برای استفاده از تمامی امکانات انجمن و مشاهده ی آنها بایستی ابتدا ثبت نام کنید
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 از مجموع 3
  1. #1
    You Fucked it friend
    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    محل سکونت
    رشت
    ارسال ها
    309
    سپاس
    10,183
    از این کاربر 4,739 بار در 311 پست سپاس گزاری شده

    [تیم سینما] یک هفته ، یک کارگردان ==> Terence Davies

    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |



    ترنس دیویس، متولد نوامبر 1945 در لیورپول، دهمین و آخرین بچه‌ی خانواده‌ای کارگر است با تربیت سخت کاتولیک و تا زمانی که به مدرسه‌ی ملی فیلم انگلیس برود چند نمایشنامه بیشتر ننوشت که آنها را به صحنه برد و که همان‌ها اقبالی یافتند و جوایزی به دست آوردند. اولین فیلمش «بچه‌ها» (1976) را بر اساس یکی از نمایشنامه‌های دوران تحصیل کوتاهش در مدرسه‌ی تئاتر کاونتری ساخت؛ اولین فیلم از سه‌گانه‌ی اتوبیوگرافیک مشهورش که ساخت آنها هفت سال به طول انجامید.
    چهار سال بعد «مدونا و بچه» قصه‌ی "خودِ دیگرِ" او، کاراکتر «آلبرت تاکر» و سال‌های کارمندی‌اش را روایت می‌کرد. روزهای اضطراب‌های عاطفی و جنسی و کشف رنجِ انزوا او. سه سال بعد سه‌گانه‌ی شاهکارش را با فیلم محبوبش از این مجموعه «مرگ و استحاله» (1983) به اتمام رساند که روایتی خیالی از مرگ رقت‌بار خودش بود. فیلم کاتالوگی بود از تمامی مضامین، دغدغه‌ها و ویژگی‌های سبک خاص فیلم‌ فیلم‌های آینده‌ی او. رنج‌های عاطفی، تأثیر تروماتیک استبداد حاکم در روابط خشک خانواده و مدرسه، هراس زیستن در محیط جزم‌اندیشی و سخت‌کیشی مذهبی، رابطه‌ی نامتوازن و غریب مادر و پسر، زیست سایه‌وار و خویشتن‌دارانه در جهان انزوا. فیلم همچنین مانند دیگر آثار آن دوره دیویس مرثیه‌ای بود در رثای گذشته‌ای صمیمی و اخلاقی با تمام اندوه و تلخ‌کامی‌هایش. از منظر سبک نیز روایت غیرخطی، کمپوزیسیون‌های متقارن، ساختار سمفونیک، ریتم کاملاً سنجیده و اندازه‌گیری‌شده، نورپردازی استیلیزه و استفاه‌ی بی‌بدیل او از موسیقی و صدا، که مهم‌ترین شاخصه‌ی فیلم‌های بعدی اوست، دیده می‌شد.
    سه‌فیلم کوتاه در قالب فیلمی با نام "سه‌گانه‌ی ترنس دیویس" در فستیوال‌های مختلف اروپا به نمایش درآمد و مورد استقبال قرار گرفت.

    در ادامه راه دیویس با حفظ همان بافت آثار مسیری شخصی تر را برگزید. صحنه‌هایی که فضای پرهیزگارانه و خشک آنها نشان از آثار درایر دارند، در حالی که نماهای خارجی گذرای فیلم ها، بازتاب رمانتیسیسم ملودرام‌های کلاسیک و صحنه‌های آوازخوانی گروهی و ترانه‌های محلی عاشقانه‌، سرشار از زیبایی‌هایی دلنشین و ناب است.
    طی 40 سال، تنها هفت فیلم بلند و سه فیلم کوتاه و یک مستند که اغلب چیزی نیستند مگر تأملی در باب رنج‌ها و اضطراب‌های عمدتاً دوران کودکی تا جوانی او و این چنین محبوب منتقدان و مردم و «بزرگ‌ترین فیلمساز زنده‌ی انگلیس» است. تماشای فیلم‌های دیویس تجربه‌ای ست غریب و ملموس؛ جایی که دیویس با ترانه‌ها به خاطرات عزیزش از ‏مکان‌های بومی غریب و اسامی خاص چنان جان می‌دهد که به‌یکباره درمی‌یابی خاطره و کودکی بوم و مرز ‏ندارد. تا پای خاطرات کودکی و بلوغ و نوستالژی در میان است، هراسی از باورپذیری و ارتباط مخاطب با روایت در کار ‏نیست.


