزر همکاری کرده است، در جلسه‌ای با حضور ریچارد پنا، رئیس جشنوراه درباره کارنامه خود صحبت کرد.

    او درمورد همکاری بین بازیگر و کارگردان گفت: «یک رابطه است. می‌شود گفت یک رابطه عاشقانه است چون باید در دوره فیلمبرداری خودت را وقف فیلم کنی. همه کارگردان‌ها یک شباهت دارند؛ همگی وسواس دارند و بیمار سینما هستند.»

    همکاری با استنلی کوبریک در «چشمان کاملا بسته»
    «همه به من می‌گفتند اوه، خدای من او دیوانه است، منزوی است. به نظر من استنلی خیلی آدم نرمالی بود، حالا باید دید با این حرف شما چه فکری درمورد من می‌کنید. اما اصلا به نظرم نیامد که رویکرد او به دنیا عجیب و غریب است. او معلم بزرگی بود، او فیلسوف بود. شاید اخلاق‌هایی خاص داشت، اما اصلا عجیب و غریب نبود و ابدا هم دیوانه نبود. شش ماه تمرین پیش از فیلمبرداری داشتیم، اما راستش تمرین نبود. همه‌اش بگو و بخند بود. به نظرم معرکه بود، فیلم هم معرکه بود. اصلا برایم مهم نبود فیلمبرداری حتی چهار سال طول بکشد، چون در تمام آن مدت کنار استاد زندگی بودم و نه درگیر سینما. شبی که کوبریک در خواب فوت کرد، می‌خواستم به او زنگ بزنم و برای فیلم بهش تبریک بگویم اما دیدم دیر موقع است. صبح با تماس تلفنی بیدار شدم که خبر فوت او را داد. اینکه به او زنگ نزدم یکی از بزرگترین حسرت‌های زندگی‌ام است.»

    همکاری با لارس فن‌تریر در «داگویل»
    «من به سمت آدم‌های دشوار کشیده می‌شوم. لارس فن‌تریر پیش از «داگویل» سر صحنه «رقصنده در تاریکی» با بیورک درگیری داشت و بیورک هم سه روزی از سر صحنه غیبش زد! با خودم می‌گفتم خب دارم می‌روم به سوئد تا در مکانی مخوف در یک فیلم بازی کنم. انگار بهترین کارهایم همان‌هایی هستند که در آخرین لحظه دارم پشیمان می‌شوم. یادم می‌آید به استفن دالدری برای «ساعت‌ها» التماس می‌کردم نقش ویرجینا وولف را به من ندهد. به فن‌تریر هم زنگ زدم و گفتم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم این فیلم من نیست. بعد از 45 دقیقه صحبت کردن، رفتم به فرودگاه، او مرا قانع کرده بود. به جای تمرین کردن، فن‌تریر به من گفت برو کوهنوردی! با هم به کوهنوردی رفتیم. حرف‌هایی که او به من زد خیلی تاثیر گذاشت، اما چون هنوز با او دوست هستم، نمی‌گویم به من چه گفت.»

    همکاری با کارگردان‌های بزرگ
    به نظر نیکول کیدمن همکاری با کارگردان‌های بزرگ گاهی دشوار است اما نباید سعی کرد آنها و هنر را رام کرد. «نباید هنر را یکدست کرد. من هرگز در فیلمی بازی نکرده‌ام که کل دنیا ازش تحسین کنند. از میانه‌روی بدم می‌آید، به‌ویژه برای کارگردان‌ها. اینکه شما با پول بقیه کار می‌کنید خیلی لذت‌بخش است، اما به عنوان بازیگر وظیفه دارید برای این لذت بردن پدر خودتان را دربیاورید.»

    جدیدترین فیلم نیکول کیدمن «روزنامه فروش» ساخته لی دانیلز است که یکشنبه در جشنواره فیلم نیویورک به نمایش درمی‌آید. این جشنواره تا 14 اکتبر ادامه دارد.


  6. 4 کاربرِ زیر از Gallow بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


  7. #4
    Master and Margarita
    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    ارسال ها
    599
    سپاس
    2,569
    از این کاربر 7,476 بار در 751 پست سپاس گزاری شده

    arrow2 نامه ای از استنلی کوبریک به برگمان

    این نامه را استنلی کوبریک در سال ۱۹۶۰ برای برگمان نوشته است.
    بیشترین چیزی که در این نامه برایم جالب است ستایش بی چون و چرا و فروتنانه یک کارگردان بسیار شاخص تاریخ سینما از دیگری، آن هم در یک رسانه شخصی است.
    از این دست ستایش ها در مصاحبه ها و مکان های عمومی زیاد دیده ام ولی در متون مکتوب کمتر. فکر میکنم دیدن این نامه برای دوست دارن این دو نفر جالب باشد. اینجا آدرس متن اصلی نامه است:
    http://www.lettersofnote.com/2011/07...r-at-work.html
    بعد از ترجمه که در زیر می آید می توانید عکسی هم از نامه اصلی ببینید. مخصوص کسانی مثل خودم که همیشه اولین واکنششان به چنین متونی ادعای دروغین بودن است. امیدوارم برایتان جالب باشد. طبعا هرکسی که ترجمه را دوست نداشت می تواند متن انگلیسی را بخواند، نامه بسیار ساده است.


    نهم فوریه ۱۹۶۰
    آقای برگمان عزیز
    شما قطعا تحسین و تایید و موفقیت جهانی کافی داشته اید که این نامه را غیرضروری کند. ولی به هر حال، گفتنی را باید گفت، و من هم میخواهم تحسین و سپاسم را به عنوان یک کارگردان همکار شما، بابت دستاوردهای غیرزمینی و فوق العاده¬ای که شما به جهان ارائه کرده اید با فیلمهایتان(من هیچوقت در سوئد نبوده ام و در نتیجه از لذت تماشای کار تئاتر شما محروم بوده ام) به دیگر سپاسها اضافه کنم. دید شما به زندگی مرا عمیقا تکان داده است، بسیار بسیار عمیقتر از هر فیلم دیگری که تا امروز دیده ام. به اعتقاد من شما بزگترین فیلمسازی هستید که الان مشغول کار است. ورای این، بگذارید اضافه کنم که هیچکس در خلق فضا و حال و هوا ، روانی بازی ها، پرهیز از بدیهیات، حقیقی و تکمیل بودن شخصیت پردازی بر شما پیشی نمی گیرد. به این لیست هرکسی باید تمام چیزهای دیگری که مربوط به ساختن یک فیلم میشود را اضافه کند. به نظر من شما از نعمت بازیگران فوق العاده بهره مندید. ماکس ون سیدوف و اینگرید تولید به وضوح در حافظه¬ی من زندگی می کنند، و بسیاری دیگر در میان بازیگران شما هستند که نامشان از من می گریزد. برای شما و تمام آنها آرزوی بهترین بخت را دارم، و مشتقانه چشم انتظار یک یک فیلم هایتان هستم.
    با بهترین آرزوها
    استنلی کوبریک




  8. 6 کاربرِ زیر از Gallow بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


  9. #5
    Master and Margarita
    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    ارسال ها
    599
    سپاس
    2,569
    از این کاربر 7,476 بار در 751 پست سپاس گزاری شده

    clappin هیچ‌جیز پایدار نیست و هیچ‌چیز کاملاً دود نمی‌شود و به هوا نمی‌رود...

    دیگر به سینما نروید! دیگر فیلم نبینید، چون‌که شما هرگز مفهومِ الهام، دیدِ سینمایی، نَمابَندی، کشف و شهودی شاعرانه، ایده‌ی خوب و [خلاصه] معنیِ سینما را درنخواهید یافت...

    این جمله‌های پُرشور و هیجان را، فرانسوا تروفوی مُنتقد وقتی روی کاغذ آورد که دید جانی گیتارِ محبوبش [وسترنِ نامتعارف و زنانه‌ی نیکلاس رِی] را آن‌طور که باید تحویل نمی‌گیرند و ژان‌لوک گدارِ مُنتقد هم در این راه با دوستِ سال‌های دورش همراه بود که درباره‌ی فیلم ری نوشت «موقعِ تماشای این فیلم مجبورید چشم‌های‌تان را ببندید؛ به این دلیلِ ساده که حقیقتی به‌نام نورِ آفتاب چشم را کور می‌کند.»
    می‌شود این جمله‌های پُرشور و هیجان را درباره‌ی ٢٠٠١: یک اُدیسه‌ی فضایی، شاهکارِ استنلی کوبریک، هم نوشت که «مفهومِ الهام، دیدِ سینمایی، نَمابَندی، کشف و شهودی شاعرانه و ایده‌ی خوب» را در خود دارد و البته که نیازی هم به آن جمله‌ی پایانیِ تروفو نیست، که بیش از هر چیز، خبر از تعصّب می‌دهد. امّا چه نیازی به تعصّب است؛ وقتی ٢٠٠١: یک اُدیسه‌ی فضایی، چهل‌وچند سال بعد از نخستین نمایشِ عمومی‌اش، هنوز فیلم مهمّی‌ست و در فهرستِ شاهکارهای تاریخ سینما، قدر و منزلتی دارد که نصیبِ بسیاری از فیلم‌ها نشده؟

    قطعاتِ پراکنده درباره‌ی چشمانِ بازِ بسته

    ... من چه‌طور می‌توانم چیزی را که می‌پرستم و محوِ آن هستم قضاوت کنم؟ چیزی را که وهمِ من، رؤیای من، دنیای من، تصوّرِ من از هسته‌ی حیات، تصوّرِ من از بهشت آرامش و سکون و زیباییِ جاودانه است قضاوت کنم؟ من چه‌طور می‌توانم چیزی را که تصوّرِ من از عظمت و موجودیتِ خدا (خدای «من») است، چه‌طور می‌توانم جوهرِ جهان را قضاوت کنم؟ حرفِ من درباره‌ی «سرگیجه»، مرورِ کیفِ افیونی و آن‌دنیاییِ من است؛ چون من «سرگیجه» را ندیده‌ام، خواب دیده‌ام... «سرگیجه» برای من مملو از «چرا»ست، «چرا» درست نیست؛ مملو از بُهت و ابهام است. من خیره می‌مانَم، بی آن‌که از خودم بپرسم چرا، چرا در آن رؤیای رنگ‌پریده، من در راه‌رفتن جز چشم‌ها هیچ‌چیز از خودم حس نمی‌کردم؟

    پرویز دوائی ـ سیری در سرگیجه

    داستانِ «چشمانِ بازِ بسته» برای این بنده حکایتِ همان نوشته‌ی آقای «دوائی»‌ست که چهل‌وچندسال پیش درباره‌ی «سرگیجه» نوشت؛ «من چه‌طور می‌توانم چیزی را که می‌پرستم و محوِ آن هستم قضاوت کنم؟» همین‌جوری‌ست دیگر؛ آدم وقتی چیزی (کسی؟) را دوست می‌دارد، به چشمش نهایتِ کمال می‌آید؛ «هسته‌ی حیات» (به‌تعبیر آقای دوائی) و مگر می‌شود همچه‌چیزی را «قضاوت» کرد؟ «قضاوت» مالِ آن‌هایی‌ست که در فاصله‌ای دورتر نشسته‌اند، چیزی (کسی؟) را نمی‌پرستند، «محو»ش نیستند و صرفاً «علاقه» دارند که از آن حرف بزنند. توی این ده‌سالی که از عُمرِ آخرین شاهکارِ «کوبریک» می‌گذرد، بارها تماشایش کرده‌ام. (شاید به‌نظر غیرمنطقی برسد اگر بنویسم چندبار) و در همه‌ی این بارها/ دیدارها «چشمانِ بازِ بسته» همان طراوت و تازگی را داشته است و هربار، گوشه‌‌ای، اشاره‌ای، حرفی، برقِ چشمی یا سوسوی چراغی حتّا دلیلِ راه بوده است تا فیلم را (به‌نظرم) «بهتر» بفهمم، «درست‌تر» بفهمم؛ اگر واقعاً همچه‌چیزی ممکن باشد...
    «استنلی کوبریک» کارگردانِ «ایده‌آلِ» من است؛ «کمالِ مطلوبِ» من، «دل‌خواهِ» من. (این‌را بگیرید به‌نشانه‌ی یک اعتراف!) «کمال‌طلبی»‌اش را دوست دارم، «وسواس»‌اش را هم. و همه‌ی این‌ها، بخشی از سلیقه‌ی آدمی‌ست که «شطرنج»‌بازِ ماهری بود و در نهایتِ ذکاوت، شخصیت‌ [مُهره]های فیلم‌هایش را طوری می‌چید و با تماشاگر [حریف]ش طوری بازی می‌کرد که در پایان برنده‌ی «بازی» باشد و با «مات‌»کردنش، داستان را هم به پایان برساند؛ به‌خصوص که این آخرین داستانش هم بود، و یک داستانِ به‌خصوص هم بود. هرچند می‌شود خیال کرد که «مات»‌شدن (باختن؟)، قاعدتاً، به مذاقِ هر حریفی خوش نمی‌آید...
    و کسی چه می‌داند؛ شاید آن یک‌روزِ به‌خصوص، یک‌ساعتِ به‌خصوص و یک‌دقیقه‌ی به‌خصوص، بالأخره، از راه برسد. فعلاً باید «صبر» کرد...

    ***
    استنلی کوبریک: از من هیچ سئوال مفهومی‌ای پرسیده نخواهد شد؛ درسته؟ بیش‌تر از هر چیزی از این موضوع متنفّرم. همیشه از این سئوال‌ها احساس کرده‌ام در دام افتاده‌ام و نمی‌توانم تکان بخورم و به ستوه آمده‌ام. حقیقت پیچیده‌تر از آن است که در پنج خط خلاصه شود!

    [برخوردِ کوتاه، فرهنگِ نقل‌قول‌های سینمایی، تونی کراولی، ترجمه‌ی پروین مهدی‌پور و حمیدرضا منتظری، انتشاراتِ روزنه‌ی کار، هزار و سیصد و هشتاد]

    وقتی خیال پَر می‌گیرد ...

    «چشمانِ بازِ بسته» آخرین فیلمی بود که استنلی کوبریک ساخت...
    به نظر می‌رسد که مهم‌ترین نکته فیلم، (و چه بسا وصیّتِ کوبریک به سینمایِ بعد از خودش) همین باشد. سینما تا وقتی جذّاب است که تخیّلی در کار باشد و زمانی که خیال‌ها همه پَر بگیرند و ردّی ازشان نماند، سینما که هیچ، زندگی هم به مُفت نمی‌ارزد...




  10. 4 کاربرِ زیر از Gallow بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


  11. #6
    Master and Margarita
    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    ارسال ها
    599
    سپاس
    2,569
    از این کاربر 7,476 بار در 751 پست سپاس گزاری شده

    new6 (نقد فیلم چشمان باز کاملا بسته)

    Eyes Wide Shut - چشمان باز و بسته



    کارگردان : استنلی کوبریک
    تهیه کننده : استنلی کوبریک
    نویسنده داستان اصلی : آرتور اشنیتزلر
    نویسندگان فیلم نامه : استنلی کوبریک، فردریک رافائل
    موزیک متن : یوسلین پوک
    فیلم بردار : لاری اسمیت
    کارگردان هنری : جان فینر، کوین فیپس


    درباره فیلم:
    فیلم پس از مرگ کوبریک در سال 1999 اکران عمومی شد. قبل از نمایش عمومی در آمریکا به دلیل صحنه‌های عریان در فیلم با سانسور مواجه شد. کوبریک این فیلم را بهترین فیلم عمرش می دانست. این فیلم بر اساس رمان داستان رویا، اثر آرتور شنیتزلر که از دوستان فروید بود ساخته شد. بودجه فیلم 65 میلیون دلار بود. ساخت فیلم 3 سال طول کشید (کوبریک در یک پلان بیشتر از هفتاد بار به تام کروز کات داده است.)


    دیالوگهای به یاد ماندنی فیلم:
    آلیس: من عاشقت هستم و می‌دونم چیز خیلی مهمی هست که باید هرچه زودتر انجام بدیم...
    هارفورد: اون چیه؟
    آلیس: ***!
    هارفورد: حالا، ما دقیقاً کجا می‌ریم؟ دقیقاً...
    جیل: جایی که رنگین کمون به انتها می‌رسه.
    هارفورد: رنگین کمون کجا به انتها می رسه؟
    جیل: تو نمی‌خوای بری به انتهای رنگین کمون؟
    هارفورد: بستگی داره اون کجا باشه...
    جیل: خوب، بریم ببینیم!



    تحلیل و بررسی صحنه به صحنه فیلم


    سکانس اول فیلم- خانه- معرفی شخصیتهای اصلی فیلم

    نمای اول- یک زن زیبا (نیکول کیدمن) در حال تعویض لباس (در این صحنه برهنگی کامل این زن به وضوح نمایش داده می شود) در خانه ای مجلل، نور پردازی صحنه و پرده های خانه که به رنگ نارنجی هستند در نظر مخاطب صحنه ای اروتیسم را القاء می کند. این نما با عنوان فیلم پیوند می شود "با چشمانی کاملاً بسته". عبور و مرور ماشینها در شهر و فضای تیره شهر در شب و یک مرد (تام کروز) که از پنجره خانه اش نظاره گر خیابانهاست. فضای داخل خانه فضایی پرعشق و محبت است. گفتگوی مرد با همسرش این را تایید می کند وقتی با لحنی عاشقانه سوالی از او می پرسد. از مکالمه بعدی این زوج متوجه می شویم عازم میهمانی هستند. زن از مرد در مورد لباسش سوالی می پرسد و مرد بدون نگاه پاسخ می دهد "قشنگه" ولی زن ناراحت می شود زیرا مرد بی توجه به او جواب داده است. در همین ابتدای فیلم برهنگی به وفور نمایش داده می شود و کارگردان برای به تصویر کشیدن تمام جزئیات حتی از به تصویر کشیدن خصوصی ترین مکانهای این دو زوج نیز ترسی ندارد. زن و شوهری زیبا با زندگی اشرافی و کودکی که به پرستارش می سپارند و به میهمانی می روند، همه نشان از خوشبختی در این خانواده را به ما میدهد.

    سکانس دوم- میهمانی مجلل

    ورود زن و شوهر جوان به میهمانی و عبور از سالن های بزرگ (باز هم نورپردازی و رنگ آمیزی صحنه فضایی اروتیسم را به ببینده القا می کند). خوش آمدگویی آقای زایگلر و همسرش (میزبانان مجلس) به زن و شوهر جوان و گفتگوی مابین آنها ما را با شغل میهمان آشنا می سازد. مرد یک پزشک است. صحنه بعدی رقص این دو زوج و سایر زوجها در سرسرای بزرگ تالار، میهمانی مجللی را به تصویر می کشد و زن از همسرش سوال می کند "تو کسی رو اینجا می شناسی؟"دکتر: " نه ، حتی یک روح" (این جواب مرد، زمینه ساز شک و تردیدهایی برای زن در آینده خواهد شد). مرد دوست دوران دانشگاه خود را در پشت پیانوی نوازندگان می بیند و با پایان یافتن موزیک برای احوالپرسی نزد او میرود و همسرش نیز از وی جدا می شود.

    شیطان در کمین است

    زن تنها، بی محابا مشروب میخورد. مرد به دیدار همکلاسیش نیک می رود. از حرفهای دوستش پی میبریم نام دکتر، بیل هارفورد می باشد. از طرفی دیگر، زن که از فرط نوشیدن مست شده است در گوشه ای تنها ایستاده و به مردم خیره شده است، گویی منتظر اتفاق تازه ای است. احساسات درون این زن که تابحال نهفته بود، با نوشیدن برانگیخته شده است. مردی مسن توجهش به او جلب می شود. او خود را یک مجارستانی معرفی می کند و زن خود را آلیس هارفورد معرفی می کند. مرد شروع به چاپلوسی می نماید و از کتاب شعر عاشقانه برای او میگوید و با زیرکی، نظر زن را به خود جلب می نماید و از او درخواست رقص می کند. در حین رقصیدن از زن سوالاتی می پرسد تا از نقطه ضعف وی وارد شده و او را به سمت خود بکشاند، با پیشنهاد دادن شغلی در موزه توسط دوستانش و... در سوی دیگر مجلس، مرد غافل از اینکه همسرش در حال اغفال شدن است گرم صحبت با دو دختر مدل است که توجه دکتر را به خود جلب کرده اند. زن، شوهر خود را می بیند و مرد بیگانه که متوجه این مسئله شده از این فرصت نهایت استفاده را میبرد و تیرش را به هدف میزند و می گوید" حیف زنی به زیبایی شما نیست که میتونه هر مردی رو در این اتاق داشته باشه و با ازدواج سرنوشت خودش رو خراب میکنه"
    از سویی دیگر دو دختر مدل، عکس همین قضیه را برای دکتر به وجود آورده اند و به او آشنایی می دهند و برای او لوندی می کنند تا او را به سمت خودشان جلب کنند. در این صحنه ها کشمکش بر سر خیانت کردن و با دیگری بودن در درون زوج خوشبخت به یک اندازه وجود دارد و هر دو در حال مبارزه با آن هستند.گفتگو ها ادامه دارد و به جاهای باریکی کشیده شده است. مرد در جواب سوال مرد مجاری که از انگیزه ازدواج می پرسد با زیرکی جواب می دهد " فقط زنها بخاطر از دست دادن باکره گی و بودن با مردان دیگر ازدواج می کنند" احساس خوشایندی به زن دست می دهد. از طرفی دیگر دو دختر مدل، دکتر را در برگرفته و به مکانی خلوت می برند. در این نما گفتگویی که بین آنها رد وبدل می شود اهمیت ویژه ای دارد. دکتر: " الان دقیقاً کجا داریم میریم؟"
    " جایی که رنگین کمون تموم میشه"
    "کجا رنگین کمون تموم میشه؟"
    "بستگی داره کجا باشه ؟"
    "خب بیا بریم تا بفهمیم"

    دکتر کم کم درحال تسلیم شدن به دو دختر است. در همین لحظه خدمه ای به داد دکتر می رسد و به دکتر خبر می دهد که آقای زایگلر با او کاری فوری دارد. دکتر بی درنگ نزد او می رود و زنی را می بیند که از فرط استعمال مواد مخدر در حالی که کاملا برهنه می باشد بیهوش بر روی مبل افتاده است. دکتر کمک می کند زن به هوش بیاید و به نوعی جان او را نجات میدهد. در این صحنه داخل اتاقی که این اتفاق حادث شده است تابلویی بزرگ دقیقاً شبیه به همین زنی که روی مبل بیهوش شده وجود دارد. فضای اتاق بعد از نجات زن روشنتر می شود و رنگ آمیزی این صحنه به آبی یخی تغییر می کند (فضای شک و تردید). در طبقه پایین مرد مجار به هدفش نزدیکتر شده و آلیس کم کم دارد تسلیم او می شود. مرد مجار همچون کودکی او را گول می زند و به او پیشنهاد می کند برای دیدن کلکسیون مجسمه های عهد رنسانس به طبقه بالا بروند (که مطمئناً نوعی خلوتگاه می باشد) ولی در نهایت، زن از این آزمایش سربلند بیرون می آید و به خود می آید و با جمله من ازدواج کردم مرد مجاری را ناکام می گذارد و از او جدا می شود.
    در سکانس بعدی زن و شوهر را پس از تمام میهمانی در اتاق خواب منزلشان می بینیم. آلیس در حالی که برهنه است خود را در آینه نگاه میکند. او مست زیبایی خود است و دکتر هاتفورد برای هم آغوشی با او به سمتش میاید. وقتی در این صحنه دکتر آلیس را در آغوش می گیرد آلیس چشمش به آینه می افتد در حالیکه که چهره دکتر مشخص نیست آلیس به فکر فرو میرود و در خود لذتی وصف ناپدیر را حس میکند دوربین روی چشمهای آلیس زوم می کند (میل به همبستر شدن با دیگری در چشمان او موج میزند). زنی سرکش و عاصی با نیازهای پنهان و سرکوب شده که زنی آرام و راضی می نماید.

    روزهای خوش زندگی

    دکتر در محل کارش مشغول به کار است و آلیس مشغول خانه داری است. همه منتظر فرارسیدن کریسمس هستند. همه چیز در زندگی آنها رنگ وبوی خوشی دارد. فضا هم فضای عشق است و کوبریک با نورپردازی صحنه با رنگ نارنجی این فضا را به بیننده نشان می دهد. حتی تابلوهای روی دیوار خانه با نگاره های طبیعت سرسبز، رنگ خوش زندگی را در این خانه یاد آوری می کند. روزی دیگر به پایان می رسد، مرد خسته ازکار مشغول تماشای فوتبال است و به زن کم توجهی می کند. زن کمی خسته بنطر می آید و افسرده است، او به ماریجوانا روی می آورد تا شاید دقایقی پریشانی هایش را فراموش کند. دکتر هم او را در این راه همراهی می کند و وقتی هر دو سرمست می شوند حرفهایی را به زبان می آورند که مدتها در ته دلشان خاک میخورده است. عقده هایی که سر باز می کنند و زندگی را ویران می کنند.

    فاصله بین خوشبختی تا ویرانی خانواده یک تار مو بیشتر نیست.

    در انتهای شب در خانه، بحثی در مورد روابط جنسی زن و مرد و حسادت بین آنها در می‌گیرد. آلیس از دکتر درباره آن دو دختر سوال می کند. ترکیب رنگهای این صحنه در اتاق خواب به دو رنگ قرمز و آبی تغییر کرده است از فضای عشق و اروتیسم به فضای شک و تردید نزدیک می شویم. آلیس به شوهرش شک کرده که در مهمانی با آن دو دختر مراوداتی داشته است. دکتر منکر می شود ولی آلیس متقاعد نمی شود و حتی نسبت به محل کار دکتر که با زنهای بسیاری سروکار دارد نیز مشکوک است. دکتر برای اصلاح دروغ خود به دروغ دیگری متوسل می شود (یکی از گناهانی که کانون گرم خانواده را سست می کند). حالا نوبت دکتر است که مقابله به مثل کند و از همسرش در مورد مردی سوال می کند که با او در حال رقص بوده است. آلیس با صداقت جواب می دهد که آن مرد قصدش ### با او بوده است. جواب دکتر همسرش را برای ادامه این بحث جسورتر می کند. دکتر میگوید "خب قابل درکه چون تو زن خیلی خوشگلی هستی" آلیس از جواب دکتر شوکه می شود که چطور عصبانی نشده است؟ آلیس با همین منطق به دکتر می گوید: "پس چون مردها اینطور هستند نتیجه می گیریم تو هم از آن دو دختر همین خواسته را داشته ای؟"

    دکتر عشق به آلیس را دلیل خیانت نکردنش به او می داند ولی آلیس عصبی تر می شود و دلیل قانع کننده تری از او می طلبد. دکتر میگوید وقتی پیش بیمارم هستم فقط به مداوا فکر می کنم نه چیز دیگری ولی آلیس نمی پذیرد چون شک و تردید او را فر گرفته و رهایی ندارد از طرفی خود نیز چون حسی مشابهی داشته نمیتواند بپذیرد دکتر به زنها به دیده جنسیت نگاه نکند. آلیس سوالش اینست" چرا مردها حق دارند با دیگران باشند ولی در مورد زنها اینطور نیست؟ دکتر به او اطمینان می دهد که او مثل سایر مردها نیست. آلیس از دکتر سوال می کند که چرا هیچ وقت بخاطر او تعصبی نبوده است و دکتر می گوید بخاطر اینکه به او اطمینان کامل داشته است. آلیس نمیتواند خنده اش را کنترل کند و این دکتر را به شک می اندازد. آیا در مورد زنش تابحال اشتباه میکرده و در خواب بوده است؟ آیا آلیس با کسی مخفیانه رابطه داشته است؟ خاطره ای که آلیس برای او تعریف می کند شک او را چندین برابر می کند. آلیس در تابستان گذشته در یک رستوران، یک افسر نیروی دریایی را دیده است که حاضر بوده همه زندگیش را بدهد تا یک شب را با او صبح کند. حالا شک و تردید مثل خوره روح دکتر را می خورد. حس انتقام در دکتر لحظه ای او را رها نمی کند. از این به بعد شاهد کشمکش های درونی این مرد خواهیم بود. (چهره تام کروز در این صحنه به رنگ آبی یخی نزدیک می گردد که نشانه شک و تردید درونی اوست که قوت می گیرد). صدای زنگ تلفن دکتر را به خود می آورد. یکی از دوستان و بیماران دکتر فوت کرده است. این زنگها و هشدارها در سرنوشت دکتر در شبهای بعد نقشی اساسی دارند.

    شک و تردید بلای خانمان سوز

    دکتر جهت عیادت متوفی از خانه خارج می شود ولی در بین راه سوءظن او نسبت به خیانت زنش او را لحظه ای آرام نمی گذارد و مدام صحنه خیانت آلیس با افسر نیروی دریایی در نظرش پدیدار می شود.

    آزمایش اول

    ورود دکتر به منزل متوفی با نورپردازی و رنگ آمیزی نارنجی و آبی یخی ادامه دارد. (رنگ آبی که نشان شک دکتر به آلیس است ولی رنگ نارنجی در صحنه ای غم انگیز برای چیست؟) لحظاتی بعد متوجه می شویم که دختر متوفی عاشق دکتر است این را از ذوق زدگی دختر به محض ورود دکتر میتوان به راحتی فهمید. دختر که ماریون نام دارد در گفتگو با دکتر میخواهد به هرطریقی او را به سمت خود جلب کند و وقتی نتیجه ای نمی گیرد از کوره در میرود و به التماس می افتد و با گفتن پیاپی جمله دوستت دارم و بوسیدن دکتر را به طرف خود فرا میخواند. دکتر او را نصیحت می کند ولی ماریون دست بردار نیست. در همین اثنا کارل نامزد ماریون وارد می شود و دکتر از یک مهلکه دیگر که ممکن بود او را به خیانت وادار کند رهایی می یابد. (هنرکوبریک در به کار بردن رنگ نارنجی قبل از ورود تام کروز به خانه متوفی بیننده را شوکه می کند که چگونه قبل از ورود به این صحنه به مخاطب پیام می دهد، صحنه ای اروتیسم در حال وقوع است)
    دکتر هاتفورد پس از خروج از منزل متوفی به قدم زدن در خیابان ها می پردازد. شب سردی است و باران کف خیابان ها را خیس کرده ولی سرمای درون دکتر بیش از سرمای بیرون مشهود است. فکر خیانت همسرش بار دیگر به سراغش می آید. در خیابان تنها چیزی که نظر دکتر را جلب می کند ### و خیانت است. دکتر هر لحظه عصبی تر می شود و برخورد با اوباش خیابانی او را بیش از بیش آزرده می کند. روح این مرد در حال فروپاشی است و هر لحظه شکننده تر می شود.

    آزمایش دوم

    چند لحظه بعد یک زن بدکاره ولی زیبا سر راه دکتر قرار می گیرد گویی سرنوشت برای دکتر دامی جدید نهاده است تا اینبار دکتر را اینگونه آزمایش کند. اصرار زن و زیبایی او دکتر را وادار می کند همراه او به منزل زن بروند. فضای داخل خانه فضایی اروتیسم است. دکتر در حالیکه همسرش در خانه مشغول تماشای فیلم است سر قیمت با زن بدکاره به توافق میرسد. دکتر در حال تسلیم کردن خود به زن بدکاره می باشد ولی ناگهان زنگ تلفن همسرش بار دیگر به یاری او می آید و او را به خود میاورد. (در زندگی مثل این زنگهای تلفن و هشدارها، تلنگرها و نشانه هایی به هنگام لغزشها به ما داده می شود که اگر به آن توجه کنیم ما نیز سربلند می شویم)

    آزمایش سوم

    هرچه زمان میگذرد و انسان از امتحانات الهی سربلند بیرون می آید آزمایشهای سخت تری در سر راه ما قرار می گیرد. دکتر در خیابان قدم زنان ادامه میدهد و ناگهان چشمش به یک بار می افتد که دوستش نیک در آن پیانو مینوازد. ورود دکتر و ملاقات با نیک گفتگوهایی را در پی دارد که مقدمه ساز اتفاقات بعدی و مهم فیلم است. نیک از محلی سخن می گوید که چشم بسته در آنجا پیانو میزند و ساعت2 شب مراسمی در یک خانه مجلل که هر دفعه تغییر مکان میابد برقرار است. تلفنی مشکوک به وی می شود و برای وارد شدن به مجلس یک رمز عبور به او می دهند. "فیدلیو" که نام اپرایی از بتهوون است. دکتر کنجکاو می شود که به این مراسم برود، بخصوص که نیک به او گفته است در مجلس آخر چشم بندش محکم نبوده و زنهای زیادی را آنجا دیده که به عمرش ندیده است و نیک به او خاطر نشان می سازد که بایستی با لباس رسمی و ماسک وارد این مراسم شود.

    جامعه کثیف و آلوده

    دکتر برای تهیه لباس به مغازه ای می رود که تعطیل است. در بدو ورود تابلوی سردر مغازه ما را بهت زده می کند. رنگین کمان نام مغازه ای است که دکتر برای خرید به آنجا رفته است. (گفتگوی دکتر با دو دختر مدل در میهمانی اول فیلم و اشاره به سوال رنگین کمان به اینجا پیوند می گردد. تاکید دوباره کارگردان به این عنوان نشان از لایه های نهفته در دل مضمون فیلم دارد.رنگین کمان در دل پرتوی است که در ظاهر به آن شباهتی ندارد)

    در این بین که دکتر و صاحب مغازه مشغول انتخاب لباس مناسب هستند متوجه می شویم دختر صاحب مغازه با دو مرد مخفیانه در گوشه ای از مغازه به کارهای ناشایست مشغول هستند. از حرکات دختر و داد و بیدادهای تصنعی صاحب مغازه متوجه می شویم پدر دختر فقط شو اجرا می کند و در ظاهر دو مرد را زندانی می کند تا به پلیس تحویل دهد. دکتر پس از اجاره لباس مخصوص، مستاصل از جامعه کثیفی که در آن زندگی می کند به سمت خانه موردنظر می رود. هنوز صحنه های خیانت همسرش به او در مقابل دیدگانش رژه می روند و هرلحظه او را بیشتر به سمت برهم زدن کانون خانواده ترغیب می کند. شیطان در این لحظات پرکار شده و به موفقیت نزدیک شده است.

    فرقه صهیون (فرقه ای با عقایدی خاص که ### را راهی برای رهایی تن و رسیدن به حال معنوی می داند (این همان فرقه ای است که در کتاب و فیلم کد داوینچی می خوانیم و می بینیم)

    دکترهارفورد با یک تاکسی خود را به منزل مذکور می رساند. خانه ای مجلل در خارج شهر که به مانند قصری است و از ظاهر خانه مشخص است که مربوط به یکی از سران بلند پایه کشوری است و میهمانان نیز مسلماً از به ظاهر اشراف هستند. پس از گفتن رمز عبور دکتر به داخل خانه راهنمایی می شود. دوربین نمای این خانه مجلل را از دور نشان میدهد. فضای بیرون کاملاً آبی یخی است ولی چراغهای داخل خانه نشان از فضای شدیداً اروتیسم داخل خانه میدهد. با ورود به داخل خانه، مناظر بدیعی را شاهد هستیم. گروهی با لباسهای متحدالشکل و ماسک بر صورت گرداگرد شخصی که در مرکز دایره تشکیل شده است مشغول برگزاری نوعی مراسم خاص هستند. مردی که در مرکز دایره قرار دارد ظاهراً نقش رهبر گروه را برعهده دارد. رنگ لباس او متمایز از دیگران است و مراسم را وی انجام میدهد. گروهی نیز فقط تماشاگر هستند که دکتر هارفورد نیز یکی از آنهاست که متعجب نظاره گر مراسم است (فضای اروتیسم در مجلس غالب است ولی تفاوتش تیرگی مشهود در این فضاست که عشق را از شهوت متمایز می سازد و مرگ را به فضا نزدیکتر می کند). ناگهان همه کسانی که دایره وار ایستاده اند لباس های خود را کامل از تن بیرون می آورند البته بجز ماسک صورتشان. در اینجا ما متوجه میشویم تمامی حاضرین در این جمع زن هستند. زنان به همان شکل دایره وار به همجنس بازی میپردازند. (می دانید که این مجالس ارتباط تنگاتنگی با فراماسونری دارد).
    دو نفر از اشخاصی که در طبقه بالا تماشاگر هستند بطور مشکوکی به هارفورد خیره می شوند گویی به او شک کرده اند، یک مرد و یک زن. مردی که در وسط جمع ایستاده با چوبدستش یک به یک به زنان داخل دایره فرمان می دهد به سمت مردان تماشاچی رفته و با انتخاب به دلخواه خود یکی را اختیار کنند. یکی از زنان دکتر هاتفورد را انتخاب می کند و هنگام بوسیدن او گویی وی را می شناسد. زن به او تذکر میدهد که از آنجا خارج شود و او را از خطری که در کمینش است آگاه میکند. در همین حین شخصی دیگر دختر را با خود میبرد. دکتر به تذکر دختر گوش نداده و به گشت و گذار داخل قصر مشغول می شود. زنان و مردانی که بی پروا مشغول اعمال جنسی هستند و شرمی از حضور دیگران ندارند. دکتر جامعه کثیفی را می بیند که فقط در آن هوس حیوانی موج می زند.
    دکتر بی شک به خانه ای شیطانی قدم گذاشته است. زنی که دکتر را از خطر مطلع کرده بود دوباره به او تذکر می دهد ولی دکتر از او میخواهد خودش را معرفی کند و میخواهد بداند چرا به او کمک می کند. ولی با ورود نگهبانی که رمز عبور دوم را از او میخواهد زن به سرعت دور می شود. دکتر هارفورد لو رفته و باید طبق قوانین این انجمن مجازات شود ولی مجازات چیست؟ از فضای محکمه ای که تشکیل شده است فقط بوی مرگ به مشام می رسد. دکتر با فداکاری زن مجهول الهویه، از مهلکه می گریزد ولی خود و خانواده اش به مرگ تهدید می شوند. دوربین روی زن برهنه زوم می کند و یکی از حاضرین که ماسکش به شکل سرکلاغ است وارد صحنه می شود و او را برای مجازات با خود می برد. (این صحنه خود به اندازه یک ترم مباحث نشانه شناسی مطلب دارد. اینکه چرا ماسک به شکل منقار کلاغ است؟، اینکه چرا دوربین زوم می کند؟، اینکه چرا مرد نقاب دار بعد از زوم دوربین وارد کادر می شود؟، اینکه کلاغ اصلا نماد چه چیز و چه احساسی است؟، اینکه چرا زوم؟ چرا کات نه؟، همگی باعث اعتبار و قوام یک پلان است. پلانی به ارزش یک فیلم)

    از رویا تا واقعیت

    دکتر به خانه برمیگردد با یک دنیا غم و اندوه، و لباسهایش را درون کمدی مخفی می کند. اتاق خواب نیز به رنگ آبی یخی کاملاً تغییر رنگ داده است. از عشق خبری نیست و هنوز شک و تردید جریان دارد. دکتر برای توجیه دیرکردنش دروغی دیگر به همسرش می گوید و البته بخاطر حفظ خانواده از آنچه دیده یک کلمه هم نمی تواند بازگو کند. آلیس در حالی که مضطرب است و اشک می ریزد، خوابی را که دیده برای همسرش نقل می کند. آلیس خواب دیده است در شهری متروک او و همسرش بدون هیچ لباسی سرگردان هستند و سپس مرد برای پیدا کردن لباس از او جدا می شود و او به محض جدا شدن از شوهرش احساس راحتی می کند. سپس برهنه جلوی آفتاب دراز می کشد و همان افسر نیروی دریایی را می بیند و با او همخوابه می شود، سپس با مرد دیگری اینکار را می کند و با مردان بیشتری و اشخاص بسیاری هم آنها را تماشا می کنند. آلیس می گوید: "من تورو نمی دیدم ولی مطمئن بودم تو داری منو می بینی و فکر کردم اینکارو می کنیم که بخندیم و در همین موقع ها بود که تو منو بیدار کردی" خواب بسیار عجیبی است آیا آلیس واقعاً همه اینها را در خواب دیده است؟

    فساد در تمامی سطوح جامعه

    صبح فرا می رسد و دکتر به مغازه لباس فروشی مراجعه می کند ولی مغازه بسته است. به کافه جنب مغازه می رود و پس از سفارش قهوه با جلب کردن اعتماد گارسون آدرس دوستش نیک را از او می گیرد. به هتل محل اقامت نیک می رود. پذیرش هتل به او می گوید نیک به همراه دو مرد قوی هیکل به طرزی مشکوک ساعت 5 صبح تسویه حساب کرده و رفته است ولی روی صورت او جای کبودی دیده است. دکتر به مغازه کرایه لباس می رود و متوجه می شود ماسک در بین لباسها نیست. در همان زمان از اتاق بغلی که با نورپردازی نارنجی شدیداً به قرمز متمایل شده است دختر مغازه دار درحالی که پوشش مناسبی ندارد وارد می شود ولی پدرش اصلا تعجب نمی کند و از او می خواهد به دکتر سلام بدهد و لحظه ای بعد تعجب دکتر دو چندان می شود چون دو مرد را می بیند که از همان اتاق خارج می شوند و با صمیمیت بدرقه می شوند. تعجب دکتر بدین خاطر است که شب گذشته صاحب مغازه با عصبانیت می خواست دو مرد را تحویل پلیس بدهد. مغازه دار می گوید ما قرار جدیدی با آنها گذاشتیم و سپس می گوید : اگر شما هم هر چیزی خواستید و دخترش را بغل می کند (به نشانه اینکه حتی دخترم را) نیازی به لباس رسمی نیست. دکتر به فکر فرو می رود( پس مغازه دار هم از آن مراسم باخبر است.)

    شیطان دست بردار نیست

    دکتر در مطبش همچنان صحنه های خیانت همسرش در برابر چشمانش ظاهر می شود. بار دیگر به خانه مجللی که شب گذشته مراسم در آن برقرار بود می رود ولی خدمه آنجا نامه ای برایش می آورند که در متن آن به دکتر تذکر داده شده به مسائلی که به او مربوط نیست دخالت نکند وگرنه جان خود و خانواده اش به خطر می افتد. دکتر بار دیگر با عشق به نزد همسر و فرزندش بازمیگردد ولی باز هم شک (این شیطان درون) به سراغش می آید و او را به یاد خواب آلیس می اندازد. کشمکش درون دکتر همچنان ادامه دارد. دکتر باز هم وسوسه شده است خیانت را با خیانت تلافی کند.

    پاداش عمل

    دکتر با ماریون تماس می گیرد ولی کارل نامزد او جواب می دهد. سپس دکتر نزد زن بدکاره می رود ولی هم اتاقی زن به او خبرمیدهد جواب آزمایش ایدز او مثبت بوده است پس دکتر شانس آورده که با او همبستر نشده است. گویی خداوند به دکتر کمک کرده مرتکب خطا نشود و اینک وی متوجه می شود اگر مرتکب گناه میشد چه عواقبی در انتظار او بود. شب شده و دکتر در حالیکه به وقایع حادث شده در طی دو شب گذشته فکر می کند قدم زنان در خیابان پیش می رود و متوجه میشود شخصی در تعقیبش می باشد. (آیا این شک و تردید است که همه جا به دنبال دکتر است و در نظر ما بدین شکل تجسم یافته یا شخصی از طرف برگزارکنندگان مراسم است؟). با خروج مرد از صحنه دوباره رنگ غالب فضا نارنجی می شود یعنی شک و تردید برطرف شده است؟

    به دنبال حقیقت

    دکتر هارفورد در روزنامه میخواند زنی که در ابتدای فیلم مداوایش کرده بود براثر زیاده روی در مصرف مواد مخدر در هتلی فوت کرده است. به هتل و سپس به پزشک قانونی مراجعه می کند و پی می برد وی همان زنی است که در مراسم ناجی او شده بود و به قتل رسیده است. دکتر منزجر از جامعه کثیف نزد دوستش زایگلر می رود که تلفنی از او درخواست ملاقات کرده است. زایگلر به وی می گوید از کلیه وقایع دیشب مطلع است و خودش نیز در آنجا بوده است. از حرفهای زایگلر دکتر متوجه می شود نیک را به سیاتل فرستاده اند نزد زن و فرزندش ولی خودش هم خوب میداند که دروغی بیش نیست و او را نیز کشته اند. زایگلر به دکتر میگوید: "تصورت از آدمهایی که تو مهمونی بودند چیه؟ فکر می کنی اونا کیا بودن؟ اگر اسمهاشون رو بهت بگم شبها خوابت نمیبره" دکتر همچنین از صحبت های وی متوجه می شود اصلا رمز عبور دومی در کار نبوده و همه مدعوین مجلس با لیموزین وارد خانه میشوند و همچنین قبض لباس اجاری او را نیز پیدا کرده بودند. زایگلر میگوید: "همه اینها بخاطر این بود که تورو مثل سگ بترسونن تا از اتفاقات اونجا به کسی حرفی نزنی" و سپس میگوید: "فکر کن همه اینها فیلم بوده و مسخره بازی و یک نوع جازدن بوده" این مرد میخواهد به اصطلاح دکتر را فریب دهد و به او بگوید همه چیز اتفاقی بوده و کسی را نکشته اند و به نوعی دیگر دوستانه او را تهدید می کند : "زندگی جریان داره مگر اینکه خودت نخواهی".

    حقیقت باطل کننده تردیدها

    دکتر به منزل خود بازمیگردد. در رختخواب خود ماسکی را که گم شده بود در بالای سر همسر خود میابد. آلیس ماسک را پیدا کرده است. فضا دوباره کاملاً به فضای شک و تردید بازمیگردد. دکتر بخاطر مخفی کاری و حس گناه به گریه می افتد و با اشک تمامی حقایق را برای همسرش بازگو می کند.

    سکانس نهایی(شروعی دوباره با سال نو)

    صبح آلیس از همسرش دعوت می کند برای خرید کریسمس فرزندشان راهی فروشگاه شوند. فضای عاشقانه به خانواده برگشته است. این را از رنگ آمیزی صحنه نیز می توان فهمید. کریسمس نماد شروعی دوباره در سالی نو می باشد.

    دکتر: "فکر می کنی حالا باید چیکار کنیم؟" آلیس: "باید سپاسگزار باشیم که از افسانه هامون نجات پیدا کردیم، حالا چه واقعی بودن یا فقط یه خواب بودن..." دکتر: "تو مطمئنی؟" آلیس: "مطمئنم... فقط آنقدر که از واقعیت یک شب مطمئن بودم که تو تمام زندگیم تنها موندم که حتی میتونه همش حقیقت باشه" دکتر: "و هیچ خوابی دیگه آخر خط نیست فقط یه خوابه" آلیس: "مهم اینه که الان چشمهای ما باز شده و امیدوارم که مدت زیادی طول بکشه، برای همیشه" دکتر: "همیشه؟" آلیس: "همیشه و من عاشقتم و یه چیز مهمی هست که باید زودتر انجامش بدیم" دکتر: "چه کاری ؟" آلیس: س ....


    نتیجه گیری نهایی

    درابتدای فیلم "با چشمان کاملا بسته" ما با دو چیز روبرو می شویم. زن و شوهری زیبا، ثروتمند،. با روابطی خوب و صاحب دختری زیبا و از سویی دیگر موسیقی لطیف و بسیار دلنواز ابتدای فیلم. نزدیک سال نو مسیحی است و کلا همه چیز حاکی از خانواده ای خوشبخت است. در همه این صحنه ها و دیگر صحنه ها عریانی بازیگران وجود دارد. اما یادمان باشد فیلم می خواهد در چه مقوله ای سخن گوید. از میهمانی به بعد در چند "شب" متوالی برای شخصیت مرد فیلم و با نشانه های آشکار و پنهان برای زن رویداد هایی پیش می آید که هر دو تا یک قدمی خیانت می روند... وسوسه بودن با دیگری. در این رویدادهای این چند "شب" تمامی احتمالات ممکن برای خروج از وفاداری زن و شوهر مطرح می شود. اما پیش از ذکر تیتروار این حوادث لازم است به شب دوم اشاره ای کنم. در آن شب زن و شوهر پس از استعمال مواد مخدر بر سر مساله ای به ظاهر ساده اما مهم آرام آرام در حالت بی اختیاری از افکار خود پرده برمی دارند. این قسمت از فیلم اگر چه مرد را منقلب می کند، اما در واقع طرح سوال برای ماست... چرا و به چه دلیل ما باید در زندگی زنا شویی به هم وفادار بمانیم؟... از کجا می دانیم هستیم؟ در ذهن ما و دیگری چه میگذرد؟ این فیلم از "خانواده" شروع می شود و با "خانواده" تمام می گردد. طرح سوالات اساسی می کند. پاسخ اخلاقی خود را می دهد. یعنی درحد بالایی رابطه جنسی را برای بیننده با دیدگاه خود می شکافد و صریحاً رابطه جنسی در حیطه زناشویی را تبلیغ میکند که از هم پاشیدگی خانواده ای را براساس رویاهای خصوصیشان به تصویر می کشد، اما درآخر پاسخی نمی دهد و جواب را به بیننده وامی گذارد. فیلم "با چشمان کاملا بسته" از ما می خواهد در رابطه جنسی با چشمانی "باز" نه بسته حرکت کنیم. این فیلم آکنده از صحنه های برهنگی است، اما پیام فیلم چه می گوید؟ درونمایه فیلم عبارتست از شک ویقین، عشق و اروتیسم. چه زیبا همه عناصر فیلم طراحی شده اند، یک طراحی استادانه از کوبریک.

    کافی است یک بار فیلم را ببینید و فقط به رنگها و نورها و حس آن موقع فضای فیلم و فیلمنامه توجه کنید. هر جا فضای اروتیسم بر فیلم حاکم است رنگ غالب نارنجی –رنگ پوست بدن- است. هر جا فضای سرد و بدون عشق خانوادگی تصویر می شود، رنگ غالب آبی یخی بسیار کمرنگ است. هر وقت تام کروز دچار شک می شود، فضا دو رنگ می شود (مثلا نور صورتش دو رنگ می شود). هر وقت شک و تردید در کار نیست، نور صورت او هم عادی می شود و نارنجی هم که اروتیسم (منظورم از نارنجی، همان نوع رنگی است که در فیلم به کار برده شده، نه نارنجی دیگری. پلانهای خارجی و داخل شهر همه در شب است، رنگ غالب سیاه است که با نورهای کوچک رنگارنگ تزیین شده است، ولی باز رنگ غالب حاکی از دیدی است که کوبریک به دنیای بیرون داشته است.این بازی رنگها بیخود در فیلم گنجانده نشده، حتی اگر یک کلمه از دیالوگهای فیلم را نفهمید می توانید با این تقسیم بندی رنگها فیلم را بفهمید. اثر هنری اثری است که حرف زدن و تفکر درباره آن پایان نداشته باشد و اکثر فیلمهای کوبریک این ویژگی را دارند. حتی یک پلان، یک حرکت دوربین، یک لنز، رنگ، دیالوگ و … در روایت چند جانبه فیلم، بدون علت استفاده نشده است.

    این فیلم نمایش تفاوت فاحش دریافت ها و برداشت های سطحی با حقیقت آن هاست. تضاد بین آن چه که می بینیم و آن چه که هست. چشمانی که کاملا باز است و از بینایی بهره دارد اما در حقیقت نابینا است. همچنین این فیلم شکنندگی عشق و حقیقت را نشان می دهد که بسیار سست و آسیب پذیرند. در اواخر فیلم نیز مرد, چراغانی درخت کریسمس را خاموش می کند. شاید به این دلیل که در سفرش دریافته که این چراغانی در دنیایی مخوف و آشفته دروغین است و علی رغم شباهت ظاهری این درخت ها در خانه ها و اماکن, آدم ها سرگذشت های متفاوتی دارند. شاید کوبریک آدم حیرتزده و مشوش و ساده اندیش این عصر را به عمیق نگری و نو اندیشی دعوت می کند. شاید بیداری و باز شدن چشم های مرد داستان, در نتیجه کشفی دردناک, بر محدوده نگرش او و خودشناسی اش بیفزاید و در این عصر لجن نجات بخش زندگیاش باشد.

    موسیقی تیتراژ فیلم همچون عنوان فیلم دوپهلو است. دیمیتری شوستاکویچ آهنگساز روس در ابتدا دوستدار استالین بود که در ادامه از دشمنان او شد. همچنین رمز ورود قهرمان داستان به مجلس ماسک داران، فیدلیوست که اشاره ای به اپرای فیدلیو دارد که در آن شوهر در زندانی است و هر لحظه بیم خیانت همسرش می رود. در داستان شنیتزلر رمز ورودی دانمارک است که کوبریک با هوشیاری آن را عوض کرده است.

    کوبریک خود در مورد این فیلم می گوید: « ما همه، هم خوب و هم بد، هم خیر و هم شر هستیم و اگر شما هیچ ناپاکی و پلیدی در خودتان نمی بینید، دلیلش آن است که خوب به خودتان نگاه نکرده اید...! به واقع این فیلم روانشناختی که توسط استاد روانشناسی بی همتا همچون کوبریک ساخته شده است، اعترافی است به کرده ها و ناکرده ها و نمایش شجاعت رویارویی با آن ها. فیلمی فلسفی درباره مفهوم حقیقت و واقعیت و اثری روانشناختی درباره ترس ها، رویاها و کابوس های آدمی. در این اثر نیز کوبریک بازی خویش را با نیمه پنهان انسان ها به نمایش می گذارد، نیمه پنهانی که پشت یک نقاب پوشیده شده است. شاید، شاید زندگی تنها یک مهمانی بالماسکه باشد. مهمانی ای که وقتی به پایان می رسد، احساس ناخوشایندی ضمیر انسان را آزار می دهد. این اثر یک نمونه متعالی از فیلم های« سایکو – درام است که بی پرده از ناپاکی ها و پلیدی های آدمی سخن می گوید.

    منبع : (+)


  12. 2 کاربرِ زیر از Gallow بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


 

 

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
  • شما نمی توانید به پست ها پاسخ دهید
  • شما نمی توانید فایل پیوست ضمیمه کنید
  • شما نمی توانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
  • قدرت گرفته از سیستم vBulletin نسخه ی 4.2.3
  • قالب اختصاصی انجمن TvWorld نسخه ی 1.0
  • طراحی و اجرای قالب : نوژن
  • تمام حقوق مطالب و محتوا برای تی وی وُرلد محفوظ می باشد
Powered by vBulletin® Version 4.2.1
Copyright ©2000 - 2009, Jelsoft Enterprises Ltd.