برای استفاده از تمامی امکانات انجمن و مشاهده ی آنها بایستی ابتدا ثبت نام کنید
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 از مجموع 13
  1. #1
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تهران
    ارسال ها
    695
    سپاس
    7,899
    از این کاربر 14,158 بار در 1,002 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : حذف به قرینه مستی - فصل دوم

    قرار است اینجا تمرین نوشتن کنیم.

    ساده است، نفر اول شروع می کند به نوشتن داستانی کوتاه، و نفرات بعدی باید آن را ادامه دهند، چند قانون ساده داریم:

    شخصیت هایی که توسط نفر قبلی ساخته می شود قابل احترام است! کلهم عوض اش نکنید، می توانید تکمیلش کنید، اما به نوشته های قبلی اهمیت بدهید، آن ها را خوب بخوانید و روند کلی را ادامه دهید.

    سعی کنید در حد امکان شخصیت ها را نکُشید، اگر این کار را کردید دوباره زنده اش نکنید. شخصیت های جدیدی وارد داستان کنید. خلاق باشید و طنز را فراموش نکنید. می خواهیم در کنار هم لذت ببریم.

    اگر از کاربران انجمن در شخصیت سازی استفاده کردید، احترام فراموش نشود، اگر کسی با شما شوخی ندارد، شما هم با او شوخی نکنید.

    سپاس های شما زیر هر نوشته نشان از علاقه شما به ادامه تاپیک دارد، برای اینکه خواندن پست ها راحتر باشد، تا جائیکه امکان دارد از زدن پست هایی خارج از روند تاپیک خودداری کنید. (این تاپیک مدیریت می شود و پست های خارج از روند داستان حذف خواهد شد.) اگر هم مایل بودید روند داستان عوض شود یا از شما هم در روند داستان استفاده شود حتماً به نویسنده قسمت مربوطه اطلاع دهید.

    نویسنده هر پست اگر خواست مطلبی خارج از داستان را اعلام کند می تواند به صورت "پ.ن" در انتهای پست آن را اضافه کند تا روند تاپیک به هم نریزد.



    پ.ن:
    این تاپیک در واقع دنباله تاپیک موفق و محبوب قبلی است (اینجا). حدود سه سال از تاپیک قبلی گذشته و نویسنده های قبل (غیر از اشکان دام برکاته) دیگه در بین کاربران فعال ما حضور ندارند. امیدوارم این تاپیک هم محبوبیت تاپیک قبلی رو پیدا کنه و مثل قبل که بچه ها رزرو میکردن تا رو دست هم پست ندن، همون طور شلوغ بشه. از امیر عزیز هم ممنونم که من رو تشویق به ادامه اینکار کرد.

    باشد که در کنار هم از نوشتن لذت ببریم.

    نکته آخر: عنوان تاپیک برگرفته از یک وبلاگ فراموش شده از پیمان هوشمند زاده است.
    .
    .
    .
    رفقا، با توجه به اینکه طبق قانون قبلی تاپیک هرکس باید داستان قبلی رو ادامه بده، مجبوریم یه بند به تاپیک اضافه کنیم.

    دوستانی که میخوان پست جدید بدن توجه داشته باشن:
    - اگر میخواهید داستان قبلی رو ادامه بدید اول پست خودتون شماره داستان مورد نظر رو قرار بدید. داستان میکادو، با شخصیت های ستایش، اشکان و شخصیت های جدید میشه "داستان شماره یک".
    - اگر هم میخواهید به کل داستان جدیدی شروع کنید، به ترتیب شماره بدید و برید جلو، داستان جدید باید تماما شخصیت ها، داستان و فضای متفاوتی نسبت به داستان قبل داشته باشه.

    ببخشید که قوانین تاپیک زیاد شد، هدف اینه که آزادی عملی بیشتری قرار بدیم.


  2. #2
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تهران
    ارسال ها
    695
    سپاس
    7,899
    از این کاربر 14,158 بار در 1,002 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : حذف به قرینه مستی - فصل دوم

    داستان شماره یک

    آنچه در فصل اول گذشت:

    میکادو دانشجوی زنان و زایمان، فردی که همیشه توی خودش است و کسی به او توجهی ندارد. در این بین دختری زیبا از دانشگاه به نام "فریدا" به او علاقه پیدا کرده است، اما مانعی سر این راه وجود دارد: اشکان، او آنقدر عاشق "فریدا" است که سعی میکند میکادو را مسموم کند، اما به اشتباه دوست مشترکشان یعنی مجتبی از سم می خورد و کارش به بیمارستان می کشد. مجتبی پس از اینکه می فهمد بلایی که سرش آمده کار اشکان بوده با او درگیر می شود، اشکان برای دفاع از خود از چاقویی که برای کشتن میکادو آماده کرده استفاده میکند و مجتبی کشته می شود. اشکان به بیست سال حبس محکوم می شود. فریدا و میکادو نهایت با هم ازدواج می کنند، دختری به نام ستایش به دنیا می آید و فریدا از افسردگی پس از زایمان خودکشی می کند. حال میکادو به چهل سالگی رسیده، دخترش ستایش بیست سالش است و اشکان تا چند ماه دیگر از زندان آزاد می شود و حال ادامه داستان:



  3. #3
    I'm Not Human At All
    تاریخ عضویت
    Sep 2015
    محل سکونت
    Far From Home
    ارسال ها
    74
    سپاس
    1,664
    از این کاربر 1,340 بار در 75 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : حذف به قرینه مستی - فصل دوم

    شخصیت دوم : امیر

    امیر دانشجوی ترم 5 روانشناسی بود. برای شناخت امیر این جمله از پدرش کافیه؛ "یک حقیقت ساده : تو بهترین پسر دنیایی. یک حقیقت تلخ : فقط مادرت اینو میدونه" امیر همیشه هرچیزی که بود فقط مادرش میدونست. اون هیچوقت نتونست فراتر از ذهن های مادرش خوش بدرخشه. امیر ساده بود ، معمولی ، از اون ها که زود فراموش میشن . از اون ها که اهمیتی ندارن. از اون ها که اونقدر در رویاهاشون غرق میشن که واقعیت یادشون میره. اولین هفته از ترم جدید شروع شده بود و طبق معمول لیست دروس ارائه شده افسرده کننده ترین محرک خارجی بود. نا امید مثل همیشه انتخاب واحد کرد اما در این بین درسی با عنوان "روانشناسی فیزیولوژیک" توجه اش رو جلب کرد. درست حدس زده بود. این یک درس معمولی نبود. استاد وارد کلاس شد. یه مرد میانسال تقریباً 40 ساله که دوست داشت میکادو صداش کنن و به گفته خودش زنان و زایمان خونده و روحشم خبر نداره اینجا در بین دانشجویان روانشناسی چیکار میکنه. خودش به شوخی همش میگفت "به خاطر تجربه زیادم با خانم هاست که این درس رو بهم دادن. کسی چه میدونه؟"

    راست میگفت . کسی چه میدونه چرا استاد زنان و زایمان باید روان شناسی درس بده. کسی چه میدونه این مرد از چه گذشته ای عبور کرده تا به اینجا برسه. میکادو هیچوقت از گذشته اش حرف نمیزد. گویا تدریس راه فراری بود از گذشته. امیر اما همیشه مشتاق ارتباط برقرار کردن با میکادو بود. میکادو بارها و بارها از موضوعاتی حرف زد که امیر عاشقشون بود. فیلم. سینما. ادبیات. کامو. اگزیستانسیالیسم. میکادو معتقد بود انسان وجود داره اما ذات نداره بنابراین وجود باید ذات رو بسازه. همیشه میگفت ما اختیار و آزادی داریم اما در نقض ِ آزادی هیچ اختیاری نداریم. میگفت اگزیستانسیالیسم یعنی همین. چطور امیر میتونست شیفته ی این مرد رمز آلود نشه ؟

    ارتباط امیر با استادش رفته رفته بیشتر شد. تا جایی که فهمید دختری به اسم ستایش وجود داره. یه بار دختره رو دیده بود. یه دختر سفید رو. با اندامی کشیده ، لبخندی گرم ، گذشته ای تلخ و آینده ای نامعلوم. همون لحظه خودش رو با دخترک در مزارع پنبه تصور کرد. دختری که دامن بر تن مشغول آواز خواندن بود و باد دامنش را بالا میزد و لُپ های دخترک از خجالت سرخ میشد. در واقعیت اما امیر هیچوقت تشنه رسیدن به ستایش نبود. او میدانست که هیچ شانسی در برابرش ندارد. امیر هیچوقت انسان تشنه ای نبود.هیچوقت. بلکه سیراب بود. بس که در موقعیت های مختلف ، چیزهای مختلف را گذاشت در کوزه و آبش را خورد!

    پ.ن : اولین تجربه م بود. به بزرگی خودتون ببخشید. امیدوارم این تاپیک رو زنده نگه دارین و داستان هاتون رو بنویسید

  4. 27 کاربرِ زیر از Islander بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


  5. #4
    کاش زندگی فست فوروارد داشت
    تاریخ عضویت
    Oct 2016
    محل سکونت
    تو خیال و رویا
    ارسال ها
    32
    سپاس
    467
    از این کاربر 406 بار در 32 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : حذف به قرینه مستی - فصل دوم

    داستان شماره یک:
    شخصیت اول: ستایش

    چهارشنبه ها را هرگز دوست نداشت،چون نه اول هفته بود نه وسط هفته و نه آخر هفته درست مثل خودش تنها و غریب بود.بیشتر وقت ها زمان را از یاد می برد، آدم ها، جامعه،اطرافیانش، و حتی پدرش،در این جور مواقع خود را در کنج اتاق ساده،خالی و بی روح اش زندانی می کرد، عکس مادرش را در دست می گرفت،بوسه ای بر آن می زد و ذهنش را در گیر خاطراتی می کرد که پدرش از سال های آشنایی و دوران عاشقی اش با مادرش می گفت.

    همیشه مواقعی که افکار همچون،باران های موسومی به ذهن و جسم، زمان حالش حمله ور می شدند،مرور این قسمت از خاطراتی که هرگز خودش ندیده بود آرامش بخش روح و روانش بود،اما همیشه بعد از مرور این قسمت های زیبا در خیالش با یک علامت سوال بزرگ مرتبط با نحوه مرگ مادرش رو به رو می شد که هر چقدر بیشتر ذهن خود را برای پیدا کردن جوابی برای این سوال تحت فشار می گذاشت، بیشتر مستاصل و آزرده خاطر می شد،سنگینی مرگ و خودکشی مادرش را در ذهن بارها مرور کرده بود با اینکه آن زمان او طفلی کوچک و معصومی بیش نبود اما ستایش خود را مسئول مرگ مادرش می دانست،این مسئله بی جواب و پیامد هایش همیشه در روز تولدش بیشتر جلوه می کرد و آن روز چهارشنبه 5 ابان سالروز تولدش بود.ستایش همیشه خود را در جایگاه گناهکار قرار می داد و اعتقاد داشت که تولد و حضورش در این جهان باعث مرگ و خودکشی شخصی به خوبی مادرش شده است.

  6. 26 کاربرِ زیر از Nevah بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


  7. #5
    IF GOD IN ME HE IS TUMOR
    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    محل سکونت
    تنکابن
    ارسال ها
    391
    سپاس
    11,822
    از این کاربر 10,416 بار در 408 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : حذف به قرینه مستی - فصل دوم

    داستان شماره یک
    شخصیت اول: اشکان
    درب زندان باز می شود و اشکان بعد از 20 سال پا را از زندان فراتر میگذارد.20 سال,گفتن اش راحت است اما خدا میداند که در این 20 سال چه بر او گذشته و چه سختی هایی که او در این سلول های خاکستری نکشیده.اشکان دیگر ان ادم قبلی نیست ان پسرک کینه ایی که زمانی زندگی اش را بغض و کینه پر کرده بود. او در ابتدای ان سالهای سیاه که خودش انرا "سال های سگی" می نامد بارها دست به خودکشی های ناموفقی زد اما در این بین به کمک همبند اش علیرضا, فردی رئوف و مهربان بود که توانست به زندگی عادی بازگردد.علیرضا به او درس زندگی داد و داشتن "ایمان" را پیشنهاد نمود.اشکان در این لحظات شیرین به یاد دوست اش می افتد.علیرضا ان یار قدیمی که دیگر پیش او نیست تا رفتن دوست اش را به نظاره بنگرد. چند سال پیش بود که علیرضا در دفاع از اشکان توسط یکی از زندانیان چاقویی به شکم اش اصابت کرد و در اثر خونریزی شدید چند روز بعد مرد.اشکان به یاد وصیت علیرضا افتاد و کلمات اش را در ذهن خود مرور نمود.
    " ادم شجاعی نیستم با اینکه گهگاهی در تلاش برای بوجود امدن این صفت در خود بودم اما همیشه تلاش هایم به شکست منجر می شدند.بنابراین بعد از مدتی تصمیم گرفتم که بی خیال این خصیصه در رفتار شوم و سعی نمایم تا دیگر ویژگی هایم را تقویت نمایم. پس سعی کردم عاشق دختری شوم و عشق را تجربه نمایم تا بدین وسیله کمبودهای عاطفی خود را برطرف سازم و از لطایف زنان سودمند شوم .زنان این موجودات به غایت عجیب ولی زیبا.اما(با خنده) از انجاییکه شجاع نبودم عشق یک زن را هم تجربه ننمودم.بنابراین سراغ چیز دیگری رفتم.در جامعه ی ما "انسان" بودن کار سختیست.شاید اسان به نظر اید ولی انسان ها در این دوره و زمانه بیشتر از خوی "حیوانی" برخوردارند تا "انسانی" این را هم بگویم که همیشه در بین دوستانم به شوخی می گفتم دوست داشتم به جای یک انسان در زندگی خدا مرا یک مورچه پدید می اورد زحمت کش و بی ادعا!بگذریم به هر حال برای اینکه در زندگی" انسان" باشم روی اوردم به کارهای نیک وخیرخواهانه برای مثال به مستمندان کمک کردن و ... اما پس از چندی فهمیدم که "انسان"بودن نیز کافی نیست. با اینحال در یک شب وقتی که در حال تفکر و کندکاو در خود بودم صدایی را از انتهای وجودم دریافتم صدایی ارام ولی گویا.او به من "ایمان" را پیشنهاد نمود.به ناگاه از درون خالی شدم و روشنی وجودم را فرا گرفت.اری "ایمان" ان چیزیست که من به دنبال او بودم.حال شادمانم چون بعد از مدت ها به چیزی دست یافتم که در پی اش می گشتم.برای همین به شما مردم جهان یک چیز را توصیه مینمایم "ایمان" داشته باشید و به معجزات "ایمان" بیاورید."طبیعت" را بپرستید و انرا ارج نهید .زندگی کوتاه تر از ان است که ما می اندیشیم و بی "ایمان" بودن بدترین چیزها... "
    از چشمان اشکان اشک جاری می شود.چند قدمی برنمیدارد که دخترکی گلفروش با چهره ایی زیبا و معصوم جلوی اش را می گیرد تا به او گلهایش بفروشد.اما اشکان که پولی چندانی در بساط ندارد خم می شود و زانوانش را بر روی زمین میگذارد با لبخندی مهربانانه به دخترک که چشمانی ابی هم دارد می گوید: سلام خانوم کوچولو.
    دخترک: سلام اقا.اقا ازم گل میخرید.خواهش می کنم.
    اشکان: (با خنده) حتما حتما.اول بهم بگو چند ساله ات خانم کوچولو؟
    دخترک: نمیدونم اقا.
    اشکان: (با تعجب) چطور نمیدونی ؟!اخه من میخواستم به اندازه ی سنی که داری ازت گل بخرم.(با خنده)
    دخترک : (با کمی تعقل) اقا بیست سالم ام نه چهل سالم .....نه صد سالمه.
    اشکان خنده ایی بلند سر میدهد و دست در جیب های خود می کند و تمامی پول خود را که مبلغ زیادی هم نبود به دخترک می دهد و یک گل از میان ان شاخه های گل برمیدارد.
    دخترک: اقا بقیه پول نمیخواید.
    اشکان: نه عزیزم.
    او با شاخه ی گل قدم زنان جاده را پی میگیرد دستانش را در میان انبوه موهای بلند اش که اکنون اغلب رو به سفیدی گراییده میبرد و بعد نیز برای لحظاتی گل را میبوید اما انکه به کجا می رود تنها او میداند و خدای او...
    لیست اخرین کتاب هایی که خوانده ام :
    Moby-Dick 1851/ Herman Melville
    The Gambler 1866/ Fyodor Dostoyevsky
    The Death of Ivan Ilyich 1886/ Leo Tolstoy

  8. 27 کاربرِ زیر از Marlon Brando بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


  9. #6
    کاش زندگی فست فوروارد داشت
    تاریخ عضویت
    Oct 2016
    محل سکونت
    تو خیال و رویا
    ارسال ها
    32
    سپاس
    467
    از این کاربر 406 بار در 32 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : حذف به قرینه مستی - فصل دوم

    داستان شماره یک
    شخصیت اول: میکادو

    عجله داشت با هیجانی غیر قابل وصف نگاهی به ساعتش انداخت،تلفن را برداشت و با منشی اش چند کلمه کوتاه صحبت کرد،زمانی که فهمید دیگر بیماری برای ویزیت کردن ندارد،منشی را مرخص کرد و خودش یک ساعت زودتر مطب را ترک کرد. هوا سرد و ابری بود،صبح هنگامی که خانه را به سمت بیمارستان محل کارش ترک کرده بود، فراموش کرده بود لباس مناسب و گرم همراه خود داشته باشد،اما میکادو آن روز حال دیگری داشت،برخلاف سال های گذشته که تولد دخترش را فراموش می کرد، امسال خود را از چند روز قبل آماده ی یگانه روز فراموش نشدنی به دنیا آمدن فرزندش کرده بود.شالی به رنگ آبی خریده و آن را کادو کرده بود،قصد داشت ستایش را غافلگیر کند.

    خوب می دانست که دخترش رنگ آبی را دوست دارد و مطمعننا از هدیه پدرش شاد خواهد شد،از این بابت به خود می بالید. قصد داشت تمام قصور و کاستی های سال های قبل را امسال یکجا و در این روز بخصوص برای دخترش جبران کند.سوار ماشین شد و به سمت خانه حرکت کرد،همیشه مسیر محل کار تا خانه و بالعکس را محو در تماشای عکسی قدیمی که در جلوی آینه آویزان بود می شد،عکسی از همسرش که ستایش کوچولو را در بغل گرفته بود.بعضی وقت ها انقدر غرق در عکس و خاطرات فریدا می شد که کلا فراموش می کرد در حال رانندگی است و تنها زمانی متوجه این موضوع می شد که فریدا در کنارش نیست که به مقصد می رسید.فریدا هیچوقت در طول این زمان فراموش شده از فکر و ذهن همسرش جدا نشده بود.میکادو در کنار زندگی روزمره اش،دنیایی موازی را برای خود خلق کرده بود که فریدا،یگانه عشق زندگی اش در هر لحظه اش حاضر و آماده بود.

    نم نم باران شروع شده بود تا به خود آمد متوجه شد به درب خانه رسیده است، کلید داشت اما ترجیح داد زنگ بزند تا ادامه رویای شیرینش را با شنیدن صدای دخترش تکمیل کند،زنگ زد اما جوابی نشنید دوباره زنگ زد اما تنها دوباره انتظار کشید. با کلید در حیاط را باز کرد و وارد خانه شد، هدیه را پشت دستانش قایم کرده بود به آرامی در اتاق ستایش را به صدا در اورد،اما صدایی از آن طرف در به گوش نمی رسید،وارد اُتاق شد و دید دخترش در حالی که عکس مادرش را در بغل گرفته است در ارامش تمام به خواب نازی فرو رفته است.انقدر زیبا به خواب رفته بود که دلش نیامد او را از خواب بیدار کند،خوب می دانست که روز های تولد، برای دخترش یاداور کمبود، حضور و وجود جنسی لطیف همچون مهر مادری است،بغضی سنگین گلوی میکادو را می فشرد،به آرامی بوسه ای به دستان دخترش زد، کادوی تولد را در کنار تختش گذاشت،و بی صدا اُتاق را ترک کرد

  10. 25 کاربرِ زیر از Nevah بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


  11. #7
    IF GOD IN ME HE IS TUMOR
    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    محل سکونت
    تنکابن
    ارسال ها
    391
    سپاس
    11,822
    از این کاربر 10,416 بار در 408 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : حذف به قرینه مستی - فصل دوم

    خورشید کم کم در حال غروب کردن بود و اشکان هم که دیگر پولی در چنته نداشت مجبور شد مسافت نسبتا طولانی زندان تا بهشت زهرا را پیاده طی کند البته اجباری در کار نبود و اتفاقا او از این پیاده روی لذت هم میبرد چرا که قبلتر قدم زدن هایش در سلول انفرادیش منتهی می شد به فاصله ی چند متری بین دو دیوار.در حال راه رفتن در بین قبرهای خالی بود که به ناگاه پایش در جای درستی قرار نگرفت و با سر به زمین افتاد مدتی بی هوش بود تا اینکه پس از چندی به هوش امد چند لحظه ایی گیج و منگ بود تا اینکه پس از مدتی متوجه شد در درون قبری دراز به دراز افتاده است لحظه ایی مسخ شد بطوریکه حتی در دورانی که در سلول انفرادی زندان بود هم دچار چنین خفقانی نشده بود همینطور بی جان بر روی زمین افتاده بود که مورچه ایی از روی صورت اش شروع به حرکت کردن نمود سریع به یاد دوست اش علیرضا افتاد و با اروزی او که زمانی علاقه داشت تبدیل به مورچه ایی شود به فکر فرو رفت به فکر اینکه او برای چه به قبرستان امده و اینکه شاید علیرضا او را به این مکان فراخوانده تا اولین کس خودش باشد که به دیدار رفیق اش بعد از زندان می رود ناگهان شروع به خندیدن کرد نگاهی به مورچه انداخت و گفت : چطوری علیرضا.خلاصه به ارزوت رسیدیا(باخنده)
    اشکان مورچه را بر زمین قرار داد و چند لحظه ای را مشغول دیدن اش بود تا اینکه حیوان به درون زمین فرو رفت.سپس از روی زمین بلند شد و شاخه ی گل را که به سبب افتادنش در داخل قبر بغلی افتاده بود برداشت تا به سوی جایگاه ابدی علیرضا برود.
    دیگر هوا کاملا تاریک شده بود و اشکان هم پس از گفتگوی طولانی با دوستش قصد عزیمت به خانه را داشت.خانه ایی که بیست سال تمام سراغ او را می کشید چه حیف که دیگر ان خانه به سبب فوت مادر دیگر ان روشنایی سابق را هم نداشت.مادر اشکان چند ماه پیش بر اثر سکته ی قلبی فوت کرده بود و اینک تنها اشنایش در این دنیا خواهر کوچک اش که سارا نام داشت بود دخترکی که حال هیجده سال داشت.اشکان از طرفی خوشحال که زودتر به نزدش خواهرش می رود تا همدم و مونس اش باشد و از طرفی هم شرمسار چرا که زودتر نتوانسته بود به خانه بازگردد تا شاید مرگ مادرش را به تاخیر بیاندازد یا اینکه در لحظات پایانی مادرش در کنار وی باشد.
    هرچقدر که به خانه نزدیک میشد استرس بر او بیشتر چیره میشد اما همینکه به کوچه ی قدیمی شان پای نهاد فهمید که گام برداشتن هایش برایش بسیار سخت گردیده چرا که او مجتبی را در همین کوچه به قتل رسانده بود و چاقو را همینجا بود که به بدن وی فرو کرده بود.لحظاتی چشمانش سیاهی رفت احساس کرد که همین الان است که به زمین بیفتد که تیر برق کنارش را گرفت و هر طور که بود خودش را به سمت در خانه شان رساند و زنگ در را به صدا دراورد.
    سارا:کیه؟کیه؟اومدم.مگه سراوردی.
    سارا در را باز می کند و در حالیکه اشکان را با صورتی عرق کرده و رنگ پریده می بیند ابتدا وحشت می کند اما بعد از چندی سریع به بغل برادر بزرگترش میپرد و او را به مانند یک کودک در اغوش می گیرد.
    سارا: داداش.داداش.چقدر خوشحالم که می بنیمت.
    (پس از چند ثانیه در اغوش یکدیگر بودن)
    سارا: داداش جون.ببینم از زندان که فرار نکردی.
    اشکان با دقت به چهره ی خواهرش که حالا دیگر خانمی شده نگاه می اندازد به اندام لاغر و نحیف اش و به صورت استخوانیش که خندان است می نگرد و زیبایی خاصی را در حالت چشمان میبیند سارا چهره ای بسیار زیبا دارد و لبخندهایش بسیار فریبنده و موهایش طلایی اش اندام ضعیف اش را به گونه ایی پوشانده است. حال اشکان از دیدن خواهرش جا امده و دیگر ان حالت قبلی از وی فاصله گرفته.
    اشکان: (باخنده) نه ابجی عزیزم.فرار چیه.از زندان ازاد شدم.
    سارا: مگه هفته ی بعد موعد ازادیت نبود.
    اشکان: (به شوخی دماغ خواهرش را میگیرد) میخوای برم زندان هفته ی بعد بیام.زود باش.یاالله....بریم تو.مردم از گشنگی.
    سارا: ولی من که چیزی درست نکردم.غذا نداریم.
    اشکان: (با خنده) یعنی یه تخم مرغ نیمرو هم مامان بهت یاد نداده تا سریع درست کنی بزنیم تو رگ.
    سارا: نه اونه که بلدم منظورم یه غذای درست و حسابی بود.
    اشکان: نه بیا تخم و مرغ نیمرو هم بلد نباش(با خنده)
    برادر و خواهر در اغوش یکدیگر به درون خانه وارد می شوند اشکان غیر ارادی به مانند زمان قدیم فریاد می زند
    " مامان بابا من اومدم"
    سپس لحظه ایی بعد ساکت می شود چرا که دیگر نه برایش پدری مانده و نه مادری.
    لیست اخرین کتاب هایی که خوانده ام :
    Moby-Dick 1851/ Herman Melville
    The Gambler 1866/ Fyodor Dostoyevsky
    The Death of Ivan Ilyich 1886/ Leo Tolstoy

  12. 26 کاربرِ زیر از Marlon Brando بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


  13. #8
    Man is the cruelest animal
    تاریخ عضویت
    Mar 2014
    ارسال ها
    94
    سپاس
    4,011
    از این کاربر 1,327 بار در 93 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : حذف به قرینه مستی - فصل دوم

    داستان شماره یک

    شخصیت سوم : فرزاد

    در زندان معروف به فری یاکوزا بود، قدی کوتاه و اندامی لاغر با کمی قوز در پشت، موهای شانه زده به بالا ، چهره ای استخوانی با چشم های گود رفته و ته ریشش به گونه ای بود که جلوه ای موجه به او بخشیده بود هرچند که کافی بود دکمه های پیراهنش را باز کند تا تمام پیش بینی ها درمورد شخصیتش به گونه ای دیگر تغییر کند. چرا که به گفته ی هم بندی هایش او ایرزومی[1] کرده تا شجاعتش را به رخ بکشد . هم بندی هایش از او جنایتکار بزرگی ساخته بودند هرچند که چنین چیزی به نظر نمی رسید. آن ها می گفتند ؛ "فری یاکوزا عمدا خودشو اومده لو داده تا بقیه رفقاش دستگیر نشن و بتونن فرار کنن! تا حالا صدتا قتل کرده ولی کسی نمیدونه جز خودش! "
    فری یاکوزا کم تر حرف می زد و بیشتر مشغول به کار خودش در کارگاه نجاری زندان بود. با کسی گرم صحبت نمی شد حتی به کسی دست هم نمی داد، عده ای در زندان می گفتند ؛ "یه دفعه که حواسش نبوده دستش رفته زیر رنده برقی و انگشت کوچیکش قطع شده، از اون روز به بعد با کسی دست نمیده!"
    همیشه در جیب سمت چپ پیراهنش عکسی تا شده داشت که کسی آن عکس را جز خودش ندیده بود، هرچند یک روز که در کارگاه نجاری هنگامی که خم شده بود تا قطعات چوب را از روی زمین بردارد عکس از جیبش افتاده بود جلوی پای یکی از زندانی ها به نام علیرضا که او هم عکس را از روی زمین برداشته بود و به فری یاکوزا داده بود.
    فری یاکوزا همیشه این اتفاق را توی ذهن خودش مرور می کرد؛ به لبخندی که علیرضا هنگام پس دادن عکس بر لب داشت، فکر می کرد. حتی صدای قورت دادن آب دهان خودش در آن لحظه هنوز توی گوشش بود، یادش می آمد که وقتی عکس را علیرضا از روی زمین برداشته و به او لبخند زده سعی کرده که در چشمان علیرضا نگاه نکند و بعد از گذاشتن عکس توی جیبش عرق خودش را با دستمال دور گردنش پاک کرده و با عجله به سمت میز کارش رفته و مشغول کار شده. با این که مدتی از این ماجرا می گذشت اما هنوز ذهنش مشغول مرور آن اتفاق بود.
    بعد از آن که علیرضا در زندان کشته شد، فری یاکوزا دیگر به کارگاه نجاری نرفت! زندانی ها می گفتند ؛ "تنها رفیق فری یاکوزا علیرضا بوده با این که فری یاکوزا هیچوقت باهاش صحبت نمی کرد ولی همیشه میز کناری علیرضا وامیستاد و حالا هم که اونو کشتن فری یاکوزا دنبال قاتل علیرضا می گرده!"
    فرزاد پنج سال پیش به جرم حمل کوکائین و درگیری با نیروی پلیس دستگیر شده بود و بعد از گذراندن این سال ها به او آزادی مشروط داده بودند...


    [1] ایرزومی : در رسوم یاکوزا همان رسم خالکوبی تمام بدن است، که نشانگر قدرت، ثروت، شهامت و مردانگی مردی است که آن را تحمل می‌کند.


  14. 24 کاربرِ زیر از dazraf بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


  15. #9
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تهران
    ارسال ها
    695
    سپاس
    7,899
    از این کاربر 14,158 بار در 1,002 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : حذف به قرینه مستی - فصل دوم

    ادامه داستان شماره یک، مرتبط با پست های امیر، مهرداد

    میکادو پس از اینکه مطمئن شد ستایش خوابیده، به سمت صندلی لهستانی گهواره ای خودش رفت، تصمیم گرفت گرمای آتش شومینه رو هم به حال خوبش اضافه کنه تا چرت نرم و نازکی قبل شام زده باشه. صدای آروم صندلی داشت اون رو به خواب عمیقی می برد که ناگهان صدای زنگ در چُرتش رو پاره کرد. باعجله به سمت در رفت تا زنگ دوباره، ستایش رو بیدار نکنه. در رو که باز کرد پسری رو دید چاق با موهای وزوزی که زیر بارون شکل خنده داری به خودش گرفته بود.

    - بله، با کی کار دارید آقا؟
    - سلام استاد، من امیر هستم، دانشجوی شما، فیزیولوژی زنان و کامو، ببخشید، فیزیولوژی زنان و روانشناسی، یعنی همون روانشناسی فیزیولوژیک

    میکادو با تعجب نگاهی دوباره به لباس و موهای خیس پسرک انداخت و گفت:

    - اینجا چه میکنی پسر؟ کارت چیه؟
    - استاد، ما اومدیم اینجا برای، یعنی مستقیم نیومدیم ها، اول رفتیم دانشگاه، بعد برگه ها رو از آقای تیموری گرفتیم، بعد...

    - پسر جان بنال ببینم اینجا چه میکنی؟
    - برگه های امتحان رو آوردیم

    میکادو زل زده بود به لباس های خیس پسرک، یاد مجتبی افتاد که همیشه با همین وضع در خونه اش ظاهر میشد، آه مجتبی، ای رفیق از دست رفته...
    شاید به یاد مجتبی افتادن بود که باعث شد برخلاف همیشه پسرک رو دعوت کنه داخل

    - برو پسر، برو جلوی شومینه خودت رو خشک کن
    - استاد دم شما گرم... یعنی ببخشید... درود بر الطاف بیکران شما، سپاسگذارم

    میکادو، در همین حین، پیپ قدیمی خودش رو روشن کرد و همین طور به لباس و موهای پسر زل زده بود، پسرک جلوی شومینه ایستاده بود و همین طور ازش آب میچکید.

    - برو پسر، برو طبقه بالا، داخل حمام خودت رو خشک کن و برگرد، برگه ها رو هم بذار کنار شومینه که خشک بشه

    امیر که ابتدا با شک داخل خونه شده بود، حالا احساس خودمونی تری میکرد، از کنار استاد رد شد و خنده ای ملیح نثار استاد کرد
    - چشم استاد، الان خشک و فرفری برمیگردم خدمت شما
    - برو پسر تا از راه دادنت پشیمون نشدم

    امیر پله ها رو دوتا یکی کرد و سریع خودش رو به حموم رسوند، اطراف رو نگاه کرد، ولی نفهمید که ستایش هم خونه است یا نه، در اصل برای دیدن ستایش اومده بود، بچه ها شرط بسته بودن که استاد راهش نمیده، ولی خب باران اینبار به نفعش بود و دل استاد رام شده بود

    وارد حموم شد، لباس ها رو در آورد و شروع کرد به خشک کردن خودش، لبخند از رو صورتش نمی افتاد، قلبش تند تند میزد، میدونست که ستایش همون نزدیکی هاست، تمام لباس ها رو کنده بود، تصمیم گرفت با سشوار خودش رو خشک کنه تا زودتر بتونه بره پایین، همزمان داشت برای خودش آواز Singin' in the Rain رو میخوند که یکدفعه دید دستگیره در چرخید...

    باورش نمیشد، یعنی ستایش بود، حتما آواز خوندنش بیدارش کرده، مطمئن بود که ستایش از صداش خوشش اومده، ولی لباس نداشت، سعی کرد سریع دنبال لباس بگرده، ولی انداخته بودش اون طرف، در داشت باز میشد، هیچی تنش نبود، چاره ای نداشت، گفت بذار پس دیدار اول به واقع ستودنی باشه، پاش رو گذاشت بالای وان، دستش رو به کمرش زد و مردونگی خودش رو در زاویه مناسب قرار داد، سرش رو کمی به سمت دیگر در چرخوند تا نشون بده که حواسش نیست

    درب باز شد، صدایی نمی اومد، امیر نمیدونست سرش رو بچرخونه یا نه، ثانیه های کشنده ای بود، داشت فکر میکرد کاش لبه وان نشسته بود، نه اون طوری مناسب نبود، شاید باید یه دفعه برگرده و تعجب کنه...
    هنوز به تصمیم قطعی نرسیده بود که برخورد جسم سختی با خودش رو احساس کرد و ناله اش بلند شد.

    -مرتیکه، بهت گفتم برو خودت رو خشک کن، اینجا واستادی ژست ژیگولویی برای خودت میگیری؟ بپوشون اون دم و دستگاه رو، زود باش گمشو از خونه من بیرون

    تیرش به سنگ خورده بود، امیر سرش رو انداخت پایین، دوید سمت لباس ها، پشت سر هم معذرت خواهی میکرد، توی راه پله به سمت پایین که می رفت برگشت، تا ببینه ستایش داره نگاهش میکنه یا نه، ولی هیچکس نبود، استادش میکادو بود که پیپ به دست دنبال چیز دیگه ای میگشت که سمتش پرت کنه، سریع به سمت در رفت، پرید توی خیابون و افتاد توی جوی آب.

  16. 23 کاربرِ زیر از Mikado بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


  17. #10
    IF GOD IN ME HE IS TUMOR
    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    محل سکونت
    تنکابن
    ارسال ها
    391
    سپاس
    11,822
    از این کاربر 10,416 بار در 408 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : حذف به قرینه مستی - فصل دوم

    بخش سوم
    با طلوع افتاب, نور ان مستقیم از میان پنجره بر روی چهره ی اشکان قرار گرفت و همین هم سبب گشت تا اشکان بیدار شود.خواهرش زودتر از او بیدار شده بود و به درست کردن صبحانه مشغول بود.
    اشکان: چقدر خوب که ادم با نور خورشید بلند بشه تو زندان این اواخر یک پیرمردی باهام تو سلول بود که با صدای خرناس اش اصلا نمی شد خوابید مثل خوک شب از خودش صدا در میاورد باید بودی میدیدی.
    سارا میخندد
    سارا: پاشو بیا صبحانه حاضره
    اشکان: چشم قربان.
    هر دو میخندند.
    سارا: امروز نمیخوام برم شرکت میخوام بمونم پیش داداشیم تا باهم باشیم.
    اشکان: غلط کردی.من که بچه نیستم امروز هم مثل روزای دیگه ی خداست. برو سر کارت. ناراحت من نباش.
    خواهر و برادر صبحانه را میخورند و سارا نیز ناچارا لباس اش را می پوشد تا به سرکار می رود.
    اشکان: راستی تو شرکت که بهت سخت نمیگیرند مشکلی که نداری؟
    سارا: نه بابا اینقدر رییس اش مهربونه که نگو.
    اشکان: رییس تون چند سال شه؟
    سارا: (باخنده) یه هفتاد سالی سن داره فکر کنم.
    اشکان که خیال اش راحت شده دوباره رو به خواهرش می کند و می گوید: مدرسه چی با اومدن من و بعد هم کار گرفتن دیگه باید کم کم کار ول کنی و درس ات ادامه بدی.متوجه هستی که سارا.
    سارا: چشم اونم یک کاریش می کنیم.راستی ناهار من نمیتونم دیگه از شرکت بیام خونه پس به فکر غذا برای خودت باش.
    اشکان: برو اونو یک کاریش می کنم.
    سارا به سمت در می رود و اشکان درحالیکه با چشمانش خواهرش را دنبال می کند از وی خداحافظی می نماید.اشکان به سمت تخت خواب خود می رود و دوباره دراز می کشد و زمانی بلند می شود که دیگر نزدیک به ظهر است.به سمت یخچال می رود و مقداری نان و پنیر برمیدارد تا گرسنگی خود را برطرف نماید.لقمه ای میگیرد و با کتابچه ایی به دست به سمت حیاط خانه شان که دیگر ساختمان های بلند اطراف اش را احاطه کرده حرکت می کند.کنار حوض قدیمی شان که دیگر خالی از اب است می نشیند و به درخت بید داخل حیاط که برگ های زرد اش حیاط را پر کرده نگاهی می اندازد.در کتابچه عکس های قدیمی خانواده شان قرار گرفته.عکس هایی از دورانی خوش از کودکی او.از دوران کودکی که دیگر از دست رفته.
    پس از چند ساعت پرسه زدن در خانه و تجدید خاطرات.انیبار تصمیم می گیرد به دلیل گرسنگی دوباره و همینطور هوای ازاد به بیرون برود.همین که پای خود را از در به بیرون میگذارد تازه متوجه تغییرات اطراف خود می شود.دیشب به دلیل تاریکی هوا و سردرگمی متوجه ساختمان هایی بلندی که از کوچه ی قدیمی شان سر به فلک گذاشته بودند نشده بود در دل خود گفت " چقدر کوچه تغییر کرده چطور اصلا من تونستم خونه مون پیدا کنم" پس کمی قدم زدن به ساندویچی که در همان اطراف بود میرود و به کمک مقداری پول که دیشب سارا به او داده بود گرسنگی اش را رفع می کند.دوباره شروع به قدم زدن می کند تا به پارک محله شان که بیست سال پیش زمین فوتبال بود نزدیک می گردد.به ناگاه به یاد دوران نوجوانی خود و فوتبال بازی کردن هایش می افتد و یاد میکادو در ان زنده می شود او و میکادو همیشه از همان دوران نوجوانی اب شان در یک جوی نمی رفت همیشه وقتی که فریدا به همراه دوستان اش بازی فوتبال شان را نگاه می کرد به خاطر دیده شدن بیشتر هم که شده بازی شان در پایان به دعوا منجر می شد.دعوایی که سبب خنده های فریدا می شد.میکادو و اشکان هم برای اینک فریدا بیشتر شاد شود هم تا جان در بدن داشتند همدیگر را میزدند تا خنده های فریدا را بیشتر بر چهره اش نگه دارند و به مردانگی شان بنازند غافل از اینکه فریدا به خریت شان می خندید نه اینکه از مردانگی شان خوشش بیاید.
    در حین مرور خاطرات لبخند کوچکی بر چهره ی اشکان نمایان بود و افکارش نیز غرق در همین حین بود که ناگهان بادی شدید شروع به وزیدن کرد بطوریکه قسمت پایینی بارانی مشکی اشکان را به هوا پرتاب کرد.اشکان از خاطرات شیرین گذشته اش بیرون امد و به اطراف اش نگاهی انداخت.چند پسر جوان را دید که با لباس های گشاد و پیراهن هایی گشادتر به نحوی مسخره با هم دست میدهند و سیگار را با پک هایی مسخره تر دود می کنند نزدیک تر شد تا ببیند انها با خود چه می گویند که چشم اش به سمت دیگر پارک جلب شد در ان طرف هم چند جوان پسر و دختر بودند پسرها ابروان خود را گرفته بودند و موهای بلند داشتند یکی شان تقریبا موی شان به شکلی بود که انگار دست اش را داخل فیوز برق کرده است دخترها نیز با کلاه هایی به سر و دامن هایی کوتاه در کنار شان نشسته بودند و در حال صحبت و خندیدن با یکدیگر بودند اشکان به روی صندلی نشست و دو گروه را به دقت تماشا کرد و با خود گفت
    " جوون های مارو نگاه کن پسرها خودشون کردند شبیه دخترها و دخترها خودشون کردند شبیه پسرها خیلی خنده داره. این مدل لباس پوشیدن ها دیگه چجوری مد شده یعنی این بچه ها پول ندارند تا لباس هایی بپوشند که سایز بدن شون باشه هی هم دارند سیگار دود می کنند و تند و تند چرت پرت میگند(می خندد) فکر می کند خیلی دیگه خلافکارند....حالا دماغ شون بگیری غش می کنند ها"
    اشکان پس سیر شدن از تماشای این دو گروه قصد بیرون رفتن از پارک را دارد که دختری گوشی به دست جلویش سبز می شود.
    دختر : ( با صدای لاتی) چطوری خوشتیپ.اتیش داری؟
    اشکان: اره
    سعی می کند تا فندک خود را بیرون بیاورد.
    دختر : اتیش که داری.اتیشی هم هستی؟
    اشکان : منظورت متوجه نمیشم!
    دختر : به عجب خنگیه.اهل حال هستی خوشگله؟
    اشکان که هاج و واج مانده و نمیداند به دختر چه بگوید...
    لیست اخرین کتاب هایی که خوانده ام :
    Moby-Dick 1851/ Herman Melville
    The Gambler 1866/ Fyodor Dostoyevsky
    The Death of Ivan Ilyich 1886/ Leo Tolstoy

  18. 16 کاربرِ زیر از Marlon Brando بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


 

 
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
  • شما نمی توانید به پست ها پاسخ دهید
  • شما نمی توانید فایل پیوست ضمیمه کنید
  • شما نمی توانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
  • قدرت گرفته از سیستم vBulletin نسخه ی 4.2.1
  • قالب اختصاصی انجمن TvWorld نسخه ی 1.0
  • طراحی و اجرای قالب : نوژن
  • تمام حقوق مطالب و محتوا برای تی وی وُرلد محفوظ می باشد
Powered by vBulletin® Version 4.2.1
Copyright ©2000 - 2009, Jelsoft Enterprises Ltd.