    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |
    |


    Distant Voices, Still Lives 1988

    »» اینجا باید گفت «عکس‌ها»، و نه حتی تصویرها به ورق زدن آلبوم قدیمی خانوادگی می‌ماند که به مددش نیروی خاطره جان دوباره می‌گیرد.
    آن قطعه‌ی عکس از عروسی خواهر در کنار مادر و برادر و آن یکی خواهر، و حالا نیروی خاطره است که به میان می‌آید: او آن لحظه به چه می‌اندیشید؟ آن دیگری به چه؟ و درست با همین پرسش‌ها است (و خواست جان‌بخشیدن) که «سینما» به میان می‌آید، متولد می‌شود؛ این هنر تصویرهای متحرک
    دیویس با حرکتی رفت-وبرگشتی از میان خاطره‌های مرگ پدر، عروسی‌های خانوادگی و هم‌نشینی‌‌های معمول خانواده که عمدتاً از سوی دیگران به او نقل شده‌اند (و برخلاف روز طولانی... که خاطرات کودکی‌ خودِ اوست) پله-پله جهانش را بسط می‌دهد و همچون هر فیلم دیگرش و بالا و پایین و گوشه و کنارِ این تجربه‌ی بدیع و پیچیده را رشته-به-رشته با خاطره‌ی فیلم‌های قدیمی و آوازهای روزهای دور می‌بافد و رنگ‌آمیزی‌ میکند. اندوه و سرخوشی در هم تنیده‌ میشود تا تأثیری در مجموع سمفونیک به دست دهد.


    The Long Day Closes 1992

    »» مانند هر فیلم دیگر دیویس، و در این فیلم یگانه بیش از همه، تضادی هست میان شوق «مستند» کردن جهان از دست رفته (اینجا جهان کودکی) و همزمان آگاهی به این که بر پا کردن چنین تصویر مستندی حالا جز به نیروی خاطره امکان‌پذیر نیست.
    فیلم نه داستانگو بلکه سمفونیک است: با مجموعه‌ای امپرسیونیستی از تجربه‌های صرفِ زیستن و تصویر هایی که به روی یکدیگر می‌لغزند تا جهانی زیسته‌شده را (گذشته و حال را) فرابخوانند، تا خاطره‌ی فردی را هم به عنوان جزئی سیال از تصویرهای یک خاطره‌ی جمعی بزرگتر بسازند.
    برای دیویس، همچون هر هنرمند بزرگ دیگری، این خواست بازگشت، این میل جست و جو در میان ویرانه‌های خاطره دربردارنده‌ی نیرویی رهایی‌بخش است. او نه قداست‌بخشِ گذشته است و نه می‌خواهد خصمِ آن باشد. او به گذشته بازمی‌گردد تا دوباره بنایش کند تا از آن رها شود (از خشونت پدر در فیلم پیشین، از مدرسه و کلیسا در این یکی - و مُدام از سرکوب درونی فرهنگ سنتی خانواده‌ی طبقه‌ی کارگر لیورپول دهه‌ی پنجاه)، همه در مسیر رهایی از آوار گذشته و در نهایت به سوی گستردن افق‌های آینده، گشایشی که، به زبان فیلمساز، «سینما» توانا به انجامش هست.



    The House of Mirth 2000

    »» اقتباسی سینمایی بر اساس یک رمان در نقطه‌ی مقابل فیلم‌های خودزندگینامه‌ای پیشین ترنس دیویس قرار می‌گیرد. اما این شیفت آنی در مسیر فیلمسازی دیویس نیز موفقیت آمیز بود و تا ترانه غروب ادامه داشت.
    خانه خوشی یک فیلم افسرده گر مسحور کننده است. این اثر بر اساس رمانی از Edith Wharton که در 1905 نوشته شده اقتباس شده است. فیلمی دیویس آن را از صافی دیدگاه خود رد کرده است و شاید بشود گفت ورژن دیگری از کتاب را ارائه داده و با برداشت عمیقی از رمان فیلم‌نامه را نگاشته است... فیلم همانند کتاب داستان زنی به نام لیلی بارت را می گوید. زنی خودساخته در جستجوی شوهری در محافل غنی تر نیویورک.
    خانه خوشی عاطفی ست و هسته‌ای رمانتیک دارد و تاثیرگذاری این درام تاریخی قبل از هر چیز به خاطر پیراستگی و سادگی آن است.



    The Deep Blue Sea 2011


    »» دیویس این بار سراغ یک نمایش نامه رفت و با استادی‌اش در عرصه‌ی فیلم‌سازی، اثر سینمایی نابی را از روی نمایش‌نامه‌ ای درباره‌ی بحران روحی زنی در آستانه‌ی فروپاشی رابطه‌ی عاشقانه‌اش است، خلق کرد.
    بسیاری از پرده اولیه نمایش دور ریخته شده، صحنه های بسیاری به آن اضافه شده، و درحقیقت هدف مرکزی نمایش تغییرکرده است. کل نمایش‌نامه درون یک اتاق رخ می‌دهد. دیویس در اقتباسش نمایش‌نامه را هم به لحاظ جلوه‌ی ظاهری‌اش با بردن داستان به لوکیشن‌هایی دیگر، و هم به لحاظ درونی با رسوخ به ذهن و روح شخصیت‌ اصلی‌اش (زنی که میان زندگی و مرگ معلق است) و به این برزخ زیسته شده با (و در) "هستر" جان میبخشد.
    دیویس فضای خاصی خلق می‌کند و این فضای خاص تنها مرهونِ تصاویرِ بسیار زیبای آن نیست، بلکه این فضای خاص از دل قصه‌ برمی‌آید و با چاشنی تصاویر زیبا و ترکیب بی نظیر نور و رنگ و صدا و بازی نفس‌گیر بازیگرش شکل می‌گیرد. "دریای عمیق آبی" به چالش کشیدن مفهوم عشق و نمايش "هنرمندانه" بازگشت به خويشتن است.



    Sunset Song 2015

    »» یک حماسه شاعرانه از امید، مصیبت و عشق در آغاز یک جنگ بزرگ. رمان لویس گراسیس جیبون از استقامت زنی جوان در شکلی واقع‌گرایانه حکایت می‌کند که در روستایی در اسکاتلند زندگی می‌کند. ماجرایی در سال‌های اول قرن بیستم و تجربیات "کریس" از برخورد و یا انتخاب در کشمکشی میان سنت و تغییر و انتخاب های اخلاقی.
    فیلم در آن واحد، هم پراحساس و تغزلی است و هم خشک و پرهیزگارانه و لحن فیلم حاصل تضادی است که بین چشم‌اندازهای خارجی گسترده و نماهای داخلی بسیار تنگ و بسته وجود دارد.
    چرخش فصل ها و سال هايی که به جنگ جهانی اول منتهی می شوند در فيلم به زيباترين شکل ممکن به تصوير کشيده شده اند. مايکل مک دانا اجازه می دهد که دوربينش در زمين های کشت ذرت چرخ بزند، تنها چند لحظه پيش از آن که پرشی دلهره آور به منظره سفيد زمستانی داشته باشد و قابش را از وسعت آسمانی که هيچ وقت تمام نمي شود پر کند. ديويس از اين رو به داستانش با نيرويی افسانه‌ای سر و شکل داده است و در دغدغه زمين، باد و طبیعت را داشتن در دقايقی از ترنس ماليک هم جلو می زند.


    A Quiet Passion 2016

    »» فیلمی درباره زندگی گوشه‌گیرانه امیلی دیکنسون، شاعره سرشناس. "شور پنهان" اخیرا با حضور سینتیا نیکسون در نقش امیلی دیکنسون و یک تیم درخشان از بازیگران مکمل، در نخستین اکران خود در جشنواره فیلم برلین در فوریه گذشته با تحسین گسترده‌ و در بازار جشنواره بین‌المللی کن با استقبال خریداران بین‌المللی رو‌به‌رو شد.
    همچنان که از شخصیت گوشه‌گیر و منزوی فیلم انتظار می‌رود، این اثر یک درام سه پرده‌ای تاریک و خفه است. در عین حال فیلم سرشار از زیبایی‌هایی دلنشین و طرفه آن که در مواردی نیز طنزآلود نیز هست، مانند موقعی که خواهران دیکنسون درباره دوشیزه ورای لینگ‌بافام (با بازی کاترین بیلی) دوست شوخ و بذله‌گوی‌شان، با هم شوخی‌های کلامی خشکی می‌کنند – این تضاد جوهره سبک دیویس است و شور پنهان بی‌تردید امضای پررنگ ترنس دیویس را بر خود دارد.




  2. 32 کاربرِ زیر از Days of Heaven بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


  3. #2
    You Fucked it friend
    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    محل سکونت
    رشت
    ارسال ها
    309
    سپاس
    10,183
    از این کاربر 4,739 بار در 311 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : [تیم سینما] یک هفته ، یک کارگردان ==> Terence Davies





    Of Time and the City

    مستندی آرشیوی درباره لیورپول و اقتباسی از رمان «مارسل پروست» با عنوان «در جستجوی زمان از دست رفته»

    "از زمان و شهر" مستندی بی نظیر و شعری عاشقانه درباره شهر لیورپول ـه که ترنس دیویس درباره زادگاهش ساخته و یکی از زیباترین و باشکوه‌ترین فیلم‌های مستندی بود که درباره یک شهر دیدم.
    دیویس با لحن و صدایی شبیه استاد پرویز بهرام، نریشنی که با لحنی شاعرانه و در عین حال گاه طنزآمیز نوشته شده رو بر روی فیلم می‌خونه. این نریشن که به سبک اشعار توماس استرنز الیوت نوشته شده در همراهی با موسیقی گوستاو مالر تاثیر فوق‌العاده‌ای در فیلم پیدا کرده. دیویس تو یکی از مصاحبه هاش گفته بود که همیشه تحت تاثیر اشعار الیوت بوده که با صدای الک گینس از تلویزیون می‌شنیده
    دیویس در این فیلم مستند همزمان سفری تماشائی داشته به تاریخ انگلستان و لیورپول و هم خاطرات دوران کودکی‌ش در این شهر با همه دلبستگی‌هاش رو به شکلی دلپذیر به تصویر کشیده. از تماشای مسابقه فوتبال در استادیوم بی نظیر آنفیلد گرفته تا تماشای فیلم‌های وسترن، کمدی، ملودرام در سینمای بزرگ شهر و شرکت در مراسم دعای روز یکشنبه در کلیسای شهر به همراه خانواده. به نوعی این تصویر های آرشیوی (مثل فیلم های اتوبیوگرافیک معروفش) به روی یکدیگر می‌لغزن تا جهانی تجربه و زیست شده (گذشته و حال رو) فرابخونن، تا خاطره‌ی فردی رو هم به عنوان جزئی سیال از تصویرهای یک خاطره‌ی جمعی بزرگتر بسازن.
    نگاه دیویس به لیورپول در دهه 50 و 60 نگاهی نوستالژیک و آمیخته با حسی از اندوه و حسرت ـه. در آغاز فیلم میگه که اگه لیورپول وجود نداشت، باید اختراع می‌شد. تصاویر آرشیوی اثر فوق العاده غنی و دلنشین و پربار و جلوه‌های متنوع و رنگارنگی از این شهر قدیمی و تاریخی بریتانیا که به عنوان پایتخت فرهنگی اروپا شناخته میشه، ارائه می‌کنه.

    پ.ن: گفت و گویی که بعد از پایان نمایش فیلم تو یکی از جشنواره ها داشت رو پیدا کردم و صحبت های جذابی توش دیده میشد. گفت و گویی که با Don Boyd، منتقد و تهیه کننده اسکاتلندی داشت.

    حرف‌های جالبی که درباره زندگی شخصی‌ش از جمله گرایش ج/نس/ی و سخت‌کیشی مذهبی خانواده ش و مشکلات فیلمسازی در بریتانیای امروز و اوضاع اون زمان شهرش (سال 2008) مطرح کرد.

    درباره دیدگاه خانواده‌اش نسبت به س.ک.س و ه/مجن/س‌گرا بودنش:
    «در خانواده من هیچ‌کس درباره س.ک.س حرف نمی‌زد و حتی چیزی درباره و مربوط آن وجود نداشت! من اصلا نمی‌توانستم درباره هم/جن/س‌گرایی‌ام حرف بزنم.»

    همچنین درباره لیورپول:

    «لیورپول در این سال‌ها تغییر زیادی کرده. آنچه که در گذشته بوده همه از بین رفته. تمام سینماها نابود شده و تنها یک سینما باقی مانده. جوانان همه آلوده مواد مخدر هستند. در حالی که در زمان ما مواد مخدر خاص آمریکا و لندن بود ولی الان همه‌جا هست. یک نفر عکسی از خیابان‌های لیورپول برایم فرستاد که بسیار معمولی بود و اصلا دوست داشتنی نبود.»




  4. 17 کاربرِ زیر از Days of Heaven بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


  5. #3
    کاش زندگی فست فوروارد داشت
    تاریخ عضویت
    Oct 2016
    محل سکونت
    تو خیال و رویا
    ارسال ها
    64
    سپاس
    881
    از این کاربر 656 بار در 64 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : [تیم سینما] یک هفته ، یک کارگردان ==> Terence Davies

    ممنون بابت تاپیک

    A Quiet Passion 2016
    حتما باید دید

  6. 5 کاربرِ زیر از Nevah بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


 

 

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
  • شما نمی توانید به پست ها پاسخ دهید
  • شما نمی توانید فایل پیوست ضمیمه کنید
  • شما نمی توانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
  • قدرت گرفته از سیستم vBulletin نسخه ی 4.2.1
  • قالب اختصاصی انجمن TvWorld نسخه ی 1.0
  • طراحی و اجرای قالب : نوژن
  • تمام حقوق مطالب و محتوا برای تی وی وُرلد محفوظ می باشد
Powered by vBulletin® Version 4.2.1
Copyright ©2000 - 2009, Jelsoft Enterprises Ltd.