برای استفاده از تمامی امکانات انجمن و مشاهده ی آنها بایستی ابتدا ثبت نام کنید
مطلبي که مشاهده مي کنيد
در سطل زباله ي انجمن مي باشد
صفحه 1 از 16 12311 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 از مجموع 158
  1. #1
    Unreachable Wish
    تاریخ عضویت
    Nov 2011
    محل سکونت
    كرج
    ارسال ها
    513
    سپاس
    1,657
    از این کاربر 5,422 بار در 615 پست سپاس گزاری شده

    lovely .:.:. داســــــــــــتان كوتــــــــــــــــــــاه .:.:.


  2. 28 کاربرِ زیر از Hesam بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


  3. #2
    Unreachable Wish
    تاریخ عضویت
    Nov 2011
    محل سکونت
    كرج
    ارسال ها
    513
    سپاس
    1,657
    از این کاربر 5,422 بار در 615 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : .:.:. داســــــــــــتان كوتــــــــــــــــــــاه .:.:.

    اسکناس 100 يوروئي

    درست هنگامي است که همه در يک بدهکاري بسر مي برند و هر کدام برمنباي اعتبارشان زندگي را گذران مي کنند.

    ناگهان، يک مرد بسيار ثروتمندي وارد شهر مي شود.
    او وارد تنها هتلي که در اين ساحل است مي شود، اسکناس 100 يوروئي را روي پيشخوان هتل ميگذارد
    و براي بازديد اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا مي رود.

    صاحب هتل اسکناس 100 يوروئي را برميدارد و در اين فاصله مي رود و بدهي خودش را به قصاب مي پردازد.
    قصاب اسکناس 100 يوروئي را برميدارد و با عجله به مزرعه پرورش خوک مي رود و بدهي خود را به او مي پردازد.
    مزرعه دار، اسکناس 100 يوروئي را با شتاب براي پرداخت بدهي اش به تامين کننده خوراک دام و سوخت ميدهد.
    تامين کننده سوخت و خوراک دام براي پرداخت بدهي خود اسکناس 100 يوروئي را با شتاب به داروغه شهر که به او بدهکار بود ميبرد.
    داروغه اسکناس را با شتاب به هتل مي آورد زيرا او به صاحب هتل بدهکار بود چون هنگاميکه دوست خودش را يکشب به هتل آورد اتاق را به اعتبار کرايه کرده بود تا بعدا پولش را بپردازد.

    حالا هتل دار اسکناس را روي پيشخوان گذاشته است.

    در اين هنگام توريست ثروتمند پس از بازديد اتاق هاي هتل برميگردد و اسکناس 100 يوروئي خود را برميدارد
    و مي گويد از اتاق ها خوشش نيامد و شهر را ترک مي کند.

    در اين پروسه هيچکس صاحب پول نشده است.
    ولي بهر حال همه شهروندان در اين هنگامه بدهي بهم ندارند همه بدهي هايشان را پرداخته اند و با يک انتظار خوشبينانه اي به آينده نگاه مي کنند.

    *می گویند دولت انگلستان ازآغاز تا کنون در طول دوره موجوديتش، به اين نحو معامله مي کند!

  4. 17 کاربرِ زیر از Hesam بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


  5. #3
    Unreachable Wish
    تاریخ عضویت
    Nov 2011
    محل سکونت
    كرج
    ارسال ها
    513
    سپاس
    1,657
    از این کاربر 5,422 بار در 615 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : .:.:. داســــــــــــتان كوتــــــــــــــــــــاه .:.:.

    سقراط...

    در یونان باستان، سقراط به دانش زیادش مشهور و احترامی والا داشت.

    روزی یکی از آشنایانش، فیلسوف بزرگ را دید و گفت:سقراط، آیا می‌دانی من چه چیزی درباره دوستت شنیدم؟

    "سقراط جواب داد: "یک لحظه صبر کن، قبل از اینکه چیزی به من بگویی، مایلم که از یک آزمون کوچک بگذری. این آزمون، پالایش سه‌گانه نام دارد .

    آشنای سقراط: "پالایش سه‌گانه؟"

    سقراط: "درست است، قبل از اینکه درباره دوستم حرفی بزنی، خوب است که چند لحظه وقت صرف کنیم و ببینیم که چه می‌خواهی بگویی. اولین مرحله پالایش حقیقت است. آیا تو کاملا مطمئن هستی که آنچه که درباره دوستم می‌خواهی به من بگویی حقیقت است؟"

    آشنای سقراط: "نه، در واقع من فقط آن را شنیده‌ام و..."

    سقراط: "بسیار خوب، پس تو واقعا نمی‌دانی که آن حقیقت دارد یا خیر. حالا بیا از مرحله دوم بگذر، مرحله پالایش خوبی. آیا آنچه که درباره دوستم می‌خواهی به من بگویی، چیز خوبی است؟"

    آشنای سقراط: "نه، برعکس..."

    سقراط: " پس تو می‌خواهی چیز بدی را درباره او بگویی، اما مطمئن هم نیستی که حقیقت داشته باشد. با این وجود ممکن است که تو از آزمون عبور کنی، زیرا هنوز یک سوال دیگر باقی مانده است: مرحله پالایش سودمندی. آیا آنچه که درباره دوستم می‌خواهی به من بگویی، برای من سودمند است؟"

    آشنای سقراط: " نه، نه حقیقتا."

    سقراط نتیجه‌گیری کرد: "بسیار خوب، اگر آنچه که می‌خواهی بگویی، نه حقیقت است، نه خوب است و نه سودمند، چرا اصلا می‌خواهی به من بگویی؟"

    اینچنین است که سقراط فیلسوف بزرگی بود و به چنان مقام والایی رسیده بود.

  6. 14 کاربرِ زیر از Hesam بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


  7. #4
    مرگ پایان ِ گرگ نیست
    تاریخ عضویت
    Nov 2011
    محل سکونت
    هر جا خسته بشم میشینم
    ارسال ها
    1,017
    سپاس
    1,765
    از این کاربر 4,897 بار در 1,046 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : .:.:. داســــــــــــتان كوتــــــــــــــــــــاه .:.:.

    منم با اجازتون چند از مینیمال های قدیمی خودم رو که تو مجلات هم چاپ شدن رو اینجا میذارم



    مسافر كوچولو

    به اطرافش نگاه كرد ، اضطراب عجيبي داشت .
    سيگار نيم سوخته اي را كه از روي زمين برداشته بود ، ميان لبهايش گذاشت .
    - درست مثل پدرش - و فوت كرد !
    فوت كرد و فوت كرد ...
    ولي هيچ دودي از دهانش خارج نمي شد !
    لعنتي ...
    همه چيز دنياي اين آدم بزرگ ها دروغكي است !

    رحمان

    عقاید ِ یک گرگ


  8. 14 کاربرِ زیر از aQa GorGe بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


  9. #5
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    ارسال ها
    300
    سپاس
    4,717
    از این کاربر 2,363 بار در 374 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : .:.:. داســــــــــــتان كوتــــــــــــــــــــاه .:.:.

    مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تامرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند…!


    پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
    دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
    - "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."
    دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد."
    - اسب و سگم هم تشنه‌اند.
    نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."

    مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
    مسافر گفت: " روز بخير!"
    مرد با سرش جواب داد.
    - ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.
    مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيدبنوشيد.
    مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
    مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
    مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
    - بهشت!
    - بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
    - آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
    مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "
    - كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند!!! چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند....

  10. 14 کاربرِ زیر از ali361 بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


  11. #6
    مرگ پایان ِ گرگ نیست
    تاریخ عضویت
    Nov 2011
    محل سکونت
    هر جا خسته بشم میشینم
    ارسال ها
    1,017
    سپاس
    1,765
    از این کاربر 4,897 بار در 1,046 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : .:.:. داســــــــــــتان كوتــــــــــــــــــــاه .:.:.

    یه مینیمال ِ کوچولوی دیگه از خودم


    " داشتيم زندگي‌مان را مي كرديم ها ، تا روزي كه ...
    آن گلوله آتشين لعنتي از آسمان افتاد ، همه چيز تاريك شد .
    گرد و غبار جلوي خورشيد را گرفت . چشم چشم را نمي ديد ، اصلا يك وضعي .
    كم كم همه جا سرد شد ، همه مردند .
    و من الان تنها روي صخره اي ايستاده ام ، گرسنه ام و سرما را با مغز استخوانم حس ميكنم .
    وحشت بر من مستولي شده و هيچ چاره اي جز مرگ نمي بينم .
    بدرود اي زندگي ... "

    * از دفترچه خاطرات يك بچه دايناسور ِ ترسو كه غروب يك روز پائيزي از تنهايي پس كله اش را مي خاراند *

    عقاید ِ یک گرگ


  12. 11 کاربرِ زیر از aQa GorGe بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


  13. #7
    با اصلح باشید حتی با 72 نفر
    تاریخ عضویت
    Jan 2012
    محل سکونت
    گیلان
    ارسال ها
    1,808
    سپاس
    91,162
    از این کاربر 12,458 بار در 1,673 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : .:.:. داســــــــــــتان كوتــــــــــــــــــــاه .:.:.

    روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند. او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نیش زد.

    مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.

    رهگذری او را دید و پرسید: "برای چه عقربی را که نیش می زند، نجات می دهی؟"
    مرد پاسخ داد: "این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم." چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟

    عشق ورزی را متوقف نساز. لطف و مهربانی خود را دریغ نکن، حتی اگر دیگران تو را بیازارند.




    :: ممکن است
    کشاورزي بود که تنها يک اسب براي کشيدن گاوآهن داشت. روزي اسبش فرار کرد. همسايه ها به او گفتند: "چه بد اقبالي!"
    او پاسخ داد: "ممکن است"

    روز بعد اسبش با دو اسب ديگر برگشت. همسايه ها گفتند: "چه خوش شانسي!"
    او گفت:"ممکن است"

    پسرش وقتي در حال تربيت اسبها بود افتاد و پايش شکست. همسايه ها گفتند: "چه اتفاق ناگواري!"
    او پاسخ داد: "ممکن است"

    فرداي آن روز افراد دولتي براي سربازگيري به روستاي آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند. همسايه ها گفتند:"چه خوش شانسي!"
    او گفت: "ممکن است!"

    و اين داستان همچنان ادامه دارد [...] همانطور که زندگي ادامه دارد.

    منبع: يادداشتهايي از يک دوست - آنتوني رابينز
    «برای برخی همانند رویا...و برای دیگران کابوس شبانه»

  14. 10 کاربرِ زیر از D O R D I بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


  15. #8
    Unreachable Wish
    تاریخ عضویت
    Nov 2011
    محل سکونت
    كرج
    ارسال ها
    513
    سپاس
    1,657
    از این کاربر 5,422 بار در 615 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : .:.:. داســــــــــــتان كوتــــــــــــــــــــاه .:.:.

    بزرگترین افتخار



    پسر کوچولو به مادر خود گفت:مادر داری به کجا می روی؟مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.

    و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد.

    حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.

    پسر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟

    مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های خود رابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.

    اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.حرف های تو چه معنی ای میدهد؟

    پسر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت.بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.

    پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت:رسیدیم.در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.

    کودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟

    *به دور از جنبه مذهبيش واقعا عالي بود.

  16. 12 کاربرِ زیر از Hesam بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


  17. #9
    مرگ پایان ِ گرگ نیست
    تاریخ عضویت
    Nov 2011
    محل سکونت
    هر جا خسته بشم میشینم
    ارسال ها
    1,017
    سپاس
    1,765
    از این کاربر 4,897 بار در 1,046 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : .:.:. داســــــــــــتان كوتــــــــــــــــــــاه .:.:.

    این رو هم مدتها قبل نوشتم ولی خودتون میدونین که امکان ِ منتشر کردنش تو مجلات نبوده و من فقط تونستم تو نت منتشرش کنم که اتفاقن با استقبال هم روبرو شد
    فقط اخطار بدم که شاید حاوی مفاهیمی باشه که برای بضی ها اهانت آمیز به نظر بیاد پس لطفا قبل از خواندن این موضوع رو مدنظر داشته باشید که این کلمات زایده ذهن ِ بیمار ِ بنده است و هیچ گونه قصد اهانتی به اعتقادات کسی نداشتم
    ممنون



    موسی گفت
    خدایا , میخاهم ببینمت
    مدتی گذشت
    موسی همچنان گوش هایش را به سمت آسمان تیز کرده بود
    ولی صدایی نشنید
    برای اینکه جلوی اصحاب ضایع نشود
    در همان حال که آسمان را نگاه میکرد زمزمه کرد :
    آها , کوه ِ طور ؟؟ ساعت چن ؟ اوکی اوکی خودمو میرسونم بای !
    و موسی به کوه طور رفت
    موسی نمیدانست دقیقن چن روز گذشته است ,
    خبری از خدا نبود
    " حالا چیکار کنم ؟؟ " موسی با خود گفت .
    ناگهان ندایی شنید
    موسی ای موســـــــــــی
    موسی گفت
    خدا تویی ؟
    صدا گفت
    خدا کیه باو , پاشو جم کن برو پی کارت . کوه ِ روبرویی رو دینامیت گذاشتیم الان بترکه ب..ا میری .
    و موسی به میان ِ قوم برگشت
    دینامیت را نشان قوم داد
    و ملت گوساله سامری و خدای یکتا را رها کردند و
    دینامیت بپرستیدند

    عقاید ِ یک گرگ


  18. 10 کاربرِ زیر از aQa GorGe بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


  19. #10
    مرگ پایان ِ گرگ نیست
    تاریخ عضویت
    Nov 2011
    محل سکونت
    هر جا خسته بشم میشینم
    ارسال ها
    1,017
    سپاس
    1,765
    از این کاربر 4,897 بار در 1,046 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : .:.:. داســــــــــــتان كوتــــــــــــــــــــاه .:.:.

    غیر قابل چاپ !


    یه روز هم عرزاییل میاد
    من نشستم تنها تو خونه‌م دارم کتاب میخونم
    میگه
    پاشو وختت تمومه باس بریم
    بهش میگم
    ساک ایت باووو
    و انگشت وسطیم رو نشونش میدم !
    سر شوخی رو باهاش باز میکنم
    میگم بی بیشین پیشم
    یخورده خودمو جابجا میکنم که اونم بشینه رو مبل
    بهش میگم
    وخ کردی یه دوش بگیر , بو سگ مرده میدی !!
    میخـــنده !
    آخرین نخ ِ سیگار ِ تو پاکت رو بهش تارف میکنم
    میگم
    آتیش کن با هم بکشیم
    میگه
    نه ممنون برا ما ممنوعه
    میگم
    بگیر ع...سگ چار تا پک که به جایی برنمیخوره
    بکــِش بریم
    با هم آخرین نخ ِ مارلبرو رو میکشیم
    و میریم
    ...

    رحمان

    عقاید ِ یک گرگ


  20. 7 کاربرِ زیر از aQa GorGe بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


 

 
صفحه 1 از 16 12311 ... آخرینآخرین

برچسب برای این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
  • شما نمی توانید به پست ها پاسخ دهید
  • شما نمی توانید فایل پیوست ضمیمه کنید
  • شما نمی توانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
  • قدرت گرفته از سیستم vBulletin نسخه ی 4.2.3
  • قالب اختصاصی انجمن TvWorld نسخه ی 1.0
  • طراحی و اجرای قالب : نوژن
  • تمام حقوق مطالب و محتوا برای تی وی وُرلد محفوظ می باشد
Powered by vBulletin® Version 4.2.1
Copyright ©2000 - 2009, Jelsoft Enterprises Ltd.