برای استفاده از تمامی امکانات انجمن و مشاهده ی آنها بایستی ابتدا ثبت نام کنید

نمایش نتیجه ی نظرسنجی: نگون بخت ترین شخصیت زنده داستان کیست؟

رأی دهندگان
71. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.
  • تیون گریجوی

    38 53.52%
  • جورا مورمونت

    9 12.68%
  • سانسا استارک

    10 14.08%
  • آریا استارک

    14 19.72%
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 از مجموع 20
  1. #1
    تاریخ عضویت
    May 2015
    ارسال ها
    159
    سپاس
    2,836
    از این کاربر 2,576 بار در 164 پست سپاس گزاری شده

    Game of thrones: گاهی خوشی بیشتر غم

    اگر سریال را تا اپیزود ششم از فصل ششم ندیده اید، ادامه مطلب را نخوانید.


    سختی کشیدن و تحمل رنج در دنیای بی رحم نغمه به فراوانی دیده می شود. بعضی ها خودشان باعث رنج خویش می شوند. عده ای ، خانواده ای دارند که با رفتارشان مسبب این سختی ها هستند. و بعضی ها هم مجموعه ای ازعوامل دست در دست هم می دهند تا آن شخص را آزار دهند.
    علت سختی کشیدن ملاک نیست. خود شخص ، اطرافیان یا هر علت دیگر. به نظر شما از بین این چهار نفر کدام یک نگون بخت تر است؟ کدام یک متحمل سختی هایی شده که در داستان حرف اول را می زند؟ عذاب های جسمی و روحی کدام یک بر شما تاثیر گذاشته و او را بدبخت تر از دیگران می دانید؟

    سوال تا اپیزود ششم از فصل شش می باشد. ممکن است گزینه ها در آخر داستان به موفقیت برسند و حتی پادشاه و ملکه شوند. اما تا اینجای داستان مد نظر ما هست.
    نظرسنجی راجع به شخصیت های زنده داستان می باشد.
    داستان پر است از چنین شخصیت های زجرکشیده ای. به طور مثال تیریون یا تا حدودی سم . اما این چهار نفر نمود بیشتری داشتند.
    لطفا راجع به انتخابتان توضیح دهید.اگر فرد نگون بخت دیگری مد نظرتان هست و در گزینه ها نبود ، اسم و دلیلیش را ذکر کنید.





    سرکوب شده، سر خم کرده، شکست خورده


    تیون گریجوی


    پرده اول

    خیلی سخته که از مهم ترین افراد قلعه وینترفل گرفته تا پادوی آشپزخانه تو رو به چشم یه گروگان ببینند و این افراد همیشه بهت یادآوری کنند که " هی تو با اینکه گروگانی ، ولی نگاه کن چقدر باهات خوشرفتاری میشه".
    گذشته ای که جوهرش خشک شده
    در کودکی پدرش جنگی را شروع می کند که باعث نابودی دودمان خاندانش می شود. تاثیرات جنگ در ذهن کودک بیش از هر کسی باقی می ماند. دو برادر بزرگترش از دست می روند و او و خواهرش را تنها می گذراند. پدرش در مقابل رابرت براتیون زانو خم میکند. و خودش در 10 سالگی به عنوان تضمین عدم تکرار شورش پدرش، عازم سرزمین گرگ ها یعنی شمال می شود
    هشت پایی میان گرگ ها
    ملازم لرد وینترفل. همیشه در خدمت ادارد استارک بلند مرتبه. زندگی در سرمای شمال و همنشینی با گرگ های وینترفلی خانه را از یاد او می برد. سرسختی آهن زادگان در او می میرد و فرهنگ زندگی مردم سرزمین های سبز در او جان می گیرد. زندگی در میان استارک ها چندان بد به نظر نمی رسد اما همیشه باید به یاد داشته باشد که اگر پدرش باز شورش کند ، نقش اول او خواهد بود. و شمشیر آیس لرد استارک با گردن او فاصله ای نخواهد داشت.
    به خانه برمی گردیم

    با نامه ای از سوی گرگ جوان به خانه برمی گردد تا کشتی های پدرش را به خدمت راب استارک دربیاورد. اما بیلون گریجوی سرسخت این پیشنهاد را نپذیرفته و به جای آن می خواهد شمال را از آن خود کند. تیون از سوی پدر واقعی خود تحقیر می شود، به او توجهی نمی شود و ماموریت کم اهمیتی به او داده می شود. اما او به نظر خودش فکر بهتری در سر دارد
    از تیون تا ریک
    خیانت ، کشتار، اسارت. تیون همه این بلاها را به سر اهالی وینترفل می آورد اما به زودی خودش گریبانگیر آن ها می شود. هیولایی او را شکنجه میدهد. همان طور که تکه های بدنش جدا می شود ، روحش نیز تکه تکه شده و اصل خویش را فراموش می کند.
    فرار از زندان

    خواهر فداکارش جنگجویان آهن زادگان را به دردفورت می آورد تا او را از دست هیولا نجات دهد. در اینجا اوج خفت و خواری دیده می شود. زنجیرشده در میان سگ ها چنان خود را باخته که کمک خواهرش را قبول نمی کند. ریک از زندان فرار نمی کند. زندانی که رمزی فقط پایه هایش را بنا کرد اما خود ریک بود که آن را تکمیل کرد.
    رهایی از وینترفل
    ملاقاتش با سانسا آزاردهنده بود. اکنون دیدن استارک ها عذاب دهنده تر از تنبیه های رمزی جلوه می کند. خیره شدن به چشم های سانسا کل زندگیش را به یاد می آورد زندگی ای تلخ تر از زهر. فرار با سانسا مانند یک رویا بود. پرواز بر فراز دیوارهای وینترفل. کاش دست در دست سانسا به سمت مرگ و نیستی پرواز می کرد. وقتی هیچ چیز امیدوار کننده ای در این دنیا نداری چرا زنده بمانی. کاش این پرواز سقوطی منجر به مرگ داشت. آرامش ابدی.
    خانه

    چرا این همه عذاب . چشم در چشم خواهری که ناامیدش کرده بود. خواهری که در ظاهر بروز نمی داد ولی از ته قلب دوستش داشت. نگاه کردن به سانسا قابل تحمل بود اما دیدن چشم های خواهرش آن هم بعد از مرگ پدرشان سخت ترین کار ممکن بود.

    این داستان ادامه دارد؟

    داستانی که نباید ادامه داشته باشد. کافی ست. این داستان بی رحم هر بلایی که دلش خواست سر تیون آورد . دیگر بس است.








    گاهی خوشی ، بیشتر غم

    جورا مورمونت


    پرده اول
    دور ، دور ، خیلی دور از خانه. شوالیه ی تبعیدی که دلتنگ خانه اش است اما اگر به خانه رود اعدام خواهد شد. پس باید دست کار شود. شما برای اینکه به خانه تان برگردید چه کار می کنید؟ هر کاری. پس خرس پیر داستان هم با کمی جاسوسی عفو سلطنتی خواهد خورد و می توانست به خانه بازگردد. جاسوسی آخرین تارگرین های باقیمانده.

    روزی روزگاری در شرق
    خرس پیر شمشیرش را به ویسریس و دنریس تارگرین تقدیم کرد تا با نزدیکی کامل به آنها از تحرکاتشان برای واریس خبر بفرستد. اما رفته رفته وابستگی ای در وجود سر جورا ایجاد شد. مرگ ویسریس به دست کال دروگو برای او اهمیتی نداشت. اکنون تنها دنریس تارگرین بااهمیت بود. پس از مرگ کال دروگو با شمشیرش از ملکه اش دفاع کرد. ملکه ای که به نظر فقط او را در چشم یک محافظ میدید.

    به گذشته نگاه کنی باختی
    گذشته ای که از لحاظ جنگاوری شادی آور است اما لحظات غم انگیز آن قلب را آزار می دهد. همسر اول سرجورا نابارور بود. پس از سه بار سقط جنین در آخرین دفعه در بستر زایمان فوت کرد. پس از آن او در مسابقاتی با زنی به نام لاینس آشنا شده و دلباخته او می شود. به خاطر آن زن در در تمامی نبردها پیروز می شود و او را ملکه عشق و زیبایی می نامد. بلافاصله او را از پدرش خواستگاری می کند و پس از قبولی مراسم عروسی برگزار می شود و او را به جزیره مورمونت ها یعنی جزیره خرس می برد. اما خوشحالی دیری نپایید. همسر جورا با اینکه عاشق او بود اما به زندگی در مکان های پرزرق و برق و مرفه عادت داشت . جزیره خرس مکان خشک و بی روحی بود . بنابراین جورا با قرض کردن برای او هدایا و لوازم گران قیمت فراهم می کند و گروه های نوازندگی را به جزیره خرس می کشاند. ولی به علت عدم توانایی در بازپرداخت قرض ها او مجبور به تجارت برده می شود. برده فروشی مدت هاست در وستروس ممنوع بوده و پس از اینکه خبر به ادارد استارک می رسد برای اعدام او به جزیره خرس می آید. اما جورا مورمونت همراه با همسرش به شرق فرار می کند.

    به خاطر یک مشت سکه طلا
    در شرق، جورا به این شهر و آن شهر می رود تا با مزدوری هزینه های زندگی همسرش را فراهم کند. در یکی ازسفرها وقتی همسرش لاینس متوجه می شود که جورا توانایی فراهم کردن شرایط زندگی دلخواهش را ندارد معشوقه ای ثروتمند برای خود انتخاب می کند. هنگامی که جورا باز می گردد معشوقه همسرش به او می گوید که اگر لاینس را رها نکند و از شهر نرود ، به خاطر عدم ناتوانی در پرداخت بدهی ها او را به بردگی می گیرد. در این لحظه قلب سرجورا می شکند و با قلبی پر از اندوه شهر را ترک کرده و در شهرهای آزاد ، دور از خانه و معشوقه به مزدوری می پردازد.

    جایی برای پیرمردها نیست
    زندگی در کنار دنریس و مبارزه برای پیشبرد اهدافش ادامه دارد. اما جوانی از راه می رسد که در جنگاوری و دلاوری چیزی از خرس پیر کم ندارد. و همچنین در دلربایی بسیار کارکشته تر نشان می دهد. ملکه، داریو را برمی گزیند و سرجورا در این لحظات ، از خبری مطلع می شود و مات و مبهوت می ماند. پرندگان کوچک واریس دلیل نزدیک شدن جورا به تارگرین ها را معلوم می کنند. جورا که وفاداری خود را بارها نشان داده اسیر اشتباه اول می شود. اشتباهی که به وجود آوردنده ی این وفاداری ها بود. کالیسی او را طرد می کند. هیچ بخششی در کار نیست . صدای لطفا گفتن های سر جورا هنوز در گوش ها شنیده می شود اما کالیسی هیچ وقت نخواست بشنود.

    طرد شدگان
    دوباره بازگشت به خانه اول. تنها و آواره در شرق. اما این بار باید خود را اثبات کند. کوتوله ی فراری را به دست می آورد و پس از مشقت های فراوان پیش مادر اژدهایان می برد. مبتلا به بیماری گری اسکیل شدن تنها یکی از آن مصیبت ها بود. نتیجه اما حیرت آور است. طوفان زاد می گوید برو و گرنه کشته می شوی!

    بازگشت جان سخت
    داستان گودهای مبارزه در اسوس معروف است. بکش تا زنده بمانی. جورا مورمونت در گود مبارزه شهر میرین در مقابل چشمان شکننده ی زنجیرها تا سر حد مرگ می جنگد. سرانجام در لحظه پیروزی جان دنریس را هم نجات میدهد. اما کسی که خودش برای او به زحمت انداخت به معنی واقعی کلمه می پرد!

    جدایی جورا از دنریس
    سر جورا بالاخره حرف دلش را میزند. درست در لحظه ای که به نظر همه چیز تمام شده است. بیماری بسیار پیشرفت کرده و راه درمان کم. مرد سختی کشیده که چهره اش گویای همه چیز است. سرنوشت او مشخص نیست . داستان به مرد سنگی ما بیش از حد بی وفایی کرده است.






    زیبای وینترفلی

    سانسا استارک

    پرده اول
    دختری که در رویاهایش زندگی می کرد. افکاری پر از ترانه ها و رشادت های شوالیه ها. زندگی پر از شادی در کنار خانواده . وقتی شاهزاده را می بیند چنان عاشقش می شود که چشمش را بر همه چیز میبندد. هدف وصلت با اوست تا درکنارهم بهترین پادشاه و ملکه ای شوند که وستروس تا به حال به خود دیده است.

    بازی تاج و تخت
    مشکل سانسا این بود که در اوج بازی تاج و تخت، به فکر عاشقی افتاد. زمانی که پدرش عنوان دست را بر عهده گرفت، تمام بدبختی ها آغاز شد. پدر سانسا قواعد بازی تاج و تخت را بلد نبود چه برسد خود سانسا. او همه چیز را لو داد؛ پدرش را به کشتن داد و خواهرش را فراری. تمام این کارها را به خاطرعشقش انجام داد . عشقی که دیگر فهمیده بود معنای واقعیش چیست.

    مانستر
    دختر نازپرورده شمالی در جنوب سخت ترین لحظات زندگی اش را تجربه کرد. گاه و بیگاه کتک می خورد . در مقابل نیمی از دربار برهنه می شد. و این تنها گوشه ای از پلیدی های جافری بود. زمانی که جافری روی خندق دور قلعه سرخ، سر پدرش را به او نشان داد ، سانسا باید کار را تمام می کرد. او باید جافری را به درون خندق هل میداد و انتقام پدرش را می گرفت؛ بعد او را هم می کشتند اما مرگ در این لحظه بهتر بود چون آینده ای وحشتناک در انتظارش بود.

    سفید برفی و یک کوتوله
    ازدواج با نصفه مرد لنیستری از هزار توهین بدتر بود. او یک لنیستر بود و قاعدتا لنیسترها شبیه هم هستد و در مرگ مادر و برادرش که به تازگی خبرش را شنیده بود، نقش داشتند. البته به مرور زمان تیریون لنیستر را متفاوت یافت و او، آن چیزی نبود که مردم درباره اش صحبت می کردند. فرار به کمک پیتربیلیش در روز مرگ جافری. آزادی از دست جافری. این برایش مانند یک رویا بود.

    حرام زاده های لعنتی
    وقتی به پیش قاتلین برادر و مادرش در وینترفل آمد، امیدوار بود. امیدوار برای انتقام. اما متاسفانه هیچ شناختی از رمزی بولتون نداشت. رمزی کاری با سانسا کرد که اعمال جافری در مقابل آن شوخی ای بیش نبودند. سانسا از درون شکست. خبر زنده بودن برادرانش تنها نکته امیدوارکننده وینترفل فعلی بود. در اقدامی جسورانه فرار کرد . به سوی آزادی ای که مدت ها طعمش را نچشیده بود.

    برادر ناتنی
    دیدار با جان اسنو چنان شیرین بود که تمام خاطرات گذشته زنده شد. سانسا اکنون به فکر انتقام است. به فکر بازپس گیری خانه اش. اما هیولا کماکان آماده شکار است. وحشی تر از همیشه.





    مورد عجیب آریا استارک

    آریا


    پرده اول
    آریا عاشق ماجراجویی بود . تجربه کردن موقعیت های جدید. زدن به کوه و دشت و بیابان. سوار کاری و مبارزه. او نمیخاست یک بانو باشد . سفر جنوب با اینکه باعث جدایی از خانه می شد اما برای آریا هیجان انگیز بود .پر از شگفتی های جدید که قرار بود ببیند.

    حقیقت تلخ
    حقیت چهره ی دنیا به زودی برای آریا آشکار شد. زمانی که دوستش مایکا توسط سگ جافری کشته شد. آریا مجبور بود با نایمریا، دایرولف همیشه همراهش خداحافظی کند. خواهرش یک دروغگوی به تمام معنا شده بود. دوری از خانه تلخی های خود را زود نشان داد.


    خاموشی های شهر
    شهر لعنتی ؛جان پدرش، تمام دوستان شمالی اش، استاد شمشیرزنی اش و هر شخص مهم زندگی اش را گرفت. دیدن پدرش در آن وضع چنان آزاردهنده بود که ریشه های انتقام از همان لحظه در او جان گرفت. دختر یک پسر شد. پسری به نام آری.

    موش کثیف
    پس از مصیبت های بسیار به هارنهال رسید و تبدیل به موش شد. خدمتگزار شخصی شد که باعث تمام مصیبت های خاندانش بود. آریا اصلا حساب نمیشد. موش ها چه اهمیتی دارند.

    دفترچه یادداشت مرگ
    لحظه به لحظه به تعداد افراد لیست لعنتی اش اضافه می شد. دوستی عجیب سه مرگ به او هدیه داد. اما لیست او هنوز افراد زیادی را شامل می شد.

    جویندگان طلا
    بعد از جدایی از دوستان فقیرش، رفاقت اجباری با تازی نقطه عطف زندگی آریا شد.تازی به دنبال طلا بود و آریا را به چنگ آورد . در صورت سالم رساندن آریا پیش خانواده اش طلای خوبی نصیبیش می شد. خشونت ذاتی تازی رفته رفته به آریا که مستعد بود،منتقل شد. اما این سفر با همسفر نه چندان جذاب، فلاکت های خاص خودش را داشت. در دو قدمی برادر و مادرش بود که آن ها سلاخی شدند. خاله اش که میتوانست حامی اش باشد از دست رفت. و همسفرش زخمی و درمانده شد. تازی در لیستش بود. اما او را نکشت. رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد.

    شهر خدا
    شهر قدیمی براووس در ابتدا بی روح تر از کینگزلندینگ به نظر می رسید اما کم کم توانست به داخل خانه سیاه و سفید ورود پیدا کند و با شهر غریب آشنا شود . او باید استارک بودن را فراموش می کرد. این سخت ترین کار ممکن بود. مگر می شود شخصی هویت خودش ، خانواده اش و همه چیزش را فراموش کند؟

    دختر هیچ اسمی ندارد
    تمرینات بیش از حد طاقت فرسا بود. قرار گرفتن بر سر دوراهی ها بدتر از آن. بینایی اش رفت و بازگشت. درمانده و مهجور در بین هیچکس شدن یا نشدن. خاطرات گذشته و انتقام یا فراموش کردن آن ها.
    آریا خردسال ترین عضو این لیست است. از همه افراد بلایای بیشتری سرش آمده اما همچنان خود را استوار نگه داشته. اما این استواری تا کی؟ آیا داستان روی خوش به اریا نشان خواهد داد؟


  2. #2
    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    ارسال ها
    22
    سپاس
    821
    از این کاربر 153 بار در 22 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : Game of thrones: گاهی خوشی بیشتر غم

    مگه این که دخترا به تیون رای ندن

  3. 5 کاربرِ زیر از Ward بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


  4. #3
    حافظه دستان من پر شده از دامان تو
    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    محل سکونت
    Shiraz
    ارسال ها
    252
    سپاس
    228
    از این کاربر 3,144 بار در 265 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : Game of thrones: گاهی خوشی بیشتر غم

    نقل قول نوشته اصلی توسط abbas stannis نمایش پست ها
    مورد عجیب آریا استارک
    مورد عجیب بنجامین باتن


    شاید واستون عجیب باشه ولی به نظر من جیمی لنیستر هم باید توی این لیست قرار بگیره .

    جیمی هم دستش از دست داد هم توی جنگ و سختی افتاد ؛ هم اولش یه جور ذاتش پلید بود رفته رفته یه چیزایی رو دید و درک کرد و حتی در جاهایی از فصل های قبل ذاتش معکوس شد و ادم خوبی شد تا جایی که دوست داشتنی شد ؛ از همون فصل اول چقدر بهش تیکه مینداختن که تو شاهکش و اینا هستی ؛ هم رفت سمت مارتل ها برای دخترش که با جسد دخترش برگشت . یه جورایی تحقیر شد ؛ حتی توی اپیزود 6 همین فصل دوباره تامن برجکش رو زد .


  5. 13 کاربرِ زیر از New_Sense بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


  6. #4
    wubba lubba dub dub
    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    محل سکونت
    همین دوربرا نزدیکم
    ارسال ها
    1,111
    سپاس
    3,736
    از این کاربر 7,020 بار در 464 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : Game of thrones: گاهی خوشی بیشتر غم

    من که اگه تیون از پشت خنجر نمیزد یا حتی اگه اون دوتا بچه رو اتیش نمیزد بهش رای میدادم
    برای همون به نفر بعدی توی لیست که فقط چوب سادگیش رو خورد رای دادم
    جای جان اسنو هم خالی اقا زدن طرف رو کشتن به خاطر کار خوبش زندگیش تو وینتر فال بدتر از همین تیون بود سه تا تیر بهش زدن دوست دخترش تو دست هاش مرد
    بچه ای که مثل برادرش هواش رو داشت خنجر رو زد تو قلبش و............


  7. 13 کاربرِ زیر از тнor بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


  8. #5
    a Denial , a Denial , a Denial !!!
    تاریخ عضویت
    Jan 2012
    ارسال ها
    197
    سپاس
    689
    از این کاربر 1,891 بار در 204 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : Game of thrones: گاهی خوشی بیشتر غم

    آقا این چه نظر سنجیه
    دیگه از تیون بدبختتر که نداشتیم . حتی فکرشم بده ولی جدا از اون رمزی کاری که با تیون کرد ( خوابیدن توی قفس کنار سگ ها , تغییر شخصیتش , شکنجه ها , خیانتی که به خاندانش و استارک ها کرد ) هیچ کدوم از شخصیت ها تجربه نکردن . البته سانسا هم میتونه باشه ولی رای من تیونه

  9. 7 کاربرِ زیر از "Ross Geller" بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


  10. #6
    Winter is Coming...
    تاریخ عضویت
    Mar 2012
    ارسال ها
    106
    سپاس
    579
    از این کاربر 927 بار در 105 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : Game of thrones: گاهی خوشی بیشتر غم

    نمیشه چنین نظرسنجی گذاشت و به راحتی علت سختی کشیدن رو حذف کرد. بالاخره هر معلولی علتی داره و ناخودآگاه روی قضاوت آدم تاثیر میذاره. منم بدون در نظر گرفتن اون نمی‌تونم نظر بدم. ولی به احترام استارتر بحث رو بازتر نمی‌کنم.
    نظرم با آریاست. «معصوم‌ترین» و بدبخت‌ترین شخصیت داستانه به نظرم. بقیه خودشون خورده شیشه داشتن

  11. 6 کاربرِ زیر از Sherlock بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


  12. #7
    تاریخ عضویت
    May 2016
    ارسال ها
    27
    سپاس
    2
    از این کاربر 136 بار در 26 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : Game of thrones: گاهی خوشی بیشتر غم

    دنیای گیم اف ترون خیلی جالبه. جان مرد زنده شد. اریا کور شد بینا شد. اما کی چیزی که از تیون گرفته شده رو میتونه بهش پس بده

  13. 9 کاربرِ زیر از hamidreza272 بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


  14. #8
    باتلو بردار یه پیک بریز میخورم
    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    محل سکونت
    Blue Grave By The Dark Road
    ارسال ها
    193
    سپاس
    399
    از این کاربر 1,681 بار در 201 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : Game of thrones: گاهی خوشی بیشتر غم

    نقل قول نوشته اصلی توسط hamidreza272 نمایش پست ها
    دنیای گیم اف ترون خیلی جالبه. جان مرد زنده شد. اریا کور شد بینا شد. اما کی چیزی که از تیون گرفته شده رو میتونه بهش پس بده
    http://www.rahyabclinic.com/one-news6.html
    میدیم دست آقای andre van der merwe درستش میکنه...البته اگه منظورتون اون بوده

  15. 2 کاربرِ زیر از EYE بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


  16. #9
    Winter Is Here
    تاریخ عضویت
    Apr 2016
    محل سکونت
    north
    ارسال ها
    270
    سپاس
    933
    از این کاربر 1,958 بار در 268 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : Game of thrones: گاهی خوشی بیشتر غم

    منم به تیون رای دادم. از قسمت اول دلم برای این تیون مادر مرده میسوخت. اون قسمتی که تیریون تو حیاط وینترفل یه سکه انداخت جلوی پاش. یعنی این بشر از بچگی داشته تحقیر میشده. شاید منم جای تیون بودم همون کاری رو میکردم که تیون کرد. چه میدونم

  17. 3 کاربرِ زیر از lady snow بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


  18. #10
    تاریخ عضویت
    Apr 2016
    ارسال ها
    28
    سپاس
    241
    از این کاربر 199 بار در 29 پست سپاس گزاری شده

    پاسخ : Game of thrones: گاهی خوشی بیشتر غم

    به نظر من تمامي شخصيت هاي اين سريال دو جنبه ي شخصيتي دارن.يكي چيزيه كه ما تو فيلم از لحظه استارت خوردن سريال ميبينم و دوم چيزي كه اونها قبلا بودن يا اتفاقات و كارهايي كه قبلا انجام دادن..براي مثال من به تيون راي دادم اما ايا واقعا تيون يا هر كس ديگه اي تو اين سريال مطلقا خوب يا بده؟ ند استارك تو قسمت اول سر نگهباني رو زد كه از ترس ديدن وايت واكرها ديوانه وار فرار ميكرد...اگه براي چند قسمت اون نگهبان بيچاره در داستان سريال نقش اصلي بود و بعد اتفاق گردن زدن پيش ميومد همه ما از ند استارك متنفر ميشديم.همينطور راب استارك...جيمي لنيستر..سرسي...و هر كس ديگه اي كه در مقام مسووليت بود.الان خيليا استنيس رو دوس دارن و خيليا ازش متنفرن.اين دقيقا مصداق خاكستري بودن شخصيت تمام كاراكتر هاي اين سرياله.فقط موضوع اينه شما از ديد كي به داستان نگاه كني.اگه ند استارك عليه تارگرين ها نميجنگيد الان تمام بچه هاش زنده بودن و تمام خانواده دور هم جمع بود.پس حقيقتا تو اين سريال هم مثل دنياي واقعي بدبختي هايي كه سر انسان مياد اكثرا نتيجه تصميمات خودشه.تيون هم خودش رو گم كرد و نتيجش شد ريك...شايد كاراي رمزي كفاره خيانت هاي تيون بوده.

  19. 7 کاربرِ زیر از shahin9191 بخاطرِ این مطلب مفید سپاس گزاری کرده اند :


 

 
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 19
    آخرين ارسال: 06-13-2016, 02:51 AM
  2. پاسخ ها: 83
    آخرين ارسال: 06-09-2015, 11:31 PM
  3. پاسخ ها: 10
    آخرين ارسال: 01-13-2015, 02:03 PM

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
  • شما نمی توانید به پست ها پاسخ دهید
  • شما نمی توانید فایل پیوست ضمیمه کنید
  • شما نمی توانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
  • قدرت گرفته از سیستم vBulletin نسخه ی 4.2.3
  • قالب اختصاصی انجمن TvWorld نسخه ی 1.0
  • طراحی و اجرای قالب : نوژن
  • تمام حقوق مطالب و محتوا برای تی وی وُرلد محفوظ می باشد
Powered by vBulletin® Version 4.2.1
Copyright ©2000 - 2009, Jelsoft Enterprises Ltd